تبليغاتX
چو ایران نباشد تن من نباد

 

 

Main Email Archive Designer

دیر زمانی نیست که شهر اصفهان به انار شاپی مجهز شده است.در خیابان چهار باغ بالا ،مغازه ای سرشار از اب انار ،لواشک انار ،بستنی انار ،معجون انار و...باز شد و این میوه پارسی را ارائه کرد.پیشتر ها با دوستی در تهران ،به انار شاپی رفته بودیم و انگاه به رستورانی رفتیم و اکبر جوجه ای با رب انار خوردیم.انار به گواهی تاریخ ،میوه بومی ایران است و گسترش ان به دنیا از این کانون عملی گشت.انار بین ۴۰۰۰ تا ۳۰۰۰ سال پیش از زایش عیسا مسیح ،در ایران کاشته می شد.در ۱۷۹۲ این میوه به امریکا رفت و در ایالت کالیفرنیا سکنا گزید.

مصریان قدیم ،ان را میوه ای ابدی به شمار می اوردند و پیش از جنگ ها انار می خوردند.انها مردگان را با انار دفن می کردند.یهودیان ،ان را سمبل راستی می دانند و دانه های انرا با تورات مرتبط می دانستند.انها در روش هشنا ،انار می خورند و...یونانیان ،انار را با پرسفون و الهه دنیای تاریک زیر زمین مربوط می دانند.انار سرشار از ویتامین سی ،فولیک اسید و انتی اکسیدان است.

                                          

انتی اکسیدانها ،نقشی ضد سرطان دارند.الاله اتشین و گلهای فریبنده انار را بیش از هر چه دوست دارم.....اگر تحمل دارید فیلم رنگ انار را از کارگردان ارمنی <پاراجانف >ببینید.

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385 ساعت 23:59 توسط مهران معمارزاده |


عیلامی ها لباس بلندی با دامن دراپه بر تن دارند.این لباس الگوی لباس درباری پارس است.در پای انها چکمه ای است.دو کمان همراه اورده اند به اضافه دو دشنه.شیر ماده با دو بچه شیر اورده شده است.این شیرها برای پردیس یا پارک شکار شاهی است.

محل عیلامی ها در خوزستان امروزی با قرمز نشان داده شده است

یادگاری از عیلامی ها

زنی با دم ماهی

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385 ساعت 22:53 توسط مهران معمارزاده |


هیات های داخلی و خارجی ،پیشکش های خود را به محضر شاه می برند.

مادی ها :سرپوششان باشلقی است.ولی فرمانده انها کلاه مدور دنباله داری دارد.هدیه ی مادی ها ،کوزه ای با دو پیاله ،اکیناکه (خنجری )با غلاف و دو جفت حلقه ی بازوست.مادی ها در ساختن این اشیا استاد بودند.

داریوش بزرگ در سنگنبشته خود در شوش ،مادی ها را زرگر می داند.دو نماینده دیگر هیئت ،لباسی استین دار و یک شنل روی دست حمل می کنند.نفر اخر شلوار این لباس را حمل می کند.

فرنکه کلاه نمدی مادی بر سر دارد

کلوزاپی از یک مادی با باشلق بر سرش

مادی ها در شمال غرب ایران می زیستند

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385 ساعت 13:2 توسط مهران معمارزاده |


هیچ کجای دنیا برایم جایگاه تخت جمشید را ندارد.اینجا مرکز کل سازمان اداری پارس است.فرنکه رییس تشریفات است.مهر فرنکه به خط ارامی مهمترین مهر دولتی است.سرزمین مرکزی ایران ،پارس ،بدون ساتراپ بود و شخص شاه و پس از او رییس تشریفات مستقیمن حکومت می کردند.فرنکه مقام رییس تشریفات در زمان داریوش بزرگ بود.در تالار بار تخت جمشید ،فرنکه با قامتی اندک خمیده به جلو روبروی داریوش ایستاده بود.سرپوش او کلاه نمدی گردی بود.گوشواره های طلایی با اویزی دوتکه و بلند دارد.او دبوسی در دست چپ دارد.شاه و فرنکه هنگام سفر زمستانی شاه به شوش ،در تخت جمشید نیستند و مسئولیت دشوار اداره کارها بر عهده چیسه وهوش قائم مقام فرنکه است.تخت جمشید را داریوش بزرگ ساخت.در دامنه ی کوه رحمت این صفه ی مستطیلی ساخته شد.مهمترین بنا ،اپادانا بود که تالار بزرگ بار محسوب می شد.داریوش بزرگ می گوید :پیش از این در این مکان دژی وجود نداشت.به خواست اهورا مزدا من این دژ را ساختم...اساس نقشه اپادانا همان نقشه ی کاخ کورش بزرگ در پاسارگاد است.سرستون های شیرهای افسانه ای و گاوها ،گلبرگ های نیلوفر و نخلبرگ های افراشته نیز کنده کاری شده اند.این بی سوادهای انگلیسی و هالیوودی بهتر است به سنگ نگاره پلکان شرقی اپادانا توجه کنند.یک شات سینمایی با شکوه است.داریوش بزرگ بر تخت جلوس کرده است.پاهایش بر کرسی مخصوص است.در دست راست دبوسی دارد .دبوسی طلایی.در دست چپ گل نیلوفری با دو غنچه دارد.ولی عهد که همان خشایارشا باشد در پشت شاه ایستاده است و رویتی چون کاراکتر فیلم ابلهانه ۳۰۰ ندارد.جامه دار شاه باشلقی بر سر دارد و پشت ولی عهد ایستاده است.پس از جامه دار ،اسلحه دار ،تیردان شاه را حمل می کند.فرنکه رییس تشریفات مقابل شاه ایستاده است و حالتی کرنش گونه دارد.

داریوش بزرگ در سنگ نگاشته پلکان شرقی اپادانا دلبر جانان من است

بزرگترین شات سینمایی که دیده ام.دبوسی در دست و گل نیلوفر دو غنچه در دست دیگرش ،کرسی مخصوص زیر پاهایش ،ریش های طبقه دار و مجعدش ،چشمهای زیبایش

به تو درود می فرستم ای داریوش بزرگ

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385 ساعت 12:35 توسط مهران معمارزاده |


بلوط خونین در وبلاگ مهرافرین

ادم غصه اش می شود وقتی که غربیها امروزه پزشکان ایرانی را سیم جین می کنند و موقعیت انها را ارزیابی می کنند تا انها را گزینش کنند.در حالیکه ایرانیان و پزشکی هماره با هم عجین بوده اند.گندی شاپور بزرگترین مرکز پزشکی در ایران قبل از اسلام بود.انوشیروان انجا را رونق بخشید.زکریای رازی ،بیماری

Smallpoxرا شرح داد در حالیکه در بیمارستان بغداد ،اتند بود.بیماری مرگباری که بعدن ادوارد جنر واکسن ان را یافت.زکریای رازی حتا تجربی تر از بوعلی سینا بود.او بیماری ابله مرغان را اینچنین شرح داد:

As chief physician of the Baghdad hospital, Razi formulated the first known description of smallpox:

"Smallpox appears when blood 'boils' and is infected, resulting in vapours being expelled. Thus juvenile blood (which looks like wet extracts appearing on the skin) is being transformed into richer blood, having the color of mature wine. At this stage, smallpox shows up essentially as 'bubbles found in wine' - (as blisters) - ... this disease can also occur at other times - (meaning: not only during childhood) -. The best thing to do during this first stage is to keep away from it, otherwise this disease might turn into an epidemic."

او اتانول و مصرف ان در پزشکی را کشف کرد.اکثر پزشکان ایرانی طماع و حریص شده اند ولی زکریای رازی خود را وقف بیماران کرده بود.رازی راسیونالیست و عقلگرایی برجسته بود.رازی تفاوت بین small pox وmeaslesرا تشخیص داد و نفوذ ارای وی در غرب نیز مدیون همین نبوغ اوست.رازی اسم الرژیک را شرح داد.

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385 ساعت 1:9 توسط مهران معمارزاده |


مانور نظامی امریکا در خلیج فارس انجام شد.بسیاری از کشورها در ان شرکت کردند و به نظر می رسید

هدف احتمالی ما هستیم.دریای قزوین که گویا بیشترین سهمش از خرس های روسی است و خلیج فارس هم

که زیر پای عقاب طاس امریکا قرار گرفته است.وقتی دیپلماسی به شیوه ی علمی اش تحقق نیابد چنین می

شود.سهم ما این است که گوشت تنمان بریزد وقتی که نام خلیج فارس را خلیج العربی می گویند یا برای

اینکه همه مسلمانان در ارامش باشند انرا خلیج می نامند.این بی توجهی ها ،این بایکوت ها و این بی

شرمی ها بیشتر ادم را از بین می برد.عرب ها به گواهی تاریخ به بادیه و صحرا دلبستگی داشتند.انها از اب

 بیزار بودند.ممکن بود برکه ابی را در صحرای لایتناهی عزیز شمارند اما اب را در مقیاسهای اینچنینی

دوست نمی داشتند.البته انها در کنار دریای سرخ ،خلیج العربی دارند ولی از زمان ورود اریاییها به ایران

،خلیج فارس نامش را بر این قسمت که اب تلخ نامیده می شد مستولی کرد.در تمام مدارک غربی ،عربی

و...اینجا خلیج فارس است.با ورود انگلیسی ها و یه بابایی به نام بلگریو ،در کتاب مسخره اش این جمله

نوشته شد :خلیج فارس که اعراب ان را خلیج عربی می گویند.این جمله کذایی مستمسکی شد تا عربها چنین

 بگویند.انگلیس شیخ نشین ها را با هم متحد کرد.

 

شیخ محمد حاکم ایران گرای بحرین را برکنار کرد و شیخ عیسا را جایش گذاشت.بحرین یا استان چهاردهم

ایران را جدا کردند.دبی (ملخ کوچک ) ،کویت (کوت کوچک )و...قدرت اقتصادی یافتند در صورتیکه سرمایه

 ها و نیروی کار و اندیشه بیشتر از ایرانی هاست.گاهی فکر می کنم ما ایرانی ها چقدر کوچک شده ایم.نه

هویتی ،نه جدیتی ،نه ملیتی.ان چپ های ایرانی که بی وطن ترین چپ های دنیا هستند.انها هم به خلیج فارس

 باور ندارند.از جدا شدن استانهای مرزی ایران خوشنود می گردند.تا دیروز سرشان از نشئه باروت پر بود

اکنون ازادیخواه و دموکرات شده اند.نکند خواب نما شده اند یا باز هم مردم ایران را رنگ می کنند.ان از

خوانندگان ایرانی که کنسرت هایشان را در دبی برگزار می کنند و برای این شهرک به به و چه چه بلند می

کنند.ایرانی ها هم به جای رفتن به تاجیکستان و...راه دبی را پیش گرفته اند.دریانوردی در خلیج فارس پس

از ورود اسلام به ایران دنباله دریانوردی ساسانی بود.ما به عرب ها دریانوردی یاد دادیم.البته انها قومی

تاجر پیشه بودند.ببینید حتا قران هم زبانی تجاری دربرخورد با اعراب دارد.مثلن به اعراب می گوید :فما

ربحت تجارتهم و قس علیهذا.ایرانیان باستان تجارت را خوش نمی داشتند و به کشاورزی و دامپروری بیشتر

 رغبت نشان می دادند.

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385 ساعت 1:5 توسط مهران معمارزاده |


به نظر می رسد اهالی هالیوود ،دشمنانی جدی برای رییس جمهور بوش هستند.جرج سوروس سرمایه دار چپ ماب امریکا که اصلن یهودی و مجارستانی محسوب می گردد و فستیوال فیلم ساندانس میلیونها دلار خرج کرده اند تا فیلمهای ضد سیاست های بوش و اسراییل بسازند.فیلمهایی چون تروریست من و زن حزب الله.در بیست و هفتم اکتبر ،فیلمی به نام مرگ رییس جمهور امد که به صورتی گرافیک از ترور بوش سخن می گفت.پیش از اینها فیلم فارنهایت ۹/۱۱از مایکل مور و سیرینا از جرج کلونی امدند.فیلم مور حتا توسط حز ب الله در خاور میانه توزیع شد.

                                    

فیلم جاده ای به گوانتانامو از شکنجه چند مسلمان در زندان گیتمو می گوید.فیلم وضعیت از کشته شدن یک پسر بچه عراقی توسط سربازان امریکایی روایت می کند.فیلم استاپ لاس از یک نفر امریکایی می گوید که از جنگ در عراق امتناع می کند.فیلم جنگ چارلی ویلسون با بازیگری تام هنکس و جولیا رابرتز از کمک های سیا به طالبان و القاعده می گوید.از هالیوود زمانی رونالد ریگان برخاست و حتا به ریاست جمهوری هم رسید.ارنولد فرماندار کالیفرنیا نیز هالیوودی است.اما امروز هالیوود کانون چپ ها و دشمنان نو محافظه کاران امریکاست.استیون اسپیلبرگ از فیلمسازان لیبرال است .او گرچه به اسراییل برای بازسازی حیفا کمک مالی قابل توجهی رساند اما گرایشش به حزب دموکرات و ستایشش از فیدل کاسترو اشکار است.بسیاری از هنرپیشگان چون روبرت دنیرو ،تام هنکس و...از سمپات های حزب دموکرات محسوب می گردند.شون پن از هنرپیشگان فعال علیه بوش است.او به تهران امد ،در نماز جمعه شرکت کرد و این اواخر هم اکبر گنجی را به هالیوود دعوت کرد.البته در این فضا ،دیوید هوروویتس فستیوالی موسوم به لیبرتی ایجاد کرده است که به فیلمهای طرفدار پاتریوتیسم امریکایی و اسراییل جایزه می دهد.

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385 ساعت 0:56 توسط مهران معمارزاده |


ما فرویدی ها البته به یونگ نظر خوشی نداریم.اما توجه وی به کیمیاگری برایم جالب توجه بود.او معادل تاریخی روانشناسی خود را در کیمیاگری قرون وسطا یافت.او نشان داد که رمزهای کیمیاگری شبیه صورتهای مثالی رویاست.کیمیاگری هنری هرمسی بود .کیمیاگران می کوشیدند از طریق سنگ فلاسفه سرب و فلزات بی ارزش را به طلا تبدیل کنند.از سوی دیگر انها می خواستند به طلای فلسفی برسند که همانا تغییر روحانی بود.در کیمیاگری وحدت متضادها وجود داشت.کیمیاگر و بیمار مانند هم هستند.هر دو ناخوداگاه خود را به تاریکی ماده نسبت می دهند تا ان را روشن کنند و نجات دهند -یعنی به خوداگاهی تبدیل نمایند.از نظر یونگ مرکوریوس انگاره ناخوداگاه جمعی است.کیمیاگران از مواجهه با دیوهای دهشت زا در انبیق های خود گزارش ها داده اند.یونگ این دیوها را صورت مثالی حالات روانی انها می داند.کیمیاگران بسیار دچار هیجان ،افسردگی ،ناکامی و...می شدند.پوپری ها می کوشند کارهای فروید و یونگ را شبه علم و دانش کاذب بنامند.اما ما دامنه knowledgeرا فراتر از science می دانیم.

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385 ساعت 0:41 توسط مهران معمارزاده |


چند روز پیش برای تمدید قرار داد مطب به خانه موجرمان رفتیم.موجر از علوم غریبه و خفیه چون کیمیا ،سیمیا و ریمیا می گفت.سرانجام هم زیاد شدن اجاره را اعلام کرد.می خواستم به او بگویم ،اقا ما سنگ فیلسوفان نداریم که چنین پولی را به تو دهیم.کیمیاگری فعالیتی بود که برای تبدیل فلزات بی ارزشی چون سرب به طلا روی می داد.کیمیاگران بر این باور بودند که سنگ فلاسفه چنین می کند.مدتها صاحبان علوم غریبه به دنبال مایعی می گشتند که پیر را جوان کند ،یا به دنبال holy grailیا جام عیسا مسیح در شام اخر می گشتند.پس از انقلاب ،عده زیادی گویا به سنگ فیلسوفان دسترسی یافتند.یک لاقباها در عرض زمان کمی ثروتمند شدند.مس انها طلا شد.یک دفعه همه چیز برایشان تغییر کرد.کیمیاگران هیچوقت کامیاب نشدند اما فرصت طلب ها هماره بختیار می گردند.کرت ها در هم امیخت.کرت شلغم و زعفران یکی شد.گروهی با رانت دولتی ،فرصت طلبی و...خود را بالا کشیدند.یکی از کسانی که به سنگ کیمیاگران دست یافت ،جزایری بود که شنیدیم او را دوباره دستگیر کرده اند.البته ابتدا بهتراست به محیطی نظر کنیم که جزایری ها در ان رشد کردند.علت مهمتر است تا معلول.

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385 ساعت 0:10 توسط مهران معمارزاده |


ایرانیان باستان ،شیدای خورشید بودند.مظهر اصلی نور در طبیعت که با شعله خود حیات و سرسبزی و گرما را در زمین فراهم ساخته است.سماق نمادی از رنگ  طلوع خورشید است.سنجد نمادی از عشق است.ادبیات ایران سرشار از دلباختگی عشاق بوده است.شیرین و فرهاد ،خسرو وشیرین ،ویس و رامین و...زمانی در عمرواباد بودیم.عمرواباد روستایی از شهرضاست که ما در انجا دوره بهداشت داشتیم.در انجا درخت های سنجد بود.واقعن این درخت ها ،دلدادگی و شیدایی را به قلبهای خسته ما وارد می کرد.جالب است که همسرم گرچه زاده اصفهان است ولی نیاکانش ،شهرضایی هستند.همان دیار درخت های سنجد ،همان سرزمین میوه عشق.سرکه مظهر سن و سال و شکیبایی است.سرکه از تخمیر قند انگور ایجاد می شود.سمنو پودینگی از گندم است و نماد فراوانی و ثروت است.ای هموطنان ،چپ گرایی را رها سازید.سرمایه و ثروت داشتن از راههای نیکو کاری بس پسندیده است.سبزه از جو ،عدس و گندم به عمل می اید و نشانی از زایش مجدد است.

در این سفره تنگی با ماهی ،کاسه ابی با پرتقالی در ان ،اجیل ،کتاب مقدس مذهبی ،شاهنامه و دیوان حافظ ،شیرینی های ایرانی چون باقلوا ،گلاب ،تخم مرغهای رنگ شده ،اینه ،شمع و رنگهای ملی پرچم ایران است.

ماهی نشانه پیسس است که در استرولوژی با افتاب ارتباط می یابد.پرتقال در اب نشانه زمین معلق در فضاست.تخم مرغ نشانه باروری است.شمع نشانه روشنایی است.

ای فرانک میلر ،اعظم علی ،تورج دریایی ،لوناشاد و ...خجالت بکشید

ایران کشوری سرشار از نمادهای نور و پاکی است.ایا چنین رسومی با دیوان و شیاطین چه همسنخی دارد که چنین هرزه درایی می کنید.

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 ساعت 14:44 توسط مهران معمارزاده |


سیب در سمبولیسم مسیحیت ،میوه خوبی نیست.ان چون میوه ممنوعه ای است .در لاتین به سیب ،مالوس گویند و به شیطان ،مالوم.سیب و شیطان هر دو همسنخند.ان میوه ممنوعه است و دیگری اغواگری خناس.اما ایرانیان باستان ،سیب را نماد زیبایی و زن می دانستند و این میوه زیبا و دوست داشتنی در سفره هفت سین قرار می گیرد.من سیب سبز بیشتر دوست دارم ولی در هفت سین ،سیب سرخ قرار دهید.زن و زیبایی را پاس داریم.زنان ایرانی و پرنسس های پارسی هماره در دنیا به زیبایی ،خانه داری ،مهربانی ،صبر و شکیبایی شهره اند.در پزشکی ،سیب ادم وجود دارد که میوه ممنوعه ای است که درگلوی ادم گیر کرده است.

سیب ادم اشاره ای به ممنوعه بودن سیب در  استوره مذاهب ابراهیمی است .ولی سیب نزد ایرانیان باستان میوه زیبایی و زن است

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 ساعت 14:13 توسط مهران معمارزاده |


ایرانیان باستان ،زندگی شیدا ،شادخوار ،ستایشگر طبیعت و نیکی و دشمن بدی بودند.این ویژگیها در اداب و رسوم انان ،ساری و جاری بود.سیر نماد اهورا مزداست.جایگاه سیر در سفره هفت سین از همه مهمتر است.در فیلمی از رومن پولانسکی ،بر در خانه ها ،سیر اویزان بود تا دراکولا گزندی به اهالی نزند.سیر نماد نیکی محض است که دشمن اصلی بدی و اهریمن است.

Central European folk beliefs considered garlic a powerful ward against demons, werewolves, and vampires. To ward off vampires, garlic could be worn, hung in windows or rubbed on chimneys and keyholes

الیوم ساتیووم یا سیر را پاس دارید.لوئی پاستور خواص ضد باکتریایی در سیر کشف کرد.باکتری نیز از لشکریان اهریمن است .الیسن از سیر استخراج می گردد که از قویترین انتی بیوتیک ها و ضد قارچ هاست.دوستانی که در کالیفرنیا هستند به جای این کنسرت های مسخره شب خیز و امیر قاسمی ،به گیلروی روند و فستیوال سیر را در انجا ببینند.گیلروی پایتخت سیر جهان است.

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 ساعت 13:46 توسط مهران معمارزاده |


زمانی سروش شیدا بودم و رساله تحقیقاتی پزشکیم را به امام علی ،محمد غزالی و مولوی پیشکش کردم.اما امروز غزالی ستیز هستم.مردی که فتوا داد که نوروز و سده باید که مندرس شود و کسی نام ان نبرد.اما نوروز هر سال از سال پیش تابان تر می گردد.نوروز هماره زنده است ولی غزالی از یادها خواهد رفت.غزالی و فخر رازی دو نفر بودند که می خواستند شعله عقلگرایی را در کشورهای اسلامی خاموش کنند.غزالی کتاب مسخره تهافت الفلاسفه را نوشت-فلسفه پاره شد- و به تکفیر مشاییان و رازی و بوعلی سینا پرداخت.ابن رشد اندلسی کتاب تهافت التهافت را در دفاع از فیلسوفان نوشت.جا دارد از حکیم خیام سخن گوییم که در سال ۴۶۷ گاه شماری ایرانی را اصلاح کرد و نوروز را در اول بهار قرار داد.روزگار پادشاهی جلال الدین ملکشاه سلجوقی بود و تقویم جلالی در ایران رواج یافت.

نوروز البته پیشینه ای استوره ای هم دارد.جمشید چهارمین پادشاه پیشدادی است و بنیانگذار نوروز به شمار می رود.به او هم درود می فرستم.هر موقع به تخت جمشید می روم انتظار دارم او را ببینم.صحنه شاد ان روزگاران ،می و جام و رامشگران ،تاج بر سر نهادن او و بر تخت نشستن وی.جشن مهرگان جشن اول سال ایرانیان بود  و سال ایرانیان باستان در پاییز اغاز می شد.ولی روز اول سال در اعتدال بهاری ،اول فروردین ،عید نوروز بود.ساختمان تخت جمشید در سال ۵۲۰ پیش از میلاد اغاز شد.اگر نور خورشید هنگام غروب به جای معینی از ساختمان های غربی برسد ،بامداد روز بعد ،پرتوهای نخستین روشنایی روز به جای پیش بینی شده در تالار صد ستون خواهد افتاد.در نوروز هر سال ،شاه در تخت جمشید می نشست و بزرگان و نمایندگان قوم ها و ملت های ایرانی و خارجی برای شادباش به حضورش می رسیدند.یکی از کسانی که به دیدن شاه شرفیاب شد مهران معمارزاده بود که فیلم ۳۰۰ را به دست خشایارشای بزرگ رساند.ایشان در حالیکه فیلم را به بیرون پرتاب می کرد.جام شراب را به اهستگی بر لبانش فشرد .نور خورشید بر چهره او تابیده بود در حالیکه در تالار صد ستون بود و همه ما جلال و شکوه پادشاهی هخامنشی را می دیدیم.

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 ساعت 13:3 توسط مهران معمارزاده |


صادق هدایت طنز توپ مرواری را نوشت که از توپ  قدیمی می گوید که از غنائم جنگی ایرانیان از پرتغالیها در سده ۱۶ بود.این توپ را وسط میدان ارگ گذاشتند و برای شوهریابی و درمان نازائی به کار می رفت.این توپ یک نماد نرگی بود که در زمان قاجار استفاده می شداین اسطوره ها نیزبه نوعی با فالوس مرتبط است.فالوس در اثر واژه ای به یادگار از یونان باستان است که در زبان انگلیسی معادل ان پنیس است.

                                    

                                                               لینگام

فالوس ،به صورتی نمادین به قوه باروری بشر اشاره می کند و بدین جهت دلالت های فرهنگی خاصی در اقوام گوناگون یافته است.در شهر پمپئی ،عکسی از مرکوری بر دیوار نقاشی شده است که التی مردانه و دراز دارد.کلیساهای روسی با ان فرم خاصش گاهی تعبیری از فالوس را تداعی می کند.در فرهنگ یونان و روم و هند ما شواهدی از نماد فالوس را می بینیم.در هند علی الخصوص ،در شیوا ،لینگام سمبلی از ان می شود.گاه شمشیر و چاقو بر نماد فالوس اشاره می کنند.در انتروپولوژی ،فالیسیسم به پرستش نرگی انسان مربوط است که در یونان ،هند و سومر دیده شده است.دوستی برایم می گفت که در سفرش به یونان ،قاب عکسهایی از فالوس را در مغازه های اتن دیده است.لینگام ،معادل هندوی فالوس ،سمبلی از خدای شیوا در مذهب هندوست و پرستش لینگام در این ایین ساری وجاریست.البته لینگام نمادی از شیواست و برای همین موضوع پرستیده می شود.الت تناسلی زن یا یونی هم با لینگام مربوط است.پریاپوس اله باروری یونان بود که ما در پزشکی هم بیماری خاصی در پنیس به نام پریاپیسم داریم که از نام این اله گرفته شده است.هرمس هم اله دیگری بوده است که قبل از اینکه اله پیام رسان شود به نوعی با فالوس مرتبط بوده است.در اسطوره های نوردیک و اسکاندیناوی ،اله fryerبا باروری و عشق مرتبط است وفالیک بوده است.در سوئد مجسمه هایی از این اله دیده می شود.در روم باستان جواهراتی با سمبل های فالیک به گردن انداخته می شد تا محافظ حاملش از چشم زخم باشد.در اثار فروید و لکان به سمبولهای فالیک اشاره شده است که در زمانی مناسب در نوشته ای مجزا به ان اشاره خواهیم کرد.بعضی از افراد چون اریک فروم ،رایش به فالو سنتریک بودن روانکاوی فروید اشاره می کردند و انرا از خصلت بورژوایی او می دانستند.فمینیست ها نیز با لکان و فروید به دلیل همین موضوع ،جدالی داشتند.افرادی چون اریک فروم به مادر سالاری باور داشتند ،خصلتی که مارکسیست ها نیز بدان باور دارند.در ادبیات مدرن ایران در کتاب توپ مرواری نیز به فالیک بودن توپی که دختران برای بخت یافتن در ازدواج و باروری ،خود را به ان می مالیدند،اشاره شده است.

                                                          معبد لینگام در هند 

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 ساعت 9:47 توسط مهران معمارزاده |


پاسخ دکتر بهنام اوحدی به شبهات مخالفینش

هر چند نمی خواستم که حالا حالا ها به وهن تند و نیش دار این لنینیست - استالینیست « زیرزمین ابن مسکویه » پاسخ دهم اما مهران معمارزاده مجبورم ساخت !

از مهران معمارزاده ی عزیز می خواهم که « عین این متن زیر » را برای پاسخ به همه ی سفسطه گران و یاوه سرایان در وبلاگ خود قرار دهد.

دلیل این پرهیز نیز دست کم برای خودم آشکار و روشن بود.

من نوشته ی کذایی این سمپات حزب توده در اصفهان را از بنیاد « نقد » نمی دانم ، چرا که نقد - اگر چه نه در ایران !! - ویژگی ها و حیطه ای تعریف شده دارد.

پس پاسخ دادن به وهن ، هم طراز شدن آدمی با فرد هتاک است و بنابراین جز کاستن از شأن آدمی ، دستاوردی دیگر ندارد.

و مگر جز اینست که در « نقد » علمی و منطقی و صد البته " منصفانه " و " اخلاق گرا " به خوبی ها و بدی ها و نقاط ضعف و قوت هر کار ، همسان ، به یک اندازه و به دیده ی مساوات باید نگریسته شود؟؟

« نقد » ، نوشتن با هدف تخریب نیست !

بزرگ نمایی نقص های احتمالی و چشم فرو بستن بر کامیابی های چشمگیر هم نیست !!

ای کاش این سمپات لنین و هم اندیش استالین بیش و پیش از سبیل های توده ایش به ذهن و روان مسئله دار و گره های دوران PSYCHOSEXUAL DEVELOPMENT اش می پرداخت !

و اما پاسخ من به شبهات دست راست استالین در پای تخت شاه سلطان حسینی در باره ی کتاب « بوف کور انتشارات صادق هدایت » از این قرار است :

۱- پاسخ به شبهه ی ایشان درباره ی « نام » انتشارات



یکی از ایراد های اساسی ایشان در متن کذایی نام انتشارات ما - « صادق هدایت » - بوده است.

مگر من این نام را به زور چپاول کرده ام ؟!؟ یا ایشان انتظار داشته اند که از ایشان یا هیئت تحریریه ی فصل نامه ای که اغلب بیش از دو شماره در سال منتشر نمی شود ، کسب اجازه نمایم ؟!؟

مگر جناب آقای نبوی نژاد از مردم اصفهان و دوست داران زنده رود برای نامیدن انتشارات خود درخواست اجازه نمود ؟؟؟ آیا فضای فکری ایشان و گروه نویسندگان شان مورد تأیید همه ی اصفهانی ها و دست کم بیشتر دوست داران و دلبستگان زنده رود هست ؟؟؟

آیا آن ناشرانی که برای انتشارت خود نام دیگر بزرگان این ملک خراب آباد - چون حافظ ، سعدی ، فردوسی ، جامی ، ابن سینا ، خوارزمی ، نظامی ، مولوی ، مولانا ، شمس ، شهریار ، ثالث و ................ - را برگزیده اند ، جز از وزارت فرهنگ ، از نهاد دیگری هم مجوز می گرفته اند که من نگرفته ام ؟؟؟



هر چند بسیار پیش از تصویب نام « صادق هدایت » برای انتشارات ما ، من شخصن و به طور مستقیم رضایت کتبی بازماندگان و خاندان صادق هدایت را دریافت نموده و به وزارت محترم فرهنگ و ارشاد اسلامی ارائه نمودم.

۲- پاسخ به شبهه ی ایشان به شیوه ی نقطه گذاری و جدا نویسی متن کتاب



ما این نسخه ی جدید بوف کور را بیش از دیگر گروه ها ، در واقع برای « نسل سوم » میهن مان منتشر نمودیم.

نسخه ی صادق هدایت - که پیش تر از سوی انتشارات امیر کبیر و سپس جاویدان منتشر شده بود - مشکلات ویرایشی ای دارد که خواندن آن را به ویژه برای توده ی کتاب نا خوان اجتماع بیگانه با کتاب ما بسیار دشوار می کند.یکی از بزرگ ترین ضعف های این دو متن « خط تیره » های فراوانی است که برخی به جای « ویرگول ( کاما ) » و برخی به جای « ویرگول ( کاما ) نقطه » گذاشته شده اند.

همان گونه که اغلب دوست داران صادق هدایت می دانند صادق هدایت خط و الفبا و دستور زبان فارسی را خیلی جدی نمی گرفت و حتا از هواداران تغییر خط و الفبای فارسی به لاتین بوده است.

از این رو آیین نثر و نگارش هدایت نسبت به مثلن ابراهیم گلستان و هوشنگ گلشیری از نقاط ضعف برخوردار است که ضعف نقطه و کاما گذاری یکی از آن هاست.

در نقطه گذاری متن بوف کور قرار بر این شد که در راستای راحت تر خوانده شدن و بنابراین درک و فهم بیشتر نوشته ی جادویی و بی مانند صادق هدایت تعداد کاماهای بیشتری نسبت به شیوه ی ویرایش معمول گذاشته شود تا جوانان و نوجوانان بیگانه با نوشته و کتاب ایران امروز را تا جایی که بتواند بیشتر و بیشتر با معانی و نکات ریز و ژرف بوف کور همراه و همبسته گردد.

۳- پاسخ به شبهه ی ایشان به تقدیم انتشار کتاب به ..........



بوف کور کتابی است که به باور من بیش از هر کتاب دیگری در طول سال های انتشارش در ایران منتشر و خوانده شده و در عین حال تا همین امروز کمتر از هر کتاب و نوشته ی دیگری درک و دانسته شده است !!!

هدف من از تقدیم « انتشار » کتاب - ونه خود متن کتاب - به آن بزرگواران سه چیز بود:

نخست این که برای حل این مشکل تاریخی بوف کور و صادق هدایت ، خواننده ی کتاب را از همان آغاز به مطالعه ی کتاب های راه گشا در درک و فهم بوف کور و صادق هدایت ارجاع دهم تا بوف کور را نفهمیده ، زبان به نکوهش یا ستایش هر دو نادانسته !! ی آن نگشاید. که این هر دو گرایش و رویکرد نسبت به بوف کور در ایران ما مد روز و شیوه ای همیشگی بوده و هست !!!

بسیار خوشحالم که بوف کور ما منجر به چاپ مجدد کتاب های دکتر صنعتی و مصطفی فرزانه - بسیار پیش تر از هنگام معمول - شد.

دوم این که از این پنج تن ( دکتر محمد صنعتی ، دکتر سیروس شمیسا ، دکتر محمد علی کاتوزیان ، مصطفی فرزانه و جهانگیر هدایت ) که پس از پنجاه سال از انتشار بوف کور ، کوشش های ارزشمند در رمزگشایی آن نموده و تصویری واقعی و منطقی از صادق هدایت ارائه نموده بودند ، سپاس گزاری نمایم.



البته تقدیم ششمی هم داشت که برای گرفتن مجوز مجبور به حذف آن شدیم :

« و به همه ی کتاب فروشان و کتاب در کوله پشتی فروشانی که در همه ی این سال ها « بوف کور » را در گوشه و کنار میهن آهسته و پیوسته با بی باکی و بیم ناکی به دوست داران عرضه داشتند. »

۴- پاسخ به شبهه ی ایشان در باره ی مقدمه ی نا نگاشته شده ی من بر کتاب



و اما در مورد مقدمه ای که از نوشتن هرچند چکیده ی آن پرهیز نمودم ، باید بگویم که محال بود که کتاب با وجود آن مجوز بگیرد و افزودن هر مقدمه ای « کار ممیزی » را بر سر انتشار کتاب قرار می داد و شاید این فرصت دیگر هرگز در اختیار ما قرارنمی گرفت.

معرفی کتاب دکتر صنعتی به جای افزودن مقدمه ی خود یا دیگری در آن زمان یگانه راه و چاره ی ممکن برای انتشار کتاب بود.

عجیب است که حضرت لنینیست - استالینیست که خود از کارمندان و حقوق بگیران مستقیم وزارتخانه و اداره کل مسئول « ممیزی » و اعطای « مجوز پیش از چاپ » و « مجوز پس از چاپ » است ، این نکته ها و مسائل و مشکلات را خود بهتر از هر کس می دانند و این گونه در نقد ( بخوانیم : وهن ) ستیزه جویانه و پرخاش گرانه ترک تازی می نمایند !!!

۵- پاسخ به شبهه ی ایشان درباره ی شمارگان انتشار کتاب



یکی از مواردی که گویا به ایشان و برخی دیگر از زنده رودیان سخت گران آمده است ، شمارگان هفتاد هزار تایی کتاب است که البته با توقیف کتاب در چند روز پس از آغاز چاپ کتاب ، در مرز پنجاه هزار نسخه متوقف ماند.البته برای در امان ماندن کتاب ها مجبور شدم که تیراژ تولیدی مان را ده هزار و تمام شده اعلام نمایم.

خداوند را گواه می گیرم که اگر کتاب « بوف کور » مان توقیف نشده بود تا به امروز بیش از یکصد و حتا یکصد و پنجاه هزار نسخه از آن را منتشر و به فروش رسانده بودم.

هر چند ناشران زیرزمینی و چاپخانه دار بعد ها - و از جمله همین سه ماه پیش - کتاب را با « شکل و شمایل و ویرایش و طرح جلد بوف کور انتشارات صادق هدایت » ، با همان شکل و شمایل ، بی هیچ تغییر و کاست و افزون ، بارها و بارها چاپ نموده و با زدن مهر قیمت و بهای تازه به فروش رساندند.

به گونه ای که من این گونه می اندیشم که شمارگان چاپ شده از نسخه ی ما ( انتشارات صادق هدایت ) از یکصد هزار فراتر رفته باشد.

به راستی کدام کتاب را سراغ دارید که از آغاز تایپ و حروف نگاری اش تا مرحله ی چاپ در چاپخانه تنها و تنها پنج شبانه روز طول کشیده باشد ؟!؟

اگر عشق و علاقه و دلبستگی و باور به « هدایت » نبود ، آیا اصلن چنین کاری ممکن می شد ؟؟؟

کدام ویراستار و نمونه خوانی چون داریوش نیک بخت عزیز ، چنین از خودگذشتگی ای نشان می داد که در دو روز نخست نوروز تنها و تنها دو تا نیم ساعت بخوابد ، آن هم در حالی که اطمینانی از خروج بی دردسر کتاب ها از صحافی و حتا چاپخانه نبود ؟!؟!؟

روزگار دشواری است. بسیاری بیرون از گود می نشینند و از ساحل به آنان که در گردابی هایل درگیرند ، خرده و نکته می گیرند.

بی هنران دهان شان همواره چون راست روده ی پیل باز است ، اما

نمی دانند که ما بسیار پیش از این از سعدی بزرگ میهن همیشه پر کین مان شنیده و آموخته ایم که :

« فهم سخن چون نکند مستمع قوت طبع از متکلم مجوی

فسحت میدان ارادت بیار تا بزند مرد سخن گوی ، گوی »

مهران عزیز ،
فرصت ترجمه ی کتاب روان پزشکی ام برباد دادی اما فرصتی پدید آوردی تا سخن های نا گفته ام را بگویم.
ضمن سپاس گزاری از تو یار بزرگوار ، خواهشمندم که متن بالا را در وبلاگ پر بارت قراردهی تا پاسخی باشد به آن دسته از خوانندگان وبلاگت که این مسئله را فرصتی برای توهین به من قرار دادند و حتا از گذاشتن نام بیمارستان ما ( روزبه ) بر نام و نشان خانوادگی خودشان دریغ ننمودند بی آن که بدانند که بیمارستان روزبه فاصله ی نا چیزی تا " شهر نو " ی سابق دارد.
این نام و نشان نیک بر خود و نیاکان شان فرخنده باد !

کاری ندارد هر کس می تواند در ستون نظرات نام و جایگاهی - صد البته مجازی - برای خود بنویسد و از آن تریبون " کذب " مجازی چون افراد واقعی دل و جرات دار سخن پراکنی و حتا یاوه سرایی کند.
ارادتمند - بهنام

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 ساعت 0:31 توسط مهران معمارزاده |


جشنواره برلین با جایزه های خرس نقره ای و طلایی معروف است.در کل جشنواره برلین را بیشتر دوست دارم.در اینجا الکی به هر کسی جایزه نمی دهند.کیارستمی در اینجا فعلن چیزی نگرفته است.

از میلوش فورمن

داستان های کانتربوری از پازولینی

کول دوساک از پولانسکی

 

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385 ساعت 15:21 توسط مهران معمارزاده |


جشنواره سینمایی ونیز قدیمی ترین فستیوال است و در ۱۹۳۲ ظاهر شد.جایزه ان شیر طلایی است.

کوهستان بروکبک شیر طلایی را تصاحب کرد

هانابی از کیتانو را بسیار دوست داشتم

ساتیا جیت رای

راشومون از اکیرا کوروساوا دلبندترین فیلم از سیاهه ۱۰۰ فیلم مورد علاقه ام است

جعفر پناهی

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385 ساعت 15:8 توسط مهران معمارزاده |


فستیوال فیلم کن همراه با فستیوالهای برلن ،ونیز ،تورنتو و ساندانس بزرگترین جشنواره های سینمایی دنیا محسوب می گردد.در ۱۹۳۹ ایجاد شد ولویی لومیر افریننده سینما نخستین پرزیدنت جشنواره شد.در ۱۹۶۸ افرادی چون تروفو در همدلی با شورش دانشجویان ،فستیوال را به هم زدند.افرادی چون فلینی ،چاپلین ،ولز ،کوبایاشی ،انتونیونی ،برسون ،ویلیام وایلر و...از اینجا جایزه گرفتند.نخل طلایی جایزه این جشنواره است.

رومن پولانسکی برای پیانیست جایزه گرفت

فون تریه دانمارکی

کوئنتین تارانتینو

دیوید لینچ

متاسفانه در کنار غولهای سینما چون بونوئل ،وایدا ،کاپولا و...نام کسانی چون کیارستمی و مایکل مور هم دیده می شود .

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385 ساعت 14:55 توسط مهران معمارزاده |


گویا درگیریهای لفظی فقط در وبلاگ مانیست بلکه در حدی بالاتر در فضای روشنفکری ایران ساری و جاری است.ضمن سپاس از دوست گرامی مهران نصر ،حمید سمیع عادل و رضا سرجوقیان به پاسخ داریوش اشوری مترجم اثار نیچه در کشورمان به سعید حنایی کاشانی مترجم دیگر ،اشاره می کنم.


عرض ارادتی خدمتِ یک آقا ‌معلمِ فلسفه

داریوش آشوری

 


این چندمین بار است که سعید حنایی کاشانی، به قولِ جوانانِ امروز، به من "گیر می‌دهد"، و همیشه با گستاخی و بی‌ادبیِ بسیار. این بار هم، بر سر مقاله‌ی کوتاهی که من با عنوان "نیچه و عشق" برای سایت رادیو زمانه نوشته ام، مرا "ابله" شمرده است. یک بار دیگر هم در مقاله‌ای پُر گرد-و-‌خاک در باره‌ی کتاب عرفان و رندی در شعر حافظ، با آوردن تعبیری از شمس تبریزی، خواسته بود بگوید که من به‌ اندازه‌ی گاو هم نمی‌فهمم. این بار با بند کردنِ به آن عنوانِ مضحکِ "اندیشمندِ ایرانی"-- که گرداننده‌ی سایت زیر نام من گذاشته بود-- "اندیشمندِ ایرانی" را در ردیف چیزی مانندِ "فیلم فارسی" در شأنِ من دانسته بود. یک بار هم این استاد محترم دانشگاه این اواخر در وبلاگ‌اش نوشته بود که با خواندن دریدا به آن جا رسیده است که بگوید هر که گمان کند که حافظ را می‌شود تفسیر کرد و فهمید، "احمق" است.

من تاکنون این گستاخی‌ها را نادیده گرفته ام و به او پاسخی نداده‌ام و حتا از کوششی برای رام و آرام کردن او فروگذار نکرده‌ام. نشرِ آن مقاله‌ی کذا در مجله‌ی "نشر دانش" با آن همه‌ گستاخی و بی‌ادبی که در آن بود، هیچ با روش و سیاستِ آن مجله‌ی جا-‌سنگینِ ادبی نمی‌خواند، امّا از آن جا که دلِ برخی از "دوستان" و دشمنانِ مرا، که در کارِ گرداندن آن بودند، خنک می‌کرد، آن را منتشر کردند. من که می‌دانستم که این فریادها از سرِ چه سوزش‌هایی ست، اگرچه مرا بسیار آزرد، به آن اعتنایی نکردم. چندی پس از آن از آقای مهدی خلجی که از راهِ رادیوی بی‌بی‌سی با حنایی در تماس بود، شنیدم، که از انتشار آن مقاله بسیار پشیمان و "شرمنده" است. دو‌-‌‌سه سالی پیش هم خودِ او در وبلاگ‌اش ابرازِ لطفی کرده بود و خود را مدیونِ من دانسته بود و گفته بود که من از آشوری چیز آموخته‌ام.

پس از آن، ماشاءالله آجودانی، دو‌-‌‌سه سال پیش، از من دعوت کرده بود که در کتابخانه‌اش در لندن سخنرانی کنم. در آن مجلس سخنی در باره‌ی واژگانِ مدرن علمی و رابطه‌ی مدرنیّت و زبان گفتم. در پیِ آن، مهدی جامی، که در بی‌بی‌سی کار می‌کرد، از من دعوت کرد که در باره‌ی "متنِ مدرن" با او گفت‌‌‌-و‌-‌‌گوی رادیویی کنم. هنگامی که به دفتر او در بی‌بی‌سی رفتم، از من خواست که حنایی هم، با تلفن، در این گفت‌-‌و‌-‌‌گو شرکت کند. من، با آن که با آن پیشینه از او دل خوشی نداشتم، به احترام مهدی و برای عادی کردنِ روابطِ ‌مان، به آن رضایت دادم. ولی به نظر می‌رسد که هیچ اعتمادی به رفتارِ آقای حنایی نیست و گاهی ناگهان فنر‌-‌اش در می‌رود و اختیار‌-‌اش را از دست می‌دهد و بی‌پروا هرچه از دهان‌ِ قلم‌اش در بیاید روی کاغذِ حقیقی و مجازی می‌ریزد. با آن بی‌قراری و کین‌توزی و، بالاتر از همه، رشک‌وری‌ای که در وجود او انباشته است‌-- و در مقاله‌های‌اش سرریز می‌کند‌-- نمی‌تواند آرام بگیرد و هر از گاهی باید تیری به سوی کسانی مانندِ من رها کند.

این را هم بگویم که، من از نقدگری درست، و حتا نادرست، امّا با زبانِ باادبانه، هیچ ناراحت نمی‌شوم و بارها از کسانی که لغزشی در کار من دیده‌اند و یادآور شده‌اند، سپاس‌گزاری رسمی کرده‌ام. حدود ده سال پیش محمدرضا نیکفر در مجله‌ی نگاهِ نو بر کتابِ هستی‌شناسی حافظ (متنِ یکمِ عرفان و رندی)، از من، نقدی نوشت و ایرادهایی، گاه تند، بر برخی بنیان‌های نظری در پیشگفتارِ آن گرفت که به نظر من درست نبود. در واقع، چنان که خود گفته بود، متنِ کتاب را درست نخوانده بود و، بر اساس برداشت‌های‌اش از پیشگفتار، بیش‌تر در باره‌ی آن پیشداوری کرده بود. امّا از آن جا که مقاله‌ی او با اصول درستِ اخلاقِ نقدگری نوشته شده بود و حمله و توهینِ شخصی در آن نبود، و از او مقاله‌هایِ دیگری هم خوانده بودم که او را به عنوانِ نویسنده‌ی گفتارهای فلسفی در چشم ارجمند کرده بود، از یکی از دوستان در آلمان درخواست کردم که شماره‌ی تلفن او را برای من پیدا کند. و از شهر برن، در سوییس، که آن زمان آن جا بودم، به او تلفن زدم. او سخت بیمار بود و شماره‌ی تلفن مرا گرفت و دو‌-‌‌سه روز بعد به من تلفن زد و با هم در باره‌ی آن مقاله گفت‌‌‌-و‌‌‌-‌‌گویی کردیم. من نظر‌-‌ام را در باره‌ی آن گفتم و او با همدلی پذیرفت و از همان جا بابِ دوستی میانِ ما باز شد که همچنان ادامه دارد. هنگامی که بازنویسِ آن کتاب را برای‌اش فرستادم با دقت خواند بود و با من از آن به عنوانِ یک کارِ جدّی هرمنوتیکی با ستایش سخن ‌گفت. پیش از آن که اینترنت صنعتِ نامه‌نگاری را تعطیل کند گهگاه با هم نامه‌نگاری هم می‌کردیم که برخی از آن، به خواست او، در نگاهِ نو چاپ شد. تاکنون سه بار هم در آلمان میهمانِ او بوده‌ام و با هم داد-‌و-‌ستد فکری و قلمی داریم. گاهی مقاله‌هامان را هم پیش از انتشار برای یکدیگر می‌فرستیم و از هم نظر می‌خواهیم. و من از رای‌زنی فکری و قلمی با او همیشه بهره برده ام و به او ارادتِ دوستانه و برادرانه دارم.

و امّا، این بار، نمی‌خواهم از گستاخی این آقا ‌معلّمِ فلسفه، سعید حنایی، بگذرم. و با ناخرسندی تمام از این کار و از صرفِ وقت در آن، می‌خواهم درسی به او بدهم تا شاید ادب شود، اگر چه به نظر نمی‌رسد که با آن خود-‌شیفتگیِ (narcissism) بی‌نهایت که در وجودِ او لانه دارد، برای‌اش سودمند باشد.

۱. مقاله‌ای که من برای سایت رادیو زمانه نوشتم به درخواست مهدی جامی بود، که به مناسبت روز "سن‌والنتاین" دو روزه از من خواسته بود. در واقع، نه یک مقاله‌ی پژوهشی بود با کند‌-‌و‌-‌‌کاو در نوشته‌های نیچه در باره‌ی زنان، نه با صرفِ وقتِ زیاد، بلکه یک مقاله‌ی روزنامه‌ای بر اساس حافظه بود که می‌بایستی چند روزی، در جوارِ بسیاری چیزهایِ دیگر، روی سایت بماند و به خزانه‌ی بایگانی برود. از سوی دیگر، حرف‌های نیچه در باره‌ی زنان هیچگاه از درونمایه‌های کنجکاوی‌برانگیزِ نوشته‌های او برای من نبوده است، همچنان که برای بسیاری از خوانندگان و پژوهندگانِ نوشته‌های او نبوده است. من برداشت‌ها و گفته‌های فمینیست‌ها یا کسانی مانند لکان را در باره‌ی او دنبال نکرده‌ام. بنابراین، اگر کسی بیاید و بگوید که این گونه برداشت در مورد سخنانِ نیچه در مورد زنان کهنه شده است و می‌توان آن‌ها را با چنین و چنان معنا نیز خواند، چنان که فلان و بهمان خوانده‌اند، من از این که چیز تازه‌ای آموخته ام، سپاس‌گزار خواهم شد. امّا اگر به دست‌آویزِ این مقاله، یا هر گفتارِ دیگری از من، بخواهد از در توهین درآید و مرا "ابله" بداند و به این نام تمامیِ پیشینه‌ی دراز قلمی و فرهنگیِ مرا، و تمامیِ حقوقی را که از این بابت به گردنِ نسلِ‌های پس از خود دارم، انکار کند، از بدخیمیِ ابلهانه‌ی او در شگفت خواهم شد. زیرا نشان می‌دهد که این آقا معلّم فلسفه گذشته از آن که از ادبِ نقدگری چیزی نمی‌داند، با همه ادعای فیلسوفی، در کاربردِ واژه‌ها هم بسیار شلخته و بی‌پروا ست.

یکی از بنیادهای اساسی کار و اندیشه‌ی فلسفی دقت فراوان در کاربرد واژه‌ها ست، تا سرحدِ وسواس. اگر من چیزی را از دیگری بهتر بدانم یا، نسبت به او، تفسیرِ بهتر و مایه‌ورتری یا نوآورانه‌ای در آن باره بکنم، معنی آن این نیست که آن دیگری "ابله" است، یعنی که از هیچ‌چیز و هیچ‌جا خبر ندارد. بلکه، دستِ بالا، می‌توان گفت که در این زمینه دانش کافی ندارد یا چندان که باید در آن درنگ نکرده است یا از آخرین دست‌آوردها بی‌خبر مانده است، که سخنی می‌تواند باشد درست و اثبات کردنی. و امّا، ایرانی بودن را به خودی خود دلیلِ ابلهی دانستن از راه قیاس به نفس چه‌بسا درست باشد، امّا از زبانِ یک آقا ‌معلم فلسفه که خود هم ایرانی و هم "اندیشمند" است، یک مغالطه‌‌ی منطقی در آن هست که باید در آن درنگ کرد! مگر این که، دستِ بر قضا، تخمِ این سروِ سهیِ فلسفی را از آکسفورد و کیمبریج آورده باشند و "عوضی" در میانِ ما "اندیشمندانِ" خاک‌‌‌-‌‌بر‌-‌‌سرِ ایرانی کاشته باشند. امّا با آن مایه از انگلیسی که‌-- به گواهیِ ترجمه‌های‌اش‌-- او می‌داند، و آن مایه از سوادِ و فهمِ فلسفی از نوشته‌های او می‌تراود، و بالاتر و بدتر و رسوا کننده‌تر ازهمه، آن خودشیفتگیِ کودکانه که خود را یکسره تافته‌ی جدا بافته‌ای می‌داند که هیچ گردی از "فیلم فارسیِ" محیطِ پیرامون بر دامنِ کبریایی‌اش ننشسته است، به‌روشنی نشان می‌دهد که ما با یک آقا معلّمِ میانمایه از یک دانشگاهِ جهانِ سومی طرف‌ ایم که از سرِ خودپسندیِ بی‌جا فراموش کرده است که کی‌ست و کجایی ست.

آشنایان با کار‌-‌و‌-‌‌بارِ قلمیِ من می‌دانند که من، افزون بر همه‌ی کارهای دیگر‌-‌ام، مترجمِ چهار کتاب اساسی از نیچه به زبانِ فارسی ام و کم‌‌-‌و‌‌‌-‌بیش همه می‌دانند که این ترجمه‌ها تومنی چند صنّار با ترجمه‌های دیگر‌-- از جمله ترجمه‌های کسانی از نوعِ حنایی کاشانی‌-- فرق دارد. حنایی هم همیشه از آن‌ها نقل می‌کند و تا کنون جز یک‌‌-‌دو ایراد بچگانه‌ی بنی اسراییلی، به نامِ "ترجمه‌ی دقیق‌تر"، از آن‌ها نتوانسته است بگیرد، که اگر می‌توانست، با آن کین‌توزی‌ای که از سرِ حسادت با من دارد، شک ندارم که خود را بر سرِ آن جر می‌داد. از این گذشته، به معنایی که برخی در ایران خود را "نیچه‌شناس" می‌دانند‌-- و حنایی گویا دو تا از آن‌ها را می‌شناسد‌-- من خود را "نیچه‌شناس" نمی‌دانم. زیرا چنان احاطه‌ای را بر همه‌ی ضروریاتِ دست یافتن به چنین جایگاهی در خود نمی‌بینم. امّا این‌قدر هست که در میانِ ایرانیان، دستِ کم به عنوانِ مترجم، هیچ‌کس نیست که مانندِ من سی سال از عمر‌-‌اش را بر روی کارِ نیچه گذاشته باشد و کاری کرده باشد که بابتِ آن صدها ستایش‌نامه دریافت کرده باشد یا از زبان‌های بسیار‌-- از جمله از زبان و قلمِ همین سعید حنایی‌-- شنیده باشد. افزون براین، از من دو مقاله در باره‌ی نیچه و ایران و زرتشت به زبان انگلیسی منتشر شده است که یکی از آن‌ها را سال گذشته "آرشیوِ نیچه" در وایمار منتشر کرده است و دیگری را بخشِ آنلاینِ دانشنامه‌ی ایرانیکا (برای متنِ هر دو نگاه کنید به وبلاگِ جُستار). حنایی دست کم باید بداند که چنین دستگاه‌هایی نه تنها مطلب "ابلهانه" چاپ نمی‌کنند، که در باره‌ی آنچه منتشر می‌کنند نیز بسیار سخت‌گیر اند.

٢. یکی از ایرادهای او به من این است که من گویا نیچه را متهم به "دشمنی با زنان" کرده‌ام که از نظر او پایه‌ای ندارد. ولی، این حرفی ست که می‌شود از آن دفاع کرد و برای‌اش دلیل آورد. می‌دانیم که تجربه‌ی نیچه در رابطه با زنان در بخش عمده‌ی زندگی‌اش با مادر و خواهر‌-‌اش بوده که سخت از آن دو بیزار بوده و در یادداشت‌های‌اش به آن‌ها دشنام‌های سخت داده است. لحن و زبان او هم نسبت به زنان در نوشته های‌اش از چنین چیزی حکایت می‌کند. به هر حال، در آمدن از درِ روان‌شناسی برای فهم گفتارِ یک فیلسوف، یعنی از راهِ نشانه‌شناسیِ انگیزه‌های نهانیِ و ناخودآگاهِ شخصیّتیِ او، از ویژگی‌های روشِ خود او ست و در فراسوی نیک و بد فصلی بلند را ویژه‌ی آن کرده است. بنا براین، داوری از راهِ روان‌شناسی در باره‌ی خودِ او جوازِ نیچه‌ای دارد. و این کاری ست که دیگران، از جمله کارل یاسپرس، در موردِ او فراوان کرده اند. امّا می‌پذیرم‌-- و این را از هایدگر آموخته‌ام‌-- که برای فهمِ گفتمانِ یک فیلسوفِ بزرگ از در روان‌شناسیِ او نباید درآمد. بنا براین، حرف‌های نیچه در باره‌ی زنان، با چشم‌پوشی از هر انگیزه‌ی روان‌شناختیِ‌-- که به جای خود اعتبار دارد و به‌آسانی انکارپذیر نیست‌-- می‌تواند تنها به عنوانِ گفتمانِ فلسفی در شناختِ واقعیّت، درک و تحلیل شود.

۳. و امّا، مهمترین ایرادِ او به من و توهین‌آمیزترین‌اش بابتِ نقلِ جمله‌ی معروفِ نیچه است: "به سراغِ زنان می‌روی؟ تازیانه را فراموش مکن!" نخسنین ایراد وی آن است که ترجمه‌ی من "نقص یا افتادگی دارد" و می‌باید "تازیانه‌ات" باشد نه "تازیانه". این از همان یکی-‌دو مورد ایرادهای بنی‌اسرائیلیِ او به ترجمه‌های من از نیچه است. اصل این جمله در متنِ آلمانی چنین است:
Du gehst zu Frauen? Vergiss die Peitsche nicht !
این هم ترجمه‌ی انگلیسیِ آن به قلم والتر کاوفمن:
You are going to women? Do not forget the whip!
می‌بینید که هیچ ضمیرِ مِلکی در آن نیست و همان است که من به فارسی ترجمه کرده‌ام، جز آن آرتیکلِ که در هر دو زبانِ فرنگی هست و در فارسی نداریم.

من این جمله را بی‌هیچ تفسیری از آن نقل کرده‌ام. امّا حنایی، با یقینی که از بلاهت من دارد، گمان کرده است که من معنای کناییِ "تازیانه" را در این جمله نمی‌فهمم و خیال می‌کنم که می‌گوید: به سراغِ زنان که می‌روی یاد‌-‌ات نرود که شلاق[ات] را از توی گنجه برداری! البته او، با شناختی که از نوعِ "اندیشمندِ ایرانی"، مانندِ من، دارد، از این که من چنین تصور ابلهانه‌ای داشته باشم هیچ حیرت نکرده است، امّا گویا آن "دو نیچه‌شناسِ" دیگر که او مقاله را برای‌شان فرستاده است، به روایتِ وی، "بسیار حیرت" کرده اند! سپس، در تفسیرِ آن، در برابرِ فهمِ ابلهانه‌ی من‌--‌ و البته با وعده‌ی یک مقاله‌ی بالا بلند در این باره‌-- با ارجاع به لکان و دریدا، گفته است که تازیانه این جا یعنی "قضیب". ولی من، پیش از آن که تفسیرِ خود را از معنای "تازیانه" در این جمله بگویم، به چند اشکال در این تفسیر می‌پردازم.

نخست یک اشکالِ زبان‌شناختی. و آن این که، جنسیّتِ دستوریِ die Peitsche در آلمانی مؤنّث است و با حسّاسیّتی که نیچه به آرتیکل واژه‌ها در آن زبان نشان می‌دهد و گاه با آن‌ها شوخی و بازی نیز می‌کند، دشوار به نظر می‌رسد که آن را نمادِ نـّرگی گرفته باشد. امّا این نکته را کنار می‌گذارم که ممکن است ایرادِ "بنی‌اسرائیلی" بدانند، و به نکته‌ی دیگر می‌پردازم که مهم‌تر است. و آن این که، اگر چنین باشد، تکلیفِ آن "فراموش مکن" در این جمله چه می‌شود؟ آیا معنای آن این است که، هر وقت به سراغِ زنان می‌روی "قضیبت"ات را فراموش مکن؟ مگر قضیب (چه کلمه‌ی زشتی ست این!) یا، بهتر است بگوییم، "نرّگی" چیزی ست پیچی که کسی می‌تواند باز کند و در گنجه بگذارد و وقتی که "به سراغِ زنان" می‌رود، کسی‌-- با نگرانی از این که نکند آن را فراموش کرده باشد‌-- یادآوری کند که "قضیبت‌ات را فراموش مکن!"؟ به هر حال، مرحوم ایرج میرزا هم که در اواخر عمر کار دیگری از او برنمی‌آمد، دست کم هرگاه که شاش "ریش"اش را می‌گرفت از یادِ "احلیلِ خویش" ‌که، از قضا، همیشه هم همراهِ خود داشت!‌ غافل نبود.

گذشته از این، نیچه اگر "تازیانه" را نمادِ "قضیب" گرفته باشد، رابطه‌ی جنسی می‌باید برای او یک کنشِ سادیستی خشونت‌بار و تجاوزکارانه باشد. زیرا تازیانه برای کوفتن و تنبیه کردن است. آیا "قضیب" هم برای کوفتن و تنبیه کردن است یا "نواختن"؟ شاید هم جبهه‌ی فیلسوفان و نیچه‌شناسانِ پُست‌مدرن حنایی‌‌-‌‌لکان‌‌-‌‌دریدا (در برابرِ جبهه‌ی "ابلهان"، برتراند راسل‌-‌محمد تقی جعفری‌‌-‌‌داریوش‌آشوری) این جمله را چنین معنا می‌کنند که، آقایان! شما که آن "تازیانه"ی خدایی/طبیعی را همیشه به همراه دارید، وقتی به سراغِ زنان می‌روید، "تازیانه‌کاری" را فراموش نکنید!

امّا آنچه من از "تازیانه" در این جمله‌-- با اتکا به نوشته‌های دیگرِ نیچه در این باره-- می‌فهمم، قدرتِ مردانه‌ای ست که ترس در دل زن می‌اندازد و "غرایز" سرکش و وحشیِ او را مهار می‌کند. این قدرت بیش از آن که در جسمانیّتِ مردانه و در "قضیب" باشد، در فرهنگِ مردانه است. نیچه روندِ تبهگنی زن را در دنیای مدرن در آن می‌بیند که زن "ترس از مرد را از یاد خواهد برد [...] زن هنگامی به میانِ معرکه می‌تازد که آنچه در مرد ترس‌انگیز است، و یا دقیق‌تر بگوییم، مردانگیِ مرد را دیگر نخواهند و نپرورند." (فراسوی نیک و بد، ترجمه‌ی فارسی، ص ۲۱۳) این مردانگی‌ای که پروراندنی ست، اگرچه با ساختِ آناتومیک و فیزیولوژیکِ بدنِ مرد هم ارتباط دارد، یک امرِ فرهنگی و پرورشی ست که مدرنیّت، به گمانِ نیچه، با شیوه‌ی آموزشی و پرورشی خود، از راهِ آزاد کردنِ زن از چنگِ قدرتِ فرهنگِ مردانه، دست اندر کارِ تباه کردنِ آن است. به عبارتِ دیگر، با نپروردن و ناتوان کردنِ "مردانگی" زنانگی را هم نابود می‌کند.

این معنای رابطه‌ی "تازیانه" و "زن" را در پاره‌ی "سرودِ رقصی دیگر" در بخشِ سومِ چنین گفت زرتشت می‌توان دید که در آن زندگی زن است و وحشی، با سرکشیِ تمام، و زرتشت، که با او رابطه‌ی عاشقانه‌ی پُر جنگ‌‌-‌و‌‌-‌‌گریزی دارد، با ضربِ تازیانه‌اش‌-- که آن را "فراموش" نکرده است‌-- می‌خواهد او را رام کند تا به ضربِ تازیانه‌ برای او برقصد. "زنِ خوب و بد هر دو چوب می‌خواهند." این گزین‌گویه از یک نویسنده‌ی ایتالیایی دیرینه را‌-- که نیچه در فراسوی نیک و بد آورده است‌-- باز کلیدی برای فهمِ معنایِ "تازیانه" در آن جمله می‌دانم.

نتیجه‌!
آورده اند که ابوالقاسمِ قشیری در مجلسی رجز خوانده بود که، "ما پیل ایم و بوسعید پشه!" خبر به بوسعید بردند. او پیغام داد که، "آن پشّه هم تو ای. ما هیچ نیستیم!"

سایت داریوش اشوری

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385 ساعت 14:28 توسط مهران معمارزاده |


در لحظه خواستگاری به محض ورود به اتاق ،یک دل نه، صد دل عاشقش شدم.گونه های برجسته اش مانند گرتا گاربو بود و شاید همین، کار خود را کرد.ازدواج کردم و اوراق ازدواج ستیزیم را شستم.

گرتا گاربو هنریشه سوئدی

او هم گونه های برجسته چون گاربو داشت.

وقتی برخاست تا چای بیاورد به مادرم چشمکی زدم و رضایتم را از وی اعلام کردم.گونه ها کار خود را کرده بود.انگاه بر love seatنشستیم و نخستین سوال من از همسر اینده ام این بود :نگاهت به زندگی چیست ؟و او نتوانست پاسخ دهد ....مهم نیست.مهم گونه های توست.

 

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385 ساعت 2:7 توسط مهران معمارزاده |


زمانی می معرفت را از پیاله مولوی می نوشیدیم.ساقی دکتر سروش بود.به خاطر کیمیاگریش -دوم خرداد -و جبونی سید خندان از سروش روی برگرداندم و حتا از مولوی.وقتی مولوی را دشمن اهل بیت نامیدند در حالیکه ترکیه او را از ان خود می دانست،رگ غیرتم جنبید .کلمن بارکس چامه پرداز امریکایی مولوی را به انگلیسی زبانان شناساند.

A collection of Deepak Chopra's translations of Rumi's love poems has been sung by Hollywood personalities such as Madonna, Goldie Hawn and Demi Moore; also Shahram Shiva's CD, Rumi: Lovedrunk has been very popular on the Internet's music communities such as MySpace.com. The 13th-century poet of the Seljuk Empire is one of the most widely read poets in the United States

مدونا و مولوی

خدا را شاهد می گیرم حاضرم حقم را ضایع کنند چنانکه چنین کردند،ولی نمی توانم ببینم میراث فرهنگی گذشته مان را پاس نداشتیم.نمی توانم درک کنم دوبی چرا برای ایرانی جذابیت دارد.نمی توانم بشنوم که ابن سینا پزشک عرب است.نمی توانم ببینم اعظم علی و تورج دریایی چنین می کنند.نمی توانم ببینم ترکیه ،مولوی را از خود می داند ولی ایرانی او را دشمن اهل بیت می شناسد.نمی توانم درک کنم خواننده ایرانی ،دوبی دوبی سردهد....

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385 ساعت 1:50 توسط مهران معمارزاده |


در این سالها به فرهنگ ایران باستان اهانت ها شده است.زمانی که در دینداری و مسلمانی جزو فریسیان بودم هماره به ایران باستان احترام می گذاشتم.نیاکان دیندارم نوروز را مول عمه اسلام نمی دانستند .انها هم نوروز را پاس می داشتند هم عاشورا را عزاداری می کردند.ایران باستان و اسلام را روبروی هم قرار نمی دادند.من خوانده بودم شارع اسلام فرموده است :لوکان  العلم فی الثریا لنا له اهل الفارس.من خوانده بودم امام چهارم شیعیان را وابن الخیرین گویند چون مادر ایرانی وپدر قریشی داشته است.به صحت اینها کار ندارم ولی ما هیچوقت به دنبال تضعیف یکی برای تقویت دیگری نبودیم.در این سالها سد سیوند ابگیری شد ،پورپیرار  با کاه گل بی خردیش خیال خام پوشاندن افتاب ایران باستان را داشت.در سریالهای ایرانی ،نام های ایرانی به افراد فاسد ،معلوم الحال ،قاچاقچی و...اطلاق می شد.همین نام مهران را برچه ادمهایی نگذاشتند.شبهای برره ساخته شد.سریال دیگری نادرشاه افشار را مسخره کرد.و امروز تورج دریایی مورخ ایرانی در صدای امریکا عملن ایران باستان را کم می کند تا بر بهای یونان بیفزاید.اعظم علی زن ایرانی صدایش را در فیلم ۳۰۰ ول می دهد.به الیور استون و فرانک میلر و برادران وارنر حرجی نیست.از ماست که برماست.

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385 ساعت 1:25 توسط مهران معمارزاده |


در خبرها شنیدیم که هموطنان اذری ،به دلیل انتشار کاریکاتوری در روزنامه ایران ،یک پارچه شور و اتش شدند.پیش داوری درباره ملیت ها بیشتر با شیوه استرئوتایپ در فرهنگ عامه و رسانه ها وارد می شود.پروسه استرئو تایپ که به طور معمول در کاریکاتور هم استفاده می شود،چند ویژگی دارد:۱-ساده سازی ۲-اغراق و تحریف۳-تعمیم.استرئو تایپ واژه ای است که از هنر چاپ گرفته شده است و دلالت های ضمنی گسترده ای دارد.در فرهنگ انگلو ساکسونی ،عبارتهای موهنی نسبت به فرانسوی ها وجود دارد که در حقیقت جزو استرئوتایپ محسوب می گردد.

  • French letter, slang term for condom. [15]
  • French pox, slang term for syphilis. [16]
  • French whore ("you smell like a French whore"), a term for someone who smells strongly of cheap perfume or aftershave. [17]
  • "Please excuse my French", British expression used to apologise for having used profanity in front of others

    چنانکه در بالا مشاهده می کنید،به بیماری جنسی و مهیب سیفلیس ،ابله فرانسوی می گویند.یا کسی که بوی ادکلن های ارزان و بودار می دهد به او ج...ده  فرانسوی می گویند.

    عبارات دیگری برای هلندی ها نیز در زبان انگلیسی وجود دارد:

    • Double Dutch, talk or writing that is nonsense or that you cannot understand. Referring to the difficult and hard to understand Dutch language. [12]

    چنانکه در بالا مشاهده می کنید ،صحبت یا نوشته ای که فهمیده نمی شود ،دبل دویچ است.

    برای یهودی ها نیز عباراتی در ارتباط با مال و پول وجود دارد :

  • Jewish car wash, taking your car for a drive in the rain to get it clean, rather than pay for it to go through a car wash [25]
  • Jewish lightning, practice of intentionally setting fire to your home or business to collect insurance money. [26]
  • Jewish piano, a cash register. Mainly a British term. [27]

    در کشور ما هم ،پیش داوری های گوناگونی در قالب استرئو تایپ نسبت به تیره های ایرانی -هیچوقت از واژه<قوم>استفاده نکنید-وجود دارد.این استرئوتایپ در رسانه های جمهوری اسلامی هم در مورد حرفه ها یی چون پزشکی ،پرستاری و...مدتهاست که استفاده می شود.یکی از مهوع ترین برنامه ها ،شبهای برره بود که داستانی ریشخند امیز به دلمشغولیهای ملی ما به نظر می رسید.ستینگ داستان در استان فارس بود ،روستایی به نام برره که در نزدیکی فسا بود.

  •                                

  • استانی که دو سلسله ایران باستان ،هخامنشی و ساسانی از ان ظهور کردند.گویش ها بر اساس پارسی باستان بود که بیشتر به شکل پیشوند سازی صورت می گرفت.به عنوان مثال ما در پارسی باستان با اضافه کردن پیشوند<بر>به مصدر خوردن ،بر خوردن ایجاد می کنیم که معنایی کاملن متفاوت دارد.خان های بالا و پایین ده ،سالار و سردار نام داشتند که به نوعی اشاره به باقر خان ،سالار ملی و ستار خان ،سردار ملی بود.نامهای این کاراکترهای گروتسک ،همه فارسی بود،شیر فرهاد ،دکتر کیوون و...نمای خانه شیر فرهاد  ،با  حجاریهای کاه گلی ازسربازان مادی و هخامنشی ،نقش شده بود.البته ،اشارت هایی دیگری نیز وجود دارد که در این مجال نمی گنجد.

    در سفر ارمنستان ،دو تا از همراهان ،زنجانی بودند ،چه ادمهای با صفایی مثل همه ایرانی ها .از یکی از انها پرسیدم :براستی می خواهید اذربایجان از ایران جدا شود.او با ته لهجه اذری قشنگش گفت :دکتر تو چرا چنین می گی.زنجان زمانی پایتخت ایران بوده.راست می گفت سلطانیه زمان ایلخانیان ،پایتخت ایران بوده است.ما همه تیره های ایرانی هستیم با خلق و خویهای گوناگون که کشورمان را قشنگ کرده است.ایران هیچگاه تجزیه نمی شود.پیش داوری در فرهنگ عامه پدیده زشتی است ولی از ان زشت تر وقتی است که در رسانه بزرگ تلویزیون و در روزنامه ها باشد.

  • لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385 ساعت 1:7 توسط مهران معمارزاده |


    اقتراح و همه پرسی وبلاگ همکلاسی درباره دکتر مصدق

    نقاشی های علیرضا اسپهبد در اعماق سیاه مرکب

    گندی شاپور پس از سه ماه فعال شد

    دکتر محمد زکریای رازی بزرگترین پزشک دنیا بود.او ابله مرغان ،سرخک ،اسم الرژیک و...را شرح داد.او عقلگرا و تجربه گرا بود.با پزشکان دروغین در می افتاد و بیمار جدا از شان و مقام و ثروتش برایش مهم بود.او اتند بیمارستان بغداد بود.مصرف الکل در پزشکی کار اوست.

    بازیگران بزرگ چگونه در نقش خود غرق می‌شوند؟

    دکتر علیرضا مجیدی از وبلاگ نویسان پزشک و نویسنده برجسته ای در نشریات پزشکی است.او در ضمن وبلاگستان پزشکی را اداره می کند.


    در دهه ۱۹۶۰ ،مفسران از یک انقلاب جنسی سخن می گفتند.سکس که پیشتر به عنوان تابو مورد نظر قرار می گرفت از تفریحات شد.الفرد کینسی  حتا با انتشار گزارش رفتار جنسی در انسان مذکر ،راه را برای همجنس بازی هموار کرد.کتابهای مربوط به مسایل جنسی پر فروش ترین کتابها شد

    جرارد دامیانو

    .امستردام به سبب قوانین ازادش میعاد گاه جهانگردان عیاش گشت.فیلمهای پورنو حیات علنی اش را ابراز کرد.فیلمهای پورنو حتا در زمان فیلمهای صامت حضور داشت ولی حیات علنی نداشت و بیشتر به شکل زیر زمینی یا در مراکزی مربوط بدین کارها وجود داشت .در ۱۹۰۸ فیلمی در فرانسه تولید شد که در این دسته فیلمها بود.فیلمی المانی در ۱۹۱۰ صحنه هایی پورنو داشت

    .

    لیندا لاولاس

    در دهه ۷۰ جریانی در فیلمسازی امریکا رخ داد که PORN CHIC نام داشت.این جریان گشایش ژانر علنی پورنو در جامعه پیوریتن ماب امریکا بود.فیلم  DEEP THROAT در ۱۹۷۲ گشایشگر این جریان بود.سپس فیلم THE DEVIL IN MRS JONESاین جریان را کامل کرد.بعدا شاهد جریان دیگری به نام EURO CHIC بودیم که با فیلم امانوئلا در ۱۹۷۴ خود را نشان داد

    انتونی پراینو مافیایی سرمایه گذار اصلی فیلم

    .فیلم DEEP THROAT کاری از جرارد دامیانو بود که مورد استقبال منتقدان پورنو نگاری چون ال گلدشتاین صاحب مجله پورنوی اسکریو قرار گرفت.لیندا لاولاس هنر پیشه زن این فیلم بود و این فیلم در میامی فلوریدا تصویر برداری شد.تولید کننده فیلم از خانواده ای مافیایی بود که از پولهای پدر و عمویش که هر دو عضو مافیا بودند برای ساخت فیلم استفاده کرد.البته این فیلم مشکلات حقوقی هم پیدا کرد و از نظر وضعیت منافی عفت برای رای دادگاه مورد بررسی قرار گرفت .در بعضی جاها غدقن شد.و تهیه کننده و یکی از هنر پیشگان فیلم به جرم توطئه برای ایجاد وضعیتی منافی عفت مورد تعقیب قضایی دولت فدرال قرار گرفتند.

    لينك مطلب | نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1385 ساعت 10:13 توسط مهران معمارزاده |


    با پی گیری مکرر نمایندگان مجلس ۱۵ ،مذاکرات برای استیفای حقوق ایران از شرکت نفت ایران و انگلیس در اواخر ۱۳۲۷ اغاز شد.قرار داد الحاقی گس -گلشاییان بین دولت ایران و شرکت نفت منعقد شد.نمایندگان اقلیت مجلس ۱۵ به این قرار داد معترض بودند.دکتر مصدق و یارانش به مجلس ۱۶ راه یافتند و مصدق حتا رییس کمیسیون ویژه نفت شد.سپهبد حاجیعلی رزم ارا(شوهر خواهر صادق هدایت ) نخست وزیر شد .مصدق با هیجانی که در مردم ایجاد کرده بود باعث شد تا رزم ارا ،قرار داد الحاقی را از مجلس پس بگیرد.ولی با شرکت نفت انگلیس و ایران مذاکرات محرمانه ای اغاز کرد و قرارداد ۵۰-۵۰ یا تنصیف منافع را امضا کرد ولی پیش از افشای قرار داد جدید به قتل رسید.شایع بود که رزم ارا می خواهد کودتا کند و مجلس را منحل کند.پس از قتل رزم ارا مجلس ۱۶ طرح ملی شدن نفت را تصویب کرد و حتا شاه روز ۲۹ اسفند را به عنوان ملی شدن نفت توشیح کرد.دولت انگلیس واکنش شدیدی نشان داد.نخست وزیر علا استعفا داد.دکتر مصدق نخست وزیر شد.سفیر وقت امریکا در ایران گریدی نام داشت که از شرکت نفت انگلیس و ایران انتقادات شدیدی به عمل می اورد.ترومن رییس جمهور وقت که در زمانش ،چین هم به گنداب کمونیسم افتاد پیامی به دکتر مصدق فرستاد و از ادامه اختلافات بین ایران و انگلیس ابراز نگرانی کرد و ایران را به مذاکره دوستانه با انگلیس فراخواند.

                                           

                                                مردی خوش نیت اما پر اشتباه

    دولت انگلیس به دیوان لاهه شکایت برد  اما دولت ایران ،دادگاه لاهه را برای رسیدگی صالح ندید.دادگاه لاهه برای رسیدگی به اختلافات دولتهاست نه یک شرکت خصوصی با یک دولت.دولت انگلیس زیر فشار امریکا ،اصل ملی شدن نفت را به شرط تضمین منافع انگلیس پذیرفت.با پا درمیانی امریکا چندین مذاکره بین ایران وانگلیس روی داد ولی سودمند نبود.هریمن فرستاده ترومن به ایران از موضع انگلیسیها دفاع کرد و گریدی سفیر منتقد به انگلیس از تهران خواسته شد و هندرسن که با انگلیسی ها موافق بود جای او را گرفت.مصدق سیاست انعطاف نا پذیر خود در برابر انگلیسها را ادامه داد در حالی که متوجه نبود که هندرسن انگلوفیل سفیر امریکا در ایران شده است و گریدی انگلوفوب از ایران رفته است.امریکا با انگلیس همسو شده بود.مصدق امید واهی به شرکت های مستقل نفتی کوچک در امریکا داشت در حالیکه این شرکت ها نفوذی در دولت امریکا نداشتند.اصلن خریداری برای نفت ایران نبود.عملن تمام وسایل حمل و نقل در دست شرکت هایی قرار داشت که با شرکت نفت انگلیس و ایران همدست بودند.سگ سگ را گاز می گیرد اما سگ سگ را نمی خورد.مصدق اشتباه کرد .شرکت های امریکایی سراغ نفت ایران نیامدند.دکتر مصدق اخرین گام را در خلع ید شرکت سابق انجام داد.۳۵۰ نفر کارکنان انگلیسی باید بروند.انگلیس ایران را تهدید به اعزام ناوگان جنگی اش کرد.انگلیس به شورای امنیت شکایت کرد.دکتر مصدق به امریکا رفت.او اسنادی به نام سدان را که نشاندهنده مداخله غیر قانونی  شرکت نفت انگلیس در امور داخلی ایران بود نشان داد.دولت امریکا نگران ادامه بحران در ایران و بهره برداری دولت شوروی و کمونیست های ایران از این موقعیت بود.رای دادگاه لاهه به نفع ایران بود.مصدق  قطع روابط سیاسی با انگلستان را در ۱۳۳۱ اعلام کرد.اناتولی لاورنتیف سفیر شوروی در تهران شد.او همان کسی بود که طرح کودتای کمونیستی چک اسلواکی را در ۱۹۴۸ اجرا کرد.مصدق تظاهر به نزدیکی با شوروی  می کرد.لاورنتیف فعال ترین دیپلمات خارجی در تهران شده بود.البته مصدق به کمونیسم باور نداشت ولی در اثر اشتباهاتش در براورد نیروها و خطای باصره سیاسی اش ناگزیر به این راه کشانده شد.وسرانجام چنانکه دانی و دانم ساقط شد.در نیت خوب دکتر مصدق شکی ندارم.اگر انگلیس ها شکست می خوردند دل من هم شاد می شد.بیماری افغانی داشتم.هر بار به من مراجعه می کرد از اکبرخان برایش می گفتم.اکبرخان افغانی هفده ساله ای بود که فرمانده بریتانیایی ها را در جنگ های سده ۱۹ میلادی به قتل رساند.انگلیس ها در افغانستان شکست می خوردند.شکست غرور انگلیسی ها در ابتدای ماجرا روح ما ایرانی ها را شاد می کرد اما متاسفانه این پیرمرد ایران دوست اشتباه براورد داشت و در اخر هم به روسهای کمونیست و اذنابشان در ایران نزدیک شد.جبهه ملی و ملی مذهبی ها که کارنامه بدتری داشتند که در جای خود به ان اشاره خواهم کرد.

    لينك مطلب | نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1385 ساعت 9:59 توسط مهران معمارزاده |


    تادهه ۱۷۷۰ در امریکا،۸۹ روزنامه در ۳۵ شهر چاپ شد.بیشتر انها ضد سلطنت انگلستان بودند.

    الکساندر هامیلتون وزیر خزانه داری جرج واشنگتن و موسس بانک امریکا

    بنیانگذار حزب فدرالیست (جمهوریخواه ) ،روزنامه داشت.

    فدرالیست پیپرز در نیویورک چاپ می شد

    نخستین روزنامه با استانداردهای مدرن در امریکا در سده ۱۹ ظهور کرد

    جیمز گوردون بنت روزنامه نیویورک هرالد را چاپ می کرد

    هوراس گریلی موسس نیویورک تریبون

    این روزنامه اقبال عمومی در سطح کشور یافت

    درضمن نخستین روزنامه ای بود که از ماشین لینوتایپ استفاده کرد

    مرگنتالر یا گوتنبرگ دوم یک المانی بود که دستگاه لینوتایپ را ساخت

    نیویورک تایمز معروفترین روزنامه امریکا

    هنری ریموند دستیار هوراس گریلی بود که بعدن خودش روزنامه نیویورک تایمز را افرید

    در مدت جنگ های داخلی طرفدار ابراهام لینکلن بود

    او در تشکیل حزب جمهوریخواه امریکا نقش فراوانی داشت

     

    لينك مطلب | نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1385 ساعت 9:48 توسط مهران معمارزاده |


    پیشکش به مهران نصر

    در تاریخ ژورنالیسم ،ژولیوس سزار سهم عمده ای دارد.گزارشهای روزانه سیاسی در حوزه امپراتوری روم نخستین روزنامه بود

    ژولیوس سزار دیکتاتور جمهوری روم

    در ۱۴۵۶ میلادی گوتنبرگ انقلاب بزرگی در چاپ ایجاد کرد که به چاپ کتاب مقدس منجر می شد اما نخستین نشریه در کلن المان ظاهر شد.

    The first printed periodical was Mercurius Gallobelgicus, first appearing in Cologne, now Germany, in 1594; written in Latin, it was largely concerned with what was by then a dying Roman Empire. Nevertheless, it was distributed widely and found its way to readers in England

    نخستین روزنامه منظم در انگلستان زاده شد.روزنامه ای به نام اکسفورد گازت

    لندن گازت یا اکسفورد گازت در سده ۱۷ میلادی ظاهر شد

    نخستین روزنامه ها در امریکا در ایالت ماساچوست و در سده ۱۷ میلادی امد

    نخستین روزنامه واقعی را برادر بنجامین فرانکلین چاپ می کرد که نئوانگلند کورانت نام داشت

    در سده ۱۸ بنجامین به فیلادلفیا رفت و پنسیلوانیا گازت را رهبری می کند

    بنجامین فرانکلین علامه ای متبحر بود

     

    لينك مطلب | نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1385 ساعت 9:12 توسط مهران معمارزاده |


    پاسخ دکتر بهنام اوحدی

    با درود به دوستان
    این متن آن شماره ی فصل نامه ی زنده رود - که به قول دوست ارجمند سرکار خانم نبوی نژاد ( دختر شایسته و بزرگوار جناب آقای حسام الدین نبوی نژاد ، صاحب امتیاز و مدیر مسئول محترم این فصل نامه ) در تابستان 1380 ، نباید آن را خیلی جدی گرفت - دقیقن در شماره ای از فصل نامه درج شده که ویژه نامه ای انتقادی نسبت به عملکرد توده ای ها و گروه های چپ در ایران ، در استفاده نکردن از نام واقعی و بهره جویی از " نام مستعار " است.
    جالب آن جاست که نویسنده ی مطلب مذکور همان شخصی است که بیشترین مقاله های آن شماره را در نقد " ننوشتن نام واقعی " در پای مطلب قلم زده اما خود نام خود را در صدر یا ذیل نقد انتشار بوف کور نیاورده است !!!
    نکته ی جالب تر این است که ایشان در ظاهر به نقد دیدگاه های حزب توده و گروه های چپ و کمونیست در " تاریخ معاصر ایران " می پردازد اما در حقیقت از هواداران جدی و سرسخت این اندیشه ی حساب پس داده است و حتا از آرایش سبیل و صورت خود به سبک و سیاق توده ای های محترم خودداری نمی کند.

    اما آن مطلب اصفهانی نگاشت ، به باور من نقد نبود بلکه وهن بود.به فرض که کتاب ده ها ایراد داشت ، آیا هیچ حسنی نداشت؟!
    آیا طرح جلد و گرافیک ماندگار حمیدرضا وصاف در نقد نمی بایست مدنظر قرار بگیرد؟!؟

    به هر حال همه ی نسخه های کتابی که انتشارات صادق هدایت تاکنون منتشر نموده است ، مورد تایید دفتر ( بنیاد ) صادق هدایت و خاندان و بازماندگان با دقت ، منظم و وسواسی آن مرحوم است.برای آگاهی به لینک "دفتر صادق هدایت" در وبلاگ من می توانید مراجعه کنید.
    اما درباره ی فرومایگانی که چون "حضرت محقق توده ای فصل نامه ی زنده رود " ، از نوشتن نام خود می ترسند و می لرزند و برای نمونه نام و نام خانوادگی خود را " بیمارستان فلان " و " پس قلعه ی بهمان " می نویسند ، چیزی نمی گویم که پیش تر در کتاب " روان شناسی اینترنت " در بخش مربوط به " ستیزه جویی و پرخاشگری در اینترنت " تکلیف همگان را با آنان روشن نموده ام !
    لمپن انتلکتوئل و لمپن بورژوازی به این دلیل از آن لمپن پرولتاریا هم کمتر است !
    که او هر کجا می رفت ، با روی و سینه ی گشاده و فریاد نام خود می رفت !!!
    نام های مجازی فضای مجازی خوب چادر و چاقچوری برای رجالگان و لکاتگان شده است ...... !!!!!

    ونیز این که مهران جان

    سخت گرفتار و می دانی که سال پایان رزیدنتی چه گونه است !
    من کلیه ی کتاب های صادق هدایت انتشارات مان را به تو دوست عزیز داده ام ، ای کاش خودت پاسخ می گفتی و مرا درگیر این مشاجرات دنیای مسئله دار مجازی نمی کردی !!
    خودت می دانی که فضای مجازی در سراسر گیتی آکنده و سرشار از آدم های شکس خورده است.پیروز شدگان و کامیابان در این ملک به یکدیگر بخل و حسد دارند ، از شکست خوردگان و ناکام ماندگان چه انتظاری می توان داشت؟؟؟
    خود منصفانه بنگر که در قبال این چند میلیون وبلاگ باز ، چند تا وبلاگ دارای اندیشه و خواست نیکوی اجتماعی که درد وطن یا گیتی ( آخر برخی هم میهنان مان هنوز مدرن نشده ، آن اندازه پست مدرن شده اند که " میهن دوستی " را مایه ی ننگ می دانند و به کمتر از اینتر ناسیونالیزم راضی نمی شوند !!! ) داشته باشند ، سراغ داری ؟!؟
    مهران جان من نمی خواهم درگیر لمپن انتلکتوئل و لمپن بورژوازی روبنده به رو و لای بقچه شوم.هر که را سخنی است با اسم و رسم واقعی می پذیرم اما با این علویه خانوم ها میانه ای ندارم.
    اگر تو و امثال تو به من و گذشته و اکنون من ایمان داشته باشید ، همین برایم کافی ست.....

    راستی مهران جان می دانی که چرا مجوز نشر گرفتم ؟

    پس از آن که نویسندگی و پژوهش گری و PSYCHOEDUCATION اجتماعی را برگزیدم ، دیدم که ناشرانم سهمیه ی کاغذ دولتی کتاب هایم را نمی دهند و برای خود بر می دارند. به دنبال فروش کتاب هایم نیز به ارشاد نیستند و مهم تر از همه چیز آن که در شرف ورشکستگی اند ( که شدند ) . از این رو ناگزیر رو به گرفتن مجوز نشر نمودم ، با آن که جز دو میلیون تومان سرمایه ای نداشتم.80 نام برگزیدم که نخستینش را سرنوشت نصیب من نمود.هرگز فکرش را هم نمی کردم !
    و فکر نمی کنم حق کسی را خورده باشم !
    مگر در این ملک نشر خیام و حافظ و سعدی و ابن سینا و جامی و مولانا و ..........نداریم ؟؟؟
    من در طی سال های 1379 تا 1384 هر کاری می توانستم برای نویسندگان و مترجمان استان اصفهان در نمایشگاه های هر ساله ی بین المللی تهران نمودم تا ثابت کنم که همه چیز منحصر به تهران نیست ( که اکنون نیک می دانم که هست !! ) و نخستین برخورد با من در حالی بود که من در طول این سال ها از هیچ کمکی به آن ها و از جمله همین فصل نامه ی زنده رود خودداری ننموده بودم !!!
    پس از دیدن فصل نامه ی زنده رود و در حالی که اصفهان را به قصد مهاجرت به تهران ترک می کردم ، پس از تلفن به محمد رحیم اخوت - که برایش احترام قائلم - به آقای نبوی نژاد زنگ زدم و - در حالی که دوست ارجمند آقای مصطفی انصاری کنار او نشسته بود - از این برخورد او گله کردم.درخواست جوابیه نمود ، پاسخ دادم :
    به که ؟
    به نویسنده ای که از امضای نوشته اش می هراسد؟!؟
    هرگز ! من قاطی چنین بزدلانی نمی شوم !!
    دل داری ام می داد و کردار خویش را توجیه می نمود. خداحافظی نمودم و به تهران آمدم.

    و این اصفهان تا سال ها محال است که به پیش برود !!!
    ای کاش ما اصفهانی ها هم چون ترک ها و تبریزی ها پشتیبان و متحد بودیم..........

    لينك مطلب | نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1385 ساعت 8:33 توسط مهران معمارزاده |


    گرتا گاربو در گولم

    نوار ویدئویی سکسی منسوب به زهرا امیر ابراهیمی ،نشان داد که کشورهای اسلامی نیز از افت Celebrity sex tapeدر امان نیستند.

    She has been dubbed Iran's Paris Hilton after appearing in a sex video on the internet.

    But while Paris's exploits propelled her to worldwide stardom, Zahra Amir Ebrahimi faces ruin, a public lashing and even a jail term.

    Ebrahimi is one of the best-known actresses in the strict Islamic country and made the 20-minute sex tape privately with her boyfriend on a camcorder at the flat they shared two years ago.

    Unbeknown to her, it was posted on the internet and widely released as a DVD - angering millions in Iran.

    Her boyfriend, who has not been named by the authorities in Tehran, is suspected of distributing the material illegally.

    He has fled to Dubai and if caught and returned, faces three years in jail and a £6,000 fine for offending public morality.

    Now 25-year-old Ebrahimi faces the disgrace of a court case, has been dropped from the top-rated soap where she played a morally upstanding young woman, and has been forced to deny rumours she attempted suicide.

    The scale of the scandal has meant Tehran's hardline chief prosecutor Saeed Mortazavi has intervened, ordering a special investigation.

    Ebrahimi had been on the verge of landing a number of top roles on Iranian TV dramas.

    But with sex outside marriage strictly forbidden in Iran she is being shunned by TV and film companies.

    She said this week: "I just want to tell my country's people I am alive. I am thinking about the strength of Iranian women and will defend the respect of the girls and women of my nation."

    Iranian police said the motive of Ebrahimi's boyfriend for making the video public was unclear.

    Every broadcast in Iran, whether on television or in the cinema, is censored but the country's rulers can do little to stop individuals posting on the net.

    While the actress has not been officially named in Iran, her name is on everyone's lips as her identity has become common knowledge through internet chat rooms.

    An Iranian police official said: "A full report of the film has been sent to the state prosecutor."

    The actress has been a victim of the growth in illegal copying and distribution of private films in Iran. A television presenter was recently sacked for being videoed dancing with a bride he was not related to at a wedding.

    The fate of Ebrahimi is a far cry from the experience of celebrity hotel heiress Paris Hilton and her former film-producer boyfriend Rick Salomon.

    Her sex video - shot five years ago when she was 21 - spread like wild fire on the internet and rocketed her to stardom in America and Britain after Salomon allegedly cashed in by leaking the tape.

    When the tape appeared, her family launched a scathing attack on him, claiming she had been drugged and was unaware what was happening as he filmed their sex romp.

    Now she has had to hire top Hollywood agents to handle the flood of offers of work.

    Paris already has a successful career as a model and a singer and has launched a cosmetics range.

    One agent said: "A sex video would be a train wreck for some people but it has done nothing but help Paris."

    The same thing can hardly be said for Zahra Amir Ebrahimi - whose fledgling career has spectacularly hit the buffers.

    در ۲۰۰۴ فیلم یک شب در پاریس از ارتباط جنسی پاریس هیلتون با دوست پسرش حکایت می کرد

    پاریس هیلتون خواننده امریکایی

    در ۱۹۹۸ ماه عسل پاملا اندرسون با مردی روی اینترنت امد

    پاملا اندرسون مدل

     
    شنبه 26 اسفند1385 ساعت: 1:50 توسط:نیسح
    سلام
    پاریس هیلتون بیشتر یک فتو مدل است تا یک خواننده او از خانواده هیلتون های معروف و وارث هتلهای زنجیره ای هیلتون جهان میباشد که قبلا متعلق به پدر او بود هتل هیلتون تهران هم قانونا برای پدر او بود و در حال حاضر برای پاریس هیلتون است اما ظاهرا قید هتل هیلتون تهران را زده است .او بیار ثروتمند است او با بریتنی هم رابطه خوبی قبلا داشت بریتنی در نقل قولی به شوخی به هیلتون گفته بود که اگر تمام ثروت جهان را هم برای زیبایی خودت به کار بگیری اما باز هم من از تو زیباترم!

     

    لينك مطلب | نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1385 ساعت 0:7 توسط مهران معمارزاده |


    قبلن از لونا شاد و عباس کیارستمی گفته ام.لونا دختری اصفهانی است که تپق های او و لهجه تابلوی وی در صدای امریکا معروف است.از اقا عباس جشنواره ساز هم گفته ام که دوست عزیزم سپهر ،کل تاریخ هالیوود را از ارزش بیضه چپ استاد پایین تر می داند.اکنون در وبلاگ هنر هفتم دریافتم که لونا و عباس به نوعی با هم مرتبط هستند.

    گفتگویی کوتاه با لونا شاد بازیگر فیلم های عباس کیارستمی و محسن مخملباف و مجری تلویزیون صدای آمریکا:

    لونا شاد چه کارهايي کرده؟ چه چيزهايي را از دست داده و چه چيزهايي را به دست آورده است.
    سال گذشته تا امسال مسوليت کاري ام خيلي زياد شده. شبي نيم ساعت در هفته و برنامه از پيش ضبط شده ي فصل ديگر شده يک ساعت (زنده) و هر روز. طبعا مسوليت من هم بيشتر شده است. آرامشي كه قبلا داشتم را الان ندارم اما آدرناليني که الان دارم را يک سال پيش نداشتم و به قول معروف هر که بامش بيش برفش بيشتر.
    از اين روند راضي هستي؟
    فعلا بله. اما با شناختي که خودم از خودم دارم اين هم ديگر من را ارضا نخواهد کرد.
    پس چه چيزي باعث مي شود که که از راضي باشي. بهتر است اين طور بپرسم که نقطه ي روشن کاري خودت را کجا مي بيني
    اين کار و مسئوليت جديد باعث شده است که من خودم را بهتر بشناسم و خودم را به چالش بگيرم. اصلا فکر نمي کردم که بتوانم روزي يک برنامه زنده يک ساعته را با چنين خونسردي اجرا کنم و تا اين حد مردم و انرژي آنها رو حس کنم و در ضمن پيامي رو که براي آنها دارم به سادگي منتقل کنم.

    برويم سراغ جنبه ي ديگري از کار تو. بازيگر نقش اول آخرين فيلم محسن مخملباف هستي. در مورد فيلم جديدت توضيح بده؟
    کار جالبي بود و البته تجربه سخت و خوبي. "فرياد مورچه ها" بيش از يک سال پيش در هند فيلم برداري شد و چند ماهي ست که پخش شده است و در پنج فستيوال مهم هم شرکت کرده است. البته من فقط در فستيوال مونترال شرکت کردم. فيلم در مورد سفر عرفاني يک زوج ايراني به هند است. سفر زني خداپرست و مردي بي دين.

    شباهت تو با زن فيلم چقدر بود؟ اصلا لونا نقطه مشترکي با زن فيلم مخملباف داشت؟
    از يک جهت شبيه بود، يعني همان قدر که من به دنبال فلسفه زندگي و خوشبختي هستم، او هم به دنبال همين فلسفه بود. اما زن فيلم به شدت علاقه به مادر شدن داشت که من اين طور نيستم.
    کار کردن با مخملباف چطور بود؟
    متفاوت.
    اين تفاوت را توضيح بده؟
    مخملباف در حين کارگرداني معلم است حتي در کوچکترين شات ها. اما از طرفي ديگر انتظار دارد که بازيگر با ريتم او به جلو برود. مي توانم بگويم صد در صد متفاوت با سينماي حرفه اي غرب.

    و تجربه ي کاري ات با کيارستمي؟
    تجربه با کيارستمي بسيار کوتاه بود. کمپاني ام کا 2 تهيه کننده ي فيلم بود و متد و روش فرانسويها در کار بسيار با من مي خواند.
    جز بازيگري و مجري گري اين روزها چکار مي کني؟
    همچنان گاهي براي دل خودم نقاشي مي کنم. در صدد کار در يک تئاتر هم هستم و به کار فيلم برداري و تدوين هم ادامه مي دهم.
    تو به عنوان يک زن ايراني در آمريکا در يکي از معتبرترين کانالهاي تلويزيوني اين کشور مشغول به کار هستي. اين "زن ايراني" بودن برايت مشکلي بوجود نياورده است؟
    هر فردي تجربه اش را در چهارچوب فرهنگي که در آن پرورش يافته بيان مي کند، من بزرگ شده فرانسه هستم و چون شخصيتم در آن کشور شکل گرفته است خودم را به عنوان يک "زن ايراني" معرفي نمي کنم. حتي به عنوان يک زن فرانسوي هم معرفي نمي کنم. دو فرهنگه بودن خواه نا خواه از شما يک شهروند جهاني مي سازد. بنابراين من فقط يک زن هستم و در پاسخ به سئوال بعدي ات اين زن بودن نه در آمريکا و نه در فرانسه مشکلي برايم ايجاد نکرده است.
    دغدغه هاي سياسي ايرانيان چقدر برايت اهميت دارد مثلا برنامه انرژي هسته اي؟
    درگيريهاي ذهني من در رابطه با سياست در اين حد است که ببينم اين برنامه هاي تلويزيوني ام آيا براي هموطنان من در ايران به خصوص جوانان سودمند است يا نه...
    ايران؟
    تضاد.
    زنانگي؟
    ساده گويي.
    ژان پل سارتر؟
    پوچي.
    دکتر شريعتي؟
    حسي ندارم.
    و لونا شاد؟
    زنانگي.

    شنبه 26 اسفند1385 ساعت: 0:47 توسط:حمید
    درود دکتر مهران عزیز
    من نمی دانستم لونا شاد بازیگر است و در فیلم های این دو بازی کرده است.من بر خلاف شما عقیده دارم او در حد خودش موفق بوده است و با شما موافقم که او مایه ی چندانی ندارد ولی باید قبول کرد برنامه ی او برنامه ای تفریحی است و نیاز چندانی به سواد سیاسی ندارد.من با این که خودم اصفهانی هستم لهجه ی او را خیلی متوجه نمی شوم که غلظتی داشته باشد.به هر حال مقصودم این است که هیچ دختر تهرانی که شایسته تر از او برای این منظور باشد سراغ ندارم.من سه سال در تهران زندگی کردم و دختران تهرانی را ابله تر یافتم.بلاهت روستایی ما قبل قجری در دختران تهرانی موج می زند که سعی می کنند آن را با رفتار های تصنعی مسخره پوشش دهند.البته منظورم مخالفت با شما دوست فرزانه ام نبود و همیشه نظرات شما برای من مهم و دارای ارزش ویژه است.
    امیدوارم در این روزهای آخر سال زودتر بهبودی کامل از سرماخوردگی حاصل شود

     


    لينك مطلب | نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 ساعت 22:39 توسط مهران معمارزاده |


    در وبلاگ پر بار و حرفه ای سیبستان امده بود:

    می دانم که بدون من به شما سخت می گذرد! ولی چه می شود کرد سيب های زيادی بالا انداخته ام که هنوز دارند چرخ می خورند و پايين نيامده اند. فقط همين يکی سيب زمانه افتاده است در دامن ام و من بايد دستش را بگيرم و پا به پا ببرمش به سرمنزلی برسانم.

    می دانم که خيلی ها در بخش فارسی بی بی سی از دست من شاکی اند آزرده اند. من هم بوده ام. سخت هم. سالهايی. اما حاليا از هيچکسی نه شاکی ام و نه آزرده. حتی از باقر و ستاره!

    من دين اول ام به باقر است و همواره برايش حرمت قائل بوده ام و هم متاسفم که به هر دليل رابطه خواهرانه ستاره با ما قطع شد و ديگر ما ستاره ای نديديم و وقتی رفت اتاقش هميشه تاريک بود و هست. به جايش کسی آمد که تنها مديری است که ديدم با ژورناليست جماعت به زبان سرهنگان حرف می زند.

    من از باقر معين بسيار آموختم که البته بخشی از آن حتما ناشی از نيشابوری بودن او بود و خراسانی بودن من! بين ما اشتياق به زبان و کتاب و ادبيات و مردم فارسی زبان از افغان و تاجيک و ايرانی مشترک بود و خواهد ماند. باقر را برای خدمت اش به زبان فارسی از طريق برنامه های يکتا و سياست گذاری های موثر در بی بی سی به ياد خواهم آورد.

    خواندن این نوشته ،داغم را تازه کرد.هیچ وقت به BBCاعتقادی نداشته ام.نه این که اکنون از فحش نخ نمای دایی جان ناپلئون در حق من استفاده کنید.در سال ۱۳۱۴ مجتبا مینوی از گروه ربعه به لندن رفت .فرزاد یکی از افراد این گروه می گوید :

    هدایت مرد و فرزاد مردار شد ،علوی زد به کوچه چپ و گرفتار شد مینوی رفت به راه راست و پولدار شد.

    هدایت هیچ بار به بی بی سی نرفت.همان جایی که مینوی را پولدار کرد.بنیاد سخن پراکنی بریتانیا در ۱۹۲۲ تاسیس شد.این بنگاه توسط کارخانه داران ایجاد شد تا تقاضا را برای رادیو افزایش بخشند.یک اسکاتلندی به نام reithمدیر انجا شد.بعدن با چارتر سلطنتی ،این موسسه قوت بیشتری یافت.وظیفه این موسسه سه چیز بود :

    inform, educate and entertain

    اما بی بی سی  همچنان مشکوک به نظر می رسد.موسسه ای که از سوی بزرگان فن و ازادیخواهان به bias،جانبداری و....متهم شده است.چند سال پیش ،ولادیمیر بوکوفسکی و چند تن از ژورنالیست های انگلیسی کمپینی علیه بی بی سی راه انداختند.بوکوفسکی ناراضی شناخته شده دوران کمونیسم روسیه بود که پیشتر از او نوشتم.

                               

    در خبرها امد:

    The campaigners are led by Vladimir Bukovsky, a former Soviet dissident who was once held as a political prisoner and who compares the European Union to his former jailers.

    Bukovsky's website urges people to stop paying Britain's statutory television license fee. The fee amounts to about $170 per year for households with color TVs and is the main source of the BBC's operating income.

    بوکوفسکی از مردم انگلستان خواست تا لایسنس فی خود را نپردازند چون بی بی سی  جانبدارانه عمل می کند و به خواسته خود از اطلاع رسانی واقعیتها چشم می پوشد.قبلن هم بوکوفسکی ،اتحادیه اروپا را با زندانبانانش مقایسه کرده بود.

    لينك مطلب | نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 ساعت 22:16 توسط مهران معمارزاده |


    فردی به نام شادمان مظاهری مرا از جنایتی که در حق صادق هدایت شده است اگاه کردو مرا به چشم پوشی از عمل دوست فرزانه ام دکتر بهنام اوحدی متهم ساخته است.بهنام از دوستان خوب من است و من گاه به خاطر دوستی به حقیقت هم بی توجه می شوم.از بهنام عزیز انتظار دارم که خود ایشان خامه سحارشان را در پاسخ به این اتهامات بر کاغذ بلغزانند .من بهنام را از بچه های خوش فکر می دانم .او جامعه ایرانی را با مطالب علم سکسولوژی اشنا ساخت و در این تابو شکنی بختیار بود.او از عاشقان فرهنگ ایران باستان است و حتا اغاز ازدواجش در اتشکده اسپهان بود.من پاسخگویی به این اتهامات را به خود او وا می گذارم و در اینباره اظهار نظری نمی کنم.

    دکتر بهنام اوحدی

    جمعه 25 اسفند1385 ساعت: 14:41

    توسط:شادمان مظاهری

    اقای دکتر معمارزاده از شما انتظار نداشتم که به خاطر دوستیتان با بهنام اوحدی از جنایتی که او در حق صادق هدایت انجام داد چشم پوشی کنید .در حجره ی کالیگاری از این جنایت سخن به میان امده است.
    به نقل از فصلنامه ی زنده رود شماره 30 _ 31

    صادق هدایت , بوف کور , اصفهان , انتشارات صادق هدایت 1383 , 112 صفحه , قیمت: نهصدونود و نه تومن و دو قران و یک عباسی.


    نه صادق هدایت و نه بوف کور او نیازی ندارد که کسی معرفی کتاب برایشان بنویسد . اما چه شده که این معرفی نوشته می شود ؟ در حقیقت چاپ جدید این کتاب از سوی انتشارات همنام نویسنده ی این رمان ( این هم از عجایب مشرق زمین و مایه ی تنبه غربیان است) واجد مشخصاتی است که معرفی ان را الزامی می کند .
    کتاب را با هم ورق بزنیم بوف کور ( یک صفحه ) بوف کور متن اصلی ( بی کم و کاست ) نوشته ی صادق هدایت ( یک صفحه ) می رسیم به فهرست فیپا و شناسنامه کتاب . قیمت کتاب را می بینم نوشته شده است : بها : نهصد و نود ونه تومن و دو قران و یک عباسی . از خودم می پرسم مگر بوف کور رمان طنز , فکاهی ,مضحکه و ... است که ناشر محترم با قیمت گذاری در صدد بوده شمه ای از محتوا را بر جلد بنشاند ؟
    نگران می شوم البته نهصد و نود و نه تومن ان را می شود جور کرد اما برای دو قران و یک عباسی چه کار کنم ؟ در این چه کنم چه کنم هستم که نگاهم به فهرست نویسی فیپا می افتد نوشته 10000 ریال
    ورق می زنم بهتر است با هم بخوانیم :


    انتشار این اثر تقدیم می شود به :
    دکتر محمد صنعتی
    رمز گشای بی مانند بوف کور

    م . ف . فرزانه

    صورتگر سیمای واقعی صادق هدایت

    دکتر سیروس شمیسا
    پژوهشگر ماندگار فرهنگ و ادب فارسی

    دکتر محمد علی همایون کاتوزیان
    فرهنگ پژوه ارجمند

    و جهانگیر هدایت


    طفلک هدایت . اگر او در حیاتش فرصت نکرد این کتاب را ( چه خود کتاب و چه انتشارش را ) به کسی تقدیم کند و تقدیم نامچه مبسوطی بنویسد اینک در مماتش ناشر (اقای بهنام اوحدی ) جور او و غفلت او را کشیده است ان هم نه به یک نفر بلکه به چند نفر . اجرش مشکور

    پس از این تقدیم نامچه که نه تنها در ایران بلکه در جهان هم بی سابقه و در نوع خود شاهکار است به صفحه ی مقابل ان نگاه می کنم نوشته شده :
    در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را اهسته در انزوا می خورد و می تراشد . بعد از قضیه قیمت و شاهکار تقدیم نامچه و تبلیغ نامه این جمله چه دلنشین است . اما این ارامش چندان دوامی ندارد دو صفحه بیشتر نخوانده ای که می بینی حرفی در قلاب به متن اضافه شده است: { را } در صفحه ی روبروی ان ستاره ای بر بالای چنباتمه امده و در پاورقی نوشته شده است { چمباتمه} هول می کنم با شتاب ورق می زنم و ورق می زنم . الباقی نیز همین حکایت است . خدایت رحمت کند. صادق هدایت را می گویم. هنوز شصت سال هم نشده که از بین ما رفتی و به چه سرعتی نیازمند مصحح شدی . باز هم خدا پدر مصحح فرهیخته را بیامرزد که از اصطلاحات مرسوم این قبیل تصحیحات مانند کذافی الاصل در نسخه ی فلان چنین امده و در نسخه ی بهمان چنان و ... اکیدا خودداری کرده است.
    نمی دانم اگر هدایت به مصحح محترم که متاسفانه نامشان به زیور طبع اراسته نشده است می گفت : در داستان نویسی مقوله ای به اسم لحن وجود دارد و گاه ایجاب می کند که صورت گفتاری نوشته شود.... یا اگر می گفت : پدر جان در روزگار ما کسر به صورت کسره می نوشتند نه ,,ی ,,ایشان چه جوابی می دادند؟

     

    جمعه 25 اسفند1385 ساعت: 15:31 توسط:حمید
    من با این کار ناشایست قبلن روبرو شده بودم.این کار نه نه تنها جنبه ی خود نمایشگرانه ی زشت و زننده ای داشت بل که کاملن به دور از عرف روشنفکرانه بود و جنبه ی عوامانه و پلشتی داشت.صادق هدایت کجا و این رجاله بازی ها کجا!؟
    به نظر من نسخه های سانسور شده ی بوف کور به این نسخه ی اسباب مضحکه شرف دارند.اگر هدایت زنده بود به طور قطع به این مودبی واکنش نشان نمی داد.

    معه 25 اسفند1385 ساعت: 22:47 توسط:شهبارا
    دکتر مهران عزیز ! این متن را در زنده رود خوانده بودم . بله به واقع کار زشتی بوده کاری که در حق هدایت شده است . من هم مثل شما منتظر پاسخ گویی دکتر اوحدی هستم . در گذشته که این اتقاق نیفتاد . به هر حال ایشان به عنوان یک ناشر و نویسنده و کارشناس باید پاسخ گو باشند . ایشان مسئول هستند و عمل شان در تاریخ ثبت خواهد شد هر چند هرگز چیزی از بزرگی هدایت با این گونه مسائل کم نمی شود .

     

     

    لينك مطلب | نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 ساعت 14:53 توسط مهران معمارزاده |


    باغ رضا کلاغی و فرزاد

    تئوری توطئه و دانیال

    پیشینه نوروز و شازده کوچولو

    کازابلانکا و بهمن


    واقعن دلم برای بچه های ایران می سوزد که اینقدر قشنگ می نویسند ولی جای انها را در رسانه ها ،ادم کوتوله ها گرفته اند.بی سوادان ،عزیزان بلاجهت و...

    ۴ مطلب بالا مشتی نمونه خروار است.

    امیدوارم بیشتر بتوانم مطالب دوستان کوچه باغهای فضای مجازی را بخوانم و انعکاس دهم.


     

    دوستی از من خواست که از قبالا بنویسم

    دو عرفان قرون وسطایی یهودی وجود داشته است.یکی نهضت حاسیدهای اشکنازی بودند که در المان روی داد و دومی در اسپانیا و فرانسه که قبالا نام داشت.درنوع اول الاهیات عرفانی یهودی ،اعمال جادویی ،عزلت از مسیحیان و محوریت جلال الاهی بود که عارفان در پایان سلوک خویش به تماشای ان نائل می شدند.اما قبالا در پرووانس فرانسه و در اسپانیا شکل گرفت.این الاهیات نظری تر بود و می کوشید سازوکار درونی ذات الهی را مورد وارسی قرار دهد.نظریه عرفانی زوهر بر وحدت در کثرت سفیراهای دهگانه یا قالب هایی که از خدا فیضان کرده اند و واقعیت به واسطه انان شکل می گیرد و اداره می شود متکی است.شاخه های درختی که ریشه در اسمان دارد و اسمان را به زمین متصل می کند.زیر مجموعه ای از سفیراها ،جهان شر را تشکیل می دهند.سفیراهای شر نیز از خدا صادر شده اند.نیروهای شر به رهبری سمائیل و ملکه اش لیلیت در مقابل سفیراهای نیروی پاکی صف کشیده اند.یهودیان باید با مراعات قوانین تورا ،نیروهای شر را مهار کنند.اگر ما گناه انجام دهیم ،باعث می شویم سمائیل (بد مذکر )بر شیخنا (خوب مونث )تسلط یابد و شیخنا از تیفرت (خوب مذکر )جدا می افتد و رنج برای ادمیان روی خواهد داد.

    کبالیست ها اریل شارون را نفرین کردند

    می دانید چرا ؟

    لينك مطلب | نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 ساعت 13:58 توسط مهران معمارزاده |


    پاتو ق های صادق هدایت در وبلاگ ایران بد

    چهارشنبه سوری و فروید

     


    گانگستا رپ ژانری از موسیقی است که خشونت ،همجنس باز ستیزی ،زن ستیزی ،نژاد پرستی و ماتریالیسم محتوای انرا تشکیل می دهد.گانگستا رپ خوان ها می گویند که فجایع زندگی داخل شهری را بازتاب می دهند.لوس انجلس به دلیل  گانگستا رپ خوان  <ایس تی> در دهه ۱۹۸۰ معروف است.اما تا پایان این دهه ،رهبری این جریان به ساحل شرقی امریکا به ویژه نیویورک کشانده شد.توپاک شکور سیاه پوست یکی از خوانندگان این سبک بود.

                                               

    در بروکلین نیویورک به دنیا امد و پدرش ،مادر وی را ترک کرد و پدر خوانده او نیز به دلیل ماشین دزدی به زندان رفت.توپاک در دوران تینیجری در بالتیمور ،باله را فراگرفت.انگاه به کالیفرنیا رفت و وارد زندگی گنگ ها شد.او سابقه ۸ بار دستگیری را برای مسایل کیفری با خود داشت در حالی که در دهه دوم عمرش بود.او در لاس وگاس ،گلوله خورد و جان به جان افرین تسلیم کرد.

                                        

    در ۱۹۹۹ در دبیرستان کلمباین ایالت کلرادو ،حادثه ای خونین روی داد.دو دانش اموز ،۱۲ نفر از همکلاسان و معلمشان را با تیر اندازی ،کشتند و سپس خود کشی کردند.این کشتار ،مسایل زیادی را مطرح کرد.فیلمهای خشن ،موسیقی های با محتوای خشونت امیز ،قانون حق اسلحه و....به عنوان مقصرهای احتمالی در نظر گرفته شدند.وقتی من راهنمایی بودم ،یک پسر چاق به زور مرا وا می داشت که برایش ،رولت گوشتی بگیرم که او بخورد.اگر از اینکار طفره می رفتم ، با زورگویی ،تهدید و حتا کتک ،bullyingمی کرد.ایندو ۱۷ و ۱۸ سال داشتند و معلوم شد که هدف چندین مورد بولی اینگ (زورگویی های شاگردان مدرسه )قرار گرفته اند.

                             

    انها اغلب رویه سادیستی به زندگی را بیان کرده بودند و نیهلیست شده بودند.گوش دادن به موسیقی های گانگستا رپ و هوی متال هم از علاقه های یکی از ایندو بود.انها بازیهای کامپیوتری خشنی هم در اینترنت بازی کرده بودند.این حادثه در صد و دهمین سال تولد ادولف هیتلر روی داد......

    لينك مطلب | نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 ساعت 11:29 توسط مهران معمارزاده |


    دوست عزیز و کیارستمی شیدایم چنین گفت :

    جمعه 25 اسفند1385 ساعت: 2:49

    توسط:سپهر فاطمی

    همه تاریخ هالیوود بیضه چپ کیارستمی هم نیست.

    در دهه ۱۸۸۰ خانواده ویلکاکس منطقه ای را خریدند که به هالیوود موسوم شد.در دهه ۱۹۱۰ سینماگران به این منطقه کشانده شدند.

    دیوید وارک گریفیث هیچوقت بیضه چپ کیارستمی نیست.

    او هنر سینما را پدید اورد.

    الفرد هیچکاک استاد تعلیق در سینما با ربه کا در امریکا فیلمسازی را اغاز کرد.

    او هم بیضه چپ اقا عباس کیارستمی نیست

    فریتس لانگ اکسپرسیونیست در امریکا فیلم می ساخت.

    او هم بیضه چپ استاد نیست.

    صورت زخمی هوارد هاوکس

    دلیجان جان فورد

    جان هوستون خالق فیلم موبی دیک

    ارسون ولز یک هالیوودی دیگر

    بانی و کلاید از ارتور پن

    و دهها نفر دیگر

     

     

    لينك مطلب | نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 ساعت 11:10 توسط مهران معمارزاده |


    نوروز باستانی در شهبارا

    شیوه های زندگی متفاوتی در جهان ما وجود دارد

    Quirkyalone

    این افراد کسانی هستند که ازدواج نکردن را ترجیح می دهند.دوست دارند تنها باشند البته ممکن است با دیگران روابط و دیت هم داشته باشند

    اپرا وینفری تجرد را بیشتر دوست دارد

    Groupie

    کسی است که طرفداری او از یک خواننده یا هنرپیشه به ارتباط عاطفی شدید و یا حتا تمایل به ایجاد روابط جنسی با او منجر می شود.قبلن زنی به نام سامانی بود که عاشق داریوش اقبالی شده بود...

    Naturism

    نیچریسم یا نودیسم یک فلسفه طبیعی برای لخت بودن است.

    Bohemianism

    نهضتی در سده ۱۹ در فرانسه که بسیاری از هنرمندان و شاعران را دربر گرفته بود و انها می خواستند نورم های جامعه خود را بشکنند.

    تابلوی بوهمیان از رنوار

    Asceticism

    عزلت گزیدن از لذات دنیوی

    این تابلو از رامبرانت را بسیار می ستایم.همیشه دلم می خواست مطبم اینچنین باشد.

    لينك مطلب | نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 ساعت 10:37 توسط مهران معمارزاده |


    نزدیک عید باستانی نوروز است.احتمالن کنسرت گذارهای دروغین چون حمید شب خیز و امیر قاسمی و غیره ،کنسرت های خود را در ام القرای کنسرت گذاران لوس انجلسی -ایرانی یعنی شهرک دوبی برقرار می کنند.و فوجی از خوانندگان ایرانی به دوبی خواهند رفت و جمعی عاطل و باطل هم از ایران برای دیدن خوانندگان محبوبشان به انجا خواهند شتافت.در انجا شاهد شکسته شدن همه اتیکت های یک کنسرت هستیم.کسانی چون شب خیز و امیر قاسمی صلاحیت گذاشتن کنسرت را ندارند.همه ما شاهد برگزاری کنسرت های با شکوه در مغرب زمین بوده ایم.نورپردازی های زیبا ،رقص های با شکوه و ارتیست های حرفه ای.گاهی می بینیم با ترانه های پاپ ایرانی ،شنوندگان به headbanging،moshingوحتا crowd surfingدست می زنند.

    نورپردازی در کنسرتی در ملبورن

    در حالیکه این کنسرت های حقیر نیاز به این کارها ندارد.در این سالها دریافتم که بسیاری از خوانندگان ایرانی شخصیت هنری ندارند و ادمهای حقیری هستند.شیادانی چون شب خیز و امیر قاسمی هم به انحطاط ژانر موسیقی ایرانی بسیار مدد رساندند.ایرانی های خارج نشین هم مداح این کوتولگان شیاد بوده اند.در کل روزگار غریبیست ای نازنین.

    لينك مطلب | نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 ساعت 10:5 توسط مهران معمارزاده |


    بیشتر اوقات ایرانی های مقیم امریکا ،لاف برتری و هوشمندی می زنند.از سرمایه های هنگفت ،تحصیلات عالیه ،رهبری پروژه های مریخ ،حضور کارشناسان کامپیوتری در سیلیکون ولی ،جراحان عالیرتبه و...سخن به میان می اورند.ولی به نظر می رسد از تفرقه ،نداشتن وفاداری دوگانه و به فکر جیب خود بودن و نداشتن پرنسیپ های اخلاقی در روابطشان حرفی به میان نمی اورند. بهترین مثالی که می توانم مطرح کنم، مهاجران مجاری و بیشتر یهودی هستند که به محض ورودشان به امریکا شاهکاری افریدند و به تاسیس نهادهایی همت گزیدند که نتایج ان نه تنها نصیب امریکایی ها ،مجاری ها بلکه کل دنیا قرار گرفت.کاری که ایرانی ها هیچوقت نکردند.به فکر جیب خود بودن ،تک روی کردن و حتا اسم خود را عوض کردن برای انکه اخرین بند ناف خود را با سرزمین اجدادیشان قطع کنند از ویژگی های بسیاری از هموطنان است.استیون اسپیلبرگ کارگردان یهودی زاده امریکا ،گرچه در دوران کودکی و نوجوانیش از تمایلات ضد یهودی درامریکا ،رنج بسیار دید اما بهترین نمونه از وفاداری دوگانه (dual loyalty)است.او هم دینش را به سرزمین مقدس یهود و یهودیان ادا کرد.فیلم فهرست شیندلر او بهترین شاهد این مدعاست.از سویی دیگر به صنعت سینمای کشور زادگاهش فخامت و استواری بخشید.ایرانیان وفاداری دوگانه ندارند.به کشورشان چون لکه حیض نگاه می کنند وبه فرهنگ درخشان کشورشان باور ندارند.از سویی دیگر از کشوری که به انها پناه داده است و پیشرفت زندگی مادیشان را مرهون ان هستند ،بدگویی می کنند.ایرانیان نتوانستند در امریکا چون مجاری ها نهادهای موثر ایجاد کنند ـنهادهایی که عامل نفوذ و اعتلای فرهنگ ایرانی باشد.ادولف زوکر از خانواده ای یهودی و مجاری بود که در قرن ۱۹ در سن ۱۶ سالگی به امریکا کوچید و به عنوان جارو زن موسسه تئاتر ،کارش را اغاز کرد و انگاه توزیع کننده فیلم شد.او پایه گذار استودیوی پارامونت شد.او عمر پر برکتی داشت و صد و سه سال زیست.ویلیام فاکس موسس استودیوی سینمایی فاکس هم از مهاجرین یهودی مجاری بود.او در ۱۱ سالگی درس را رها کرد و زندگی سختی را در پیشه منسوجات اغاز کرد.با درامدش ،محلی برای نمایش سینما خرید و بالاخره فاکس را تاسیس کرد.تلاش این دو نفر جای مهاجران مجاری را در سرزمین فرصت ها تثبیت کرد.بعد ها فیلم کازابلانکا در ۱۹۴۲ اثر مهم و تاثیر گذاری در جهان سینما شد.مایکل کورتیس هم مجار بود.کارگردانی که با دوری از طرح مسایل میهن پرستانه ،فیلمی ماندگار را افرید.تونی کورتیس بازیگر مجار،با چهره ای جذاب در سینمای امریکا ،خود را به جهانیان معرفی کرد.من می توانم دهها مجاری دیگر فقط در سینما مثال بیاورم.در رشته های دیگر چون فیزیک ،موسیقی و...هم در انبان مطالعاتم ،مجاری بسیار است.

                 

    ملت های دیگر هم چنینند.برادران وارنر لهستانی موسس استودیوی برادران وارنر ،ری کروک چک موسس صنعت فاست فود مک دونالد و....جا دارد هر ایرانی مقیم امریکا یا کشورهای غربی دیگر از خود بپرسد برای کشورم چه کرده ام و برای کشوری که مرا پناه داده است چه کرده ام.زوکر و فاکس با سختی زیاد و با شغلهای پست خود را در امریکا بالا کشیدند و نهادی را پایه نهادند که بسیاری از هموطنانشان با راحتی و اعتماد به نفس در انها ظاهر شدند.اگر فاکس و زوکر نبودند ،کورتیس ها هم نبودند.

    لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385 ساعت 21:31 توسط مهران معمارزاده |


    نگاه فمینیست ها به مقوله <پورنوگرافی (هرزه نگاری)دو گونه است.گروهی چون اندره ا دورکین از افراطی ترین مدافعان سانسور در امریکاست.او که در دوران ازدواج مورد تجاوز خانگی قرار گرفته بود تجربه عمیقن دردناکی داشت.او باور داشت که هرزه نگاری ،نظریه و تجاوز ،عمل به ان است.در سال ۱۹۸۶ دادگاه عالی امریکا با اعلام این که پیش نویس دورکین علیه تولید ،توزیع و فروش هرزه نگاری موهن ،مخالف قانون اساسی است ،اب سردی بر سر او و هموندانش ریخت.فمینیست های لیبرال ،بر عکس ،باور داشتند که سانسور هرزه نگاری کاری بی معناست و باعث می شود تا هرزه نگاری را به جنایت سازمان یافته واگذارد.

                              

    بعضی از انها حتا <مارکی دو ساد >را به خاطر چالش ویرانگرش علی رغم همه ی تابوها می ستودند.هرزه نگاری در اروپا گذشته ای دیرین دارد.خرابه های شهر ویران شده پمپئی از وجود این هنر می گوید.در سده ۱۶ میلادی ،چامه های ارتینو با وضعیت هایی از مقاربت جنسی ظهور کرد.در سده ۱۷تعداد زیادی از کتاب های ادبی هرزه نگارانه که در امستردام چاپ می شد ،جریانی پورنوگرافیک در اروپا ایجاد کرد.بورژواها ،جریان روشنگری و روشنفکران فرانسوی ،از اثار هرزه نگارانه برای مخالفت با روحانیون و سلطه کلیسا استفاده می کردند.سده ۱۹،تکنولوژی فوتو گرافی ،در پاریس ظهور کرد که طبیعتن باعث تحولی در هرزه نگاری شد.در نیمه ی دوم سده ۲۰ ،امریکا شاهد ظهور مجلاتی چون پلی بوی بود .با شکل گیری سینما ،این هنر هم به پورنوگرافی مدد رساند.دو تن از پیشگامان پورنوگرافی در سینما ،اوژن پیرو و البرت کیرشنر بودند.البته این شکل فیلم ،جریانی زیر زمینی بود و در روسپی خانه ها و جاهایی از این دست رواج داشت.به نظر می رسد فرانسه زادگاه اولین فیلم پورنو باشد.لغو سانسور در هلند و کشورهای اسکاندیناوی در ۱۹۶۰ به پیشرفت تولیدات انبوه پورنوگرافی کمک زیادی کرد.از هنر پیشگان فیلمهای پورنو،ماریا کری و چیچو لینو بیشتر نظر مرا به خود جلب کردند ،نه برای اینکه سکس خوبی دارند که من اصلن اهل اینگونه فیلمها نیستم.انها به سیاست وارد شدند.ماریا کری از خانواده ای چند نژادی بود .مادرش ایرلندی تبار و پدرش ونزوئلایی بود.ماریا کری از کودکی ،خوانندگی کرد و بعدن در فیلمهای پورنو هم وارد شد.در زمان انتخابات فرمانداری کالیفرنیا ،ماریا هم به صحنه سیاسی وارد شد.او می خواست فرماندار ایالت طلایی گردد.چیچو لینو مجاری تبار است و در مجلس ایتالیا وارد شد.

    لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385 ساعت 21:25 توسط مهران معمارزاده |


    ارتباط جیمی کارتر و لابی اعراب

    Especially lucrative have been Carter’s ties to Saudi Arabia. Before his death in 2005, King Fahd was a longtime contributor to the Carter Center and on more than one occasion contributed million-dollar donations. In 1993 alone, the king presented Carter with a gift of $7.6 million. And the king was not the only Saudi royal to commit funds to Carter’s cause. As of 2005, the king’s high-living nephew, Prince Alwaleed Bin Talal, has donated at least $5 million to the Carter Center.

     

    Meanwhile the Saudi Fund for Development, the kingdom’s leading loan organization, turns up repeatedly on the center’s list of supporters. Carter has also found moneyed allies in the Bin Laden family, and in 2000 he secured a promise from ten of Osama bin Laden's brothers for a $1 million contribution to his center. To be sure, there is no evidence that the Bin Ladens maintain any contact with their terrorist relation. But applying Carter’s own standard, his extensive contacts with the Saudi elite must make his views on the Middle East suspect.

     

    High praise for Carter’s work -- and not inconsiderable financial support -- also comes from the United Arab Emirates. In 2001, Carter even traveled to the country to accept the Zayed International Prize for the Environment, named for Sheikh Zayed bin Sultan al-Nahyan, the late UAE potentate and former president-for-life. Having claimed his $500,000 purse, Carter enthused that the “award has special significance for me because it is named for my personal friend, Sheikh Zayed Bin Sultan al-Nahyan.” Carter also hailed the UAE as an “almost completely open and free society” -- a surreal depiction of a rigidly authoritarian country where the government handpicks a select group of citizens to vote and strictly controls the editorial content of the newspapers and where Islamic Shari’a courts judge “sodomy” punishable by death. (To appreciate the depth of Carter’s cynicism, one need only compare his gushing encomia to the emirates with his likening of Israel, the most modern and democratic country in the entire Middle East, with the racist “apartheid” of South Africa.)

     

    On top of these official honors, Carter was offered a forum at the Abu Dhabi-based Zayed Center for Coordination and Follow Up, the country’s official “think-tank.” For his part, Carter declared his intention to forge a “partnership” with the center; in a 2002 letter, Carter praised its efforts to “promote peace, health, and human rights around the world.” Inconveniently for Carter, the center has since become famous for a different reason: It has repeatedly played host to anti-Semitic speakers who have denied the Holocaust, supported terrorism, and alleged an international conspiracy of Jews and Zionists to dominate the world. (Harvard University, in contrast to Carter’s enthusiasm for Sheikh Zayed bin Sultan al-Nahyan, rejected a $2.5 million from the ruler in 2004 due to his ties to the Zayed Center.)

     

    Nor does this exhaust the list of Carter’s backers in the Arab world. Still other supporters include Sultan Qaboos bin Said, who sits atop Oman’s absolute monarchy. An occasional host to Carter, the sultan has also made generous contributions to his center. Prior to inviting Carter for a “personal visit” in 1998, the sultan pledged $1 million to the Carter Center, promising additional support in the future. Similarly, Morocco’s Prince Moulay Hicham Ben Abdallah, the second in line to the kingdom’s throne, has in the past partnered with Carter on the center’s initiatives.

     

    On its face, there is nothing objectionable about these contacts. What has raised critics’ eyebrows is Carter’s immense chutzpah: In securing the financial support of assorted Arab leaders, Carter has gradually come to parrot their anti-Israel political agenda -- even as he styles himself as a dispassionate mediator in the Israeli-Palestinian conflict.

     

    This was nowhere more evident than in Carter’s credulous support for the late Yasir Arafat. Although Carter had championed Araft as a committed peacemaker since his presidency, in the face of ample evidence to the contrary, his apologies for the terrorist chieftain became particularly shameless in the 1990s. When Arafat and his PLO backed Saddam Hussein’s invasion of Kuwait, thereby loosing the support and -- more important for the corrupt Arafat -- the funding of neighboring Sunni Arab powers, Carter embarked on a Middle East publicity tour to revive Arafat’s diminishing fortunes. As recorded by Carter biographer Douglas Brinkley, “together [Carter and Arafat] strategized on how to recover the PLO’s standing in the United States.” In desperation, Carter turned up in Saudi Arabia on what Brinkley called “essentially a fund-raising mission for the PLO,” pleading with King Fahd to restore Arafat to the Saudi dole.

     

    Now that Arafat’s Fatah has been replaced with Hamas, Carter has again proven himself a reliable ally of Palestinian extremism. Scarcely had the terrorist group ascended to power last January than Carter launched a media blitz urging the United States to circumvent its own laws against financing terrorism in order to fund Hamas. As the New York Times put with exquisite finesse, Carter called on Western nations to "redirect their relief aid to United Nations organizations and nongovernmental organizations to skirt legal restrictions” -- that is, to launder money to a terrorist group. When American policymakers declined to heed his advice, and Israel proved unwilling to bankroll the enemy seeking its destruction, Carter promptly denounced the both countries for their “common commitment to eviscerate the government of elected Hamas.”

     

    With its relentless disparagement of Israel and its reckless abuse of the historical record, Carter’s latest book may fairly be seen as the logical culmination of his many years of anti-Israel incitement. There was of course no shortage of clues about Carter’s sympathies in his earlier books. In his 2004 memoir Sharing Good Times, for instance, Carter recalled the trips he has taken over the years to Arab dictatorships in Syria and Saudi Arabia and noted with evident satisfaction that he was “always greeted with smiles and friendship.”

     

    Readers may be forgiven for finding nothing shocking in this admission. Carter may still harbor illusions of grandeur, seeing himself as an instrument of peace in the Middle East. But an altogether different element explains his enduring popularity in Arab capitals: Not for all the millions they have sunk into the Carter Center over the years could Arab elites have hoped to purchase such a prominent and willing propaganda tool

    لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385 ساعت 21:17 توسط مهران معمارزاده |


    عباس کیارستمی با جشنواره های سینمایی به دنیا شناخته شد.به گفته بیل نیکولز در فضای جشنواره ها تنها تعالی فیلمها نیست که جلب نظر می کند ،صرف پدیده های نااشنا نیز نظرها را به خود جلب می کند.

                              

    کیا رستمی با دانستن این موضوع و با استادی اش در ایجاد تصویر بصری از اقلیم ایرانی ،دالهای خیالی مورد نظر اروپایی ها را در اختیار انان گذاشته است.اروپایی ها از فیلمهای استاد بهرام بیضایی انچنان خوششان نمی اید.نه اینکه بیضایی مهارت در فیلمسازی ندارد .ولی بهرام بلد نیست فیلمی بسازد که دال خیالی و لذت واقعی برای جشنواره نشینان باشد.انها دوست دارند که جهانی از باد و طوفان و شن و گرد و غبار و زنان چادر پوش و مردان پارسا منش و ضرباهنگ های نامعمول را در فیلمهای ایرانی شاهد باشند.کاری که بیضایی و تقوایی بلد نیستند.در فیلمهای ایرانی جشنواره ای سکس و خشونت ،جنبه های خودنمایانه حرص ،بلند پروازی ،شهوت ،خشم ،اظهار عشق ،خیانت ،نیرنگ ،شجاعت اغراق امیز کم تر اهمیت دارد.سینما علیتی نیست و چون هالیوود روند خطی ندارد.داستان گویی استنتاجی است.حرکت خطی از علت به معلول نیست بل انتقال از یک موقعیت به موقعیت دیگر بدون توضیح و تفسیر است.زنجیره علیت همیشه نادیده گرفته می شود.گفت و گوهای موجز (کاری که بیضایی نمی کند )،سبک فیلمبرداری متکی بر نماهای دور و برداشتهای طولانی،وجود پیرنگ چند داستانی ،داستان گویی استنتاجی ،تاکید اندک بر اهداف شخصیت ها و در کل اتکا به سادگی و مشقت ویژگی این فیلمهاست.کیارستمی هنرمندی مدرن نیست.فیلمهای وی بافتی قوم نگاشتی دارد .چیزی که به ذائقه اروپاییها خوش می اید.در فیلم طعم گیلاس ،کیارستمی با انصراف کاراکتر فیلمش (همایون ارشادی )راه حل را به ما نشان داد.او از فیلم مدرن دور شد.پند او این بود که بخاطر طعم گیلاس از خودکشی منصرف شو.در جایی او می گوید ما خود مشکلات را بیان می کنیم .ما راه حل نمی دهیم.در حالی که در این فیلم جایی برای برداشت بیننده باقی نماند.او چون یک ملا پند داد.فیلم اموزنده ای بود اما مدرن و مطابق با مرگ مولف رولان بارت نبود.کیارستمی ،برسون هم نیست.فیلم های وی با سینمای پارامتری اوزو ،درایر و برسون اصلن ارتباطی ندارد.او به جارموش ،اکرمن و لین کلاتر شبیه تر است.خیلی از دوستداران کیارستمی به سینمای هالیوود چون جریانی بی اندیشه نظر می اندازند و حتا یکی از دوستان کیارستمی شیدا ،فیلم های هالیوودی را با ترانه های اقاسی مشابه دانست.اما فرانسوی ها ،هالیوود را کشف کردند و ارزش هالیوودی ها را نشان دادند.وجود سینماتک و از بین رفتن حکومت دست نشانده ویشی در فرانسه ،موجب سیل فیلمهای هالیوودی به پاریس شد و فرانسوی های سینما شیدا و با اطلاعات عمومی وسیع ،عاشقانه به این فیلم ها نظر کردند (در فیلم زیبای دریمرز که دوست خوبم امیر حسین رجبی انرا در اختیارم گذاشت به زیبا ترین وجهی این مورد را نشان می دهد.)تروفو به سراغ استاد هیچکاک امریکایی (بخوانید در برابر هیچکاک انگلیسی )رفت و در محضر او درسهایی فرا گرفت.هاوکس کارگردان سازنده مردها موبورها را دوست دارند و صورت زخمی ،کارگردانی مولف شناخته شد.در ساختار شکنی فیلم های او نتایج شگرفی به دست امد.او دو دسته فیلم دارد ۱-درام ها ۲-کمدی ها .در درام ها مردهای قهرمان ،اصالت دارند اما در کمدی ها ،مرد ها تحقیر می گردند و زن ها سلطه جو دیده می شوند.این منتقدان فرانسوی به ساختار شکنی فیلم های جان فورد ،ارسن ولز ،هیچکاک ،چارلی چاپلین و....پرداختند و مثلن نشان دادند که جان فورد از هاوکس بهتر است گرچه هردو کارگردانان مولف هستند

    لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385 ساعت 21:12 توسط مهران معمارزاده |


    بخواب ای شاه ایران....

    وسپ اکرونیمی برای پروتستان های سفید انگلوساکسون است که کسانی چون جرج واشینگتن ،جفرسون و...از ان بودند.کارهای اصلی کشوری دست انها بود.البته کسانی چون راکفلرها با اینکه نیاکانی المانی داشتند ،روزولت ها که اجدادی هلندی داشتند و هوگونوت های فرانسوی (پروتستان ها )هم جزو وسپ حساب می شوند با اینکه انگلو ساکسون نیستند.

    یانکی ها به ساکنان نئو انگلند در شمال شرقی ایالات متحده امریکا اطلاق می شد.

    جرج بوش از ماساچوست یک یانکی است

    جرج دبلیو بوش زاده نیوهیون کانکتیکات یک یانکی است

     

    لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385 ساعت 20:50 توسط مهران معمارزاده |


    lame duckدر سیاست به مقام سیاسی اطلاق می گردد که قدرت سیاسیش را از دست داده است.از لیم داک های معروف می توان به جیمی کارتر اشاره کرد.کارتر بادام کار خوبی بود ولی در سیاست بختیار نبود.حتا دانشمندی چون برژینسکی نتوانست او را نجات بخشد.

    برژینسکی لهستانی در دهه ۱۹۵۰ شهروند امریکا شد و در کابینه کارتر مقام مشاور امنیت ملی داشت.

    سایروس ونس وزیر خارجه امریکا در کابینه کارتر

    سال ۱۹۷۷ دوسال قبل از انقلاب

    شاه ایران با کارتر ،ونس ،برژینسکی ،سولیوان

    سولیوان سفیر امریکا در ایران بود

     

    لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385 ساعت 2:14 توسط مهران معمارزاده |


    در تاریخ امریکا چندین دکترین وجود داشته است .در ۱۹۴۳ فرانکلین دلنو روزولت به اهمیت نفت و انرژی برای امنیت امریکا اشاره کرد انجا که گفت :دفاع از عربستان سعودی برای دفاع از امریکا حیاتی است.

    دکترین ترومن :باید به کشورهایی که از سوی خطر کمونیسم شوروی تهدید می شوند کمک نظامی کرد.ایران و عربستان تقویت شدند.

    دکترین ایزنهاور :باید نیروهای خاور میانه ای طرفدار امریکا در مقابل نیروهای خاور میانه ای حامی شوروی مدد رسانده شوند.

    دکترین نیکسون :کمک به ایران و عربستان برای حفظ ثبات و صلح در منطقه

    با انقلاب ۱۹۷۹ ایران و حمله شوروی به افغانستان ،دکترین کارتر شکل گرفت که برژینسکی انرا نوشته بود.باید به نیروهای جهادی مسلمان علیه شوروی مدد رساند.

    کارتر و برژینسکی

     

    لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385 ساعت 2:0 توسط مهران معمارزاده |


    لابیها هماره در تاریخ امریکا وجود داشته اند.از کلیولند تا کولیج همگی ان را نکوهش کرده اند.لابیها بیشتر کنگره را زیر نظر دارند و بر ان تاثیر می گذارند.سه رییس جمهور جمهوریخواه (ریگان ،بوش پدر و بوش پسر )و یک رییس جمهور دموکرات (کلینتون )و یک رییس کنگره ی جمهوریخواه (گینگریچ )کوشیدند از هزینه ی دولت فدرال بکاهند ولی گروه های ذینفع با مکانیسم لابی گری نگذاشتند.کشورهای خارجی نیز با این مکانیسم در سیاست های امریکا تاثیر نهادند.

    The term "lobbyist" originated at the Willard Hotel in Washington, DC, where it was first used by Ulysses S. Grant to describe the political wheelers and dealers frequenting the hotel's lobby in order to access Grant who was often found there, enjoying a cigar and brandy.

    ایپاک بزرگترین لابی یهودی در امریکاست

    AIPAC was formed during the Eisenhower administration, and since then has helped secure American aid and support to Israel

    کنن در دهه ۱۹۵۰ ،ایپاک را بنا نهاد

    ایپاک بسیاری از رهبران امریکا از دوحزب را جذب خود کرده است

    بعضی از مسیحیان که به بازگشت یهودیان به سرزمین مقدس باور دارند را مسیحیان صهیونیست می گویند

    جری فالول می گوید :ایستادن علیه اسراییل ایستادن علیه خداست

    چین ،کوبا -امریکایی ها ،اعراب و مسلمانان هم لابی دارند.

    لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385 ساعت 1:37 توسط مهران معمارزاده |


    به فیلم مسخره ۳۰۰ صاحب نظران انتقادهایی نموده اند

    Ephraim Lytle

    eph.lytle@utoronto.ca
    416-946-0311
    Assistant Professor

    این پروفسور تاریخ دانشگاه تورنتو چنین گفت :

    Ephraim Lytle, assistant professor of Hellenistic History at the University of Toronto has argued that the film severely distorts history beyond the superficial visual level: "the ways in which 300 selectively idealizes Spartan society are problematic, even disturbing.... the Persians are turned into monsters... the non-Spartan Greeks are simply [portrayed as weak]... [the film's] moral universe would have appeared as bizarre to ancient Greeks as it does to modern historians

    لطفن به ایمیل او نامه ای بفرستید و به عنوان یک ایرانی از او تشکر کنید

    کامیار عزیز اگر امکان دارد به او تلفن بزن و قدردانی ما ایرانیان را از او ابراز کن

    ایرانیان راستین هم از این فیلم شاکیند

    The film has attracted controversy over the portrayal of the Persians and some critics, press, officials (including the Iranian government spokesman and Iranian Members of Parliament) and bloggers have denounced the film. [81][82]As in the graphic novel, the Persians are depicted as a barbaric and demonic horde, while the Persian emissary and King Xerxes are depicted as androgynous. This is meant to stand in stark contrast to the masculinity of the Spartan army

    حتا یک منتقد یونانی چنین گفت

    Greek critic Dimitris Danikas suggested that the film showed Persians as "bloodthirsty, underdeveloped zombies," and went on to say, "They are stroking (sic) racist instincts in Europe and America

    منتقد فیلم نیویورک تایمز چنین گفت

    The New York Times film critic A. O. Scott, described 300 as "about as violent as Apocalypto and twice as stupid." He also criticised the color scheme of the film and implied that it includes racist undertones

    و

    .....

    لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 ساعت 14:34 توسط مهران معمارزاده |


    پیر و عجیب


    فیلم در قلمرو احساس از اشیما کارگردان ژاپنی را دیدم.فیلم صحنه های صریحن سکسی داشت و دیدن انرا توصیه نمی کنم.در سده ۱۹۳۰ سادا ابه که روسپی هتل بود جنایتی افرید .او دستگیر شد و به ۶ سال زندان محکوم شد.او صاحب هتل را در حین عشقبازی خفه کرد و پنیس و تستیکل های او را برید.

    سادا ابه پس از دستگیری

    این فیلم محصولی فرانسوی-ژاپنی است که توسط اوشیما کارگردانی شد

    در دهه ۷۰ ساخته شد و به دلیل صحنه های اشکار جنسیش قدغن شد

    اوشیما در جشنواره کن

    فیلم در ۱۹۷۸ جایزه جشنواره کن فرانسه را برای بهترین کارگردانی گرفت

    لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 ساعت 13:55 توسط مهران معمارزاده |


    این مطلب را از وبلاگ کارما گرفته ام

    جنگ با ايران از هاليوود آغاز شد!

    نيويورک - عنوان فيلم برگرفته از سيصد سرباز اسپارتي است که 480 سال پيش از ميلاد مسيح در ترموپولي با يک ميليون سرباز خشايار شاه جنگيدند و با اينکه جانشان را از دست دادند موفق شدند ايراني ها را متوقف کنند تا زمان کافي براي ايجاد استحکامات براي دفاع از اين شهر يونان باستان فراهم شود. ز. ک. اشنايدر کارگردان فيلم با استفاده از رمان فرانک ميلر و لين والري نبرد خونين بين سيصد قهرمان به فرماندهي لئونيداس و يک ميليون "بربر" آسيايي را به تصوير کشيده که قصد داشتند "مردان آزاده" اسپارتي را تحت فرمان "ظالم ايراني" در آورند که مردم را به کام مرگ مي فرستاد و آنها را اسير مي کرد و دست به کشتار مي زد! و اين تضاد فاحش دستمايه اعتراض رئيس جمهور ايران شده است که با اتکا به جواد شمقدری مشاور هنري اش اين فيلم را "توهين به ايران" قلمداد کرده است. شمقدري که خودش هم کارگردان است، مي گويد: "در اين فيلم ايراني ها را ملتي خونريز، بي تمدن و وحشي نشان داده اند که با يوناني هاي شجاع و احترام بر انگيز مي جنگند". تلويزيون دولتي ايران برنامه اي را به نقد شمقدري از فيلم اختصاص داد که بر اساس آن فيلم توليد شده توسط برادران وارنر چيزي جز محصول اقدام مقامات آمريکايي نيست که بعد ار انقلاب اسلامي در ايران دائما ميل شان را به از بين بردن هويت ايراني نشان داده اند.

    شليک اتهامات ايران به سوي هاليوود در مورد فيلم "اسکندر" هم اتفاق افتاد که اليور استون در اين فيلم روايتگر زندگي اسکندر مقدوني بود. مشاور احمدي نژاد افزود: "آنها قصد دارند تا از وقايع تاريخي که 2500 سال پيش اتفاق افتاده است استفاده کنند تا به منافع نامشروع خود دست پيدا کنند". بدين ترتيب غرور ملي ايراني ها و با تصور کردن اينکه فيلم "سيصد" يک توطئه شوم براي دامن زدن به جنگ بين تمدن هاست رئيس جمهور ايران در پي بازيافتن محبوبيت از دست رفته اش است که اين امر با آنچه منتقدان آمريکايي آن را نقطه ضعف واقعي فيلم مي دانند منافات دارد: آنها معتقدند که فيلم سيصد "کريه" است.

    منتقد سينمايي نيويورک تايمز مي نويسد: "سيصد فيلمي است که به اندازه آپوکاليپتوي مل گيبسون خشن است اما دوبرابر آن فيلم احمقانه است. در صحنه هايي که از خونريزي و حملات احمقانه خبري نيست فقط برآمدگي سينه اسپارتي ها و تن آويز هاي ايرانيان به نمايش گذاشته مي شود." واشنگتن پست که بيشتر از بقيه فيلم را به صلابه کشيده است، مي گويد: "فيلم سيصد فيلمي است ساخته شده براي افرادي که بهره هوشي پاييني دارند و حتي توضيح داده نمي شود که فداکاري براي نجات ترموپولي چه اهميتي دارد و هيچ سخني درباره اينکه بعد از آن يوناني ها از ايراني ها شکست سنگيني خوردند، گفته نمي شود". با وجود اعتراض احمدي نژاد و نقد هاي منفي که از فيلم شده است فيلم در مقام سوم ليست پرفروش ها قرار دارد. تماشاگران، زماني که يک سرباز اسپارتي، در مقابل سرباز غول پيکر ايراني مي ايستد و چشمانش را با نيزه از کاسه بيرون مي آورد کف مي زنند و فرياد شادي مي کشند و همچنين وقتي شوراي اسپارت بعد از بحث و مشاجره، از کمک به سردار قهرمان لئونيداس سرباز مي زند آه حسرت مي کشند و اين صحنه ها يادآور وضعيت فعلي کنگره آمريکا در مورد جنگ در عراق است.

    نویسنده: مائوريتزيو موليناري

    منبع: لاستامپا، 13 مارس 2007

    لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 ساعت 13:36 توسط مهران معمارزاده |


    به علت گلودرد و ضعف شدید در خانه استراحت می کردم


    امپراتوری روم غربی توسط طوایف ژرمانی از پا در امدند و دوره فئودالیسم اغاز گشت.شارلمانی شاه فرانک ها ،در سده ۸ میلادی کنترل فرانسه و المان جنوبی را به دست گرفت.در اثر ژنوسید مسیحی شارلمانی ،بسیاری از طوایف ژرمانی از پاگانیسم به مسیحیت گرویدند.البته پرنس ویدیکوندعلیه شارلمانی قیام کرد و دوست نداشت به مسیحیت گرود.او به مراکز مسیحی که شارلمانی ساخته بود حمله می کرد و انها را تخریب می نمود.اما بالاخره ویدیکوند مجبور شد از شاه فرانک ها اطاعت نماید و مسیحی شود.پس از درگذشت شارلمانی ،قسمت فرانسیای شرقی (المان فعلی )به لویی ژرمانی پسر سوم او رسید.اما بر اساس سنت قدیمی ژرمانی ها ،هر طایفه ای شاهی انتخاب می کرد بنابراین المان به قسمت های متعددی تقسیم شد.در سده ۱۰ پرنس های ژرمان ،اتو ۱ را به عنوان پادشاه المان انتخاب کردند.اتو معجونی از کفایت سیاسی و جنگاوری بود.ایتالیا توسط ژرمان هایی به نام لومبارد تسخیر شد و در شمال ان پادشاهی لومباردی شکل گرفت.با مرگ شاه لومباردی ،اتو به شمال ایتالیا حمله کرد و با ملکه لومباردی ازدواج کرد و اینچنین شمال ایتالیا نیز زیر سلطنت اتو قرار گرفت.پاپ ژان دوازدهم تاج امپراتوری روم مقدس را بر سر او گذاشت.اولین رایش ،اتو بود.شاهان المانی بعدن گاه با پاپ درگیر می شدند و حتا واتیکان را به تصرف در می اوردند و پاپ را برکنار می کردند.فردریک بارباروسا از شاهان المانی است که ایتالیا را پنج بار تصرف کرد.فردریک دوم ،دانشگاه ناپل را در ایتالیا تاسیس کرد.چارلز چهارم شاه بوهمیا که به عنوان شاه ژرمانی برگزیده شد ،پراگ را دربار خویش قرار دادو قدیمیترین دانشگاه المانی را در این شهر قرار داد.در سده ۱۳ رودلف ۱ از خاندان هابسبورگ امپراتور اتریش شد.در سده ۱۵ البرت از این خاندان ،امپراتور المان نیز شد.در سده ۱۶ یک کشیش اگوستینی به نام مارتین لوتر پرچم اعتراض به فساد پاپ ها و کاتولیسیسم را به دست گرفت ،پروتستان شکل گرفت.لئو ۱۰ پاپ زمان ،لوتر را تکفیر کرد.لوتر انجیل را به المانی برگرداند و زیر حمایت فردریک عاقل برگزیده ساکسونی بود.چارلز پنجم شاه المان قبول کرد که هر شهر و پرنسی ازادی برای اعتقاد به مکتب لوتری داشته باشد.ترک ها در سده ۱۵ روم شرقی یا بیزانس را با فتح قسطنطنیه به دست اوردند و در سده ۱۷ به مجارستان حمله کردند.گروههای المانی انها را شکست دادند و چند سال بعد ،عثمانی ها به وین حمله کردند ولی گروه های المانی و لهستانی انها را بیرون کردند و شکست دادند.مجارستان حق هابسبورگ را برای سلطنت بر مجارها پذیرفت.جنگ های سی ساله بین پروتستان ها و کاتولیک ها روی داد.در سده ۱۸ جنگ هایی بین المان ،فرانسه و هلندی ها برای تسخیر سلطنت اسپانیا روی داد.با شروع سده ۱۸ دو ایالت پروس و اتریش که از المان محسوب می شدند قدرت یافته بودند و برای تسخیرمقام امپراتوری المان با یکدیگر رقابت می کردند.هلند ،روسیه و بریتانیا از اتریش حمایت می کردند ولی فرانسه ،ساکسون ها و باواریا ها از پروس.پروس پیروز شد.فردریک کبیر شاه پروس بود.ناپلئون بناپارت وین و برلین را تسخیر کرد و المانی ها او را در لایپزیک شکست دادند .ایده لیبرتی و ناسیونالیسم توسط ناپلئون در سرتاسر اروپا پخش شد.مترنیخ می کوشید تا از ایجاد انقلاب در خاک ژرمان ها جلوگیری کند .در پروس ویلیام ۱ ،بیسمارک را صدر اعظم نمود و او رئال پلیتیک را اختراع کرد

                                           

    .زیر درایت بیسمارک ،المان متحد شد.فرانسوی ها از المان شکست خوردند.امپراتور ویلهلم ۱ در کاخ ورسای ،تاج قیصری را بر سر گذاشت و رایش دوم شد.بیسمارک کوشید تا گروه های سوسیالیست را در کشور قلع و قمع کند.در دوره یکی شدن المان ،شاهد موسیقیدانان بزرگی چون شوبرت ،واگنر و برامس بودیم.جنگ جهانی اول با شکست المان پایان پذیرفت .

                  

                              پول المان بی مصرف شده بود....بچه ها با ان بازی می کردند.

    عهدنامه خفت بار ورسای در ۱۹۱۹ بر المان تحمیل شدو ویلهلم ۲ معزول گشت.ناارامی های اجتماعی و شورش های کمونیست هایی چون رزا لوکزامبورگ و کارل لیبنیشت روی می داد.جمهوری وایمار شکل گرفت......و بالاخره در فضای تورم و تحقیر و بی کفایتی جمهوری وایمار ،ادولف هیتلر ظهور کرد.

    لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 ساعت 13:22 توسط مهران معمارزاده |


    سوالات سیره نبوی در کارما

    در ۱۸۰۹ میلادی جان کویینزی ادامز نخستین سفیر امریکا در روسیه وارد این کشور شد.قبلن روسها با کاوشهای جغرافیایی کامچاتکا ،تنگه برینگ را یافتند و رابطه اسیا و امریکا کشف شد.اینچنین روسها به الاسکا دست یافتند .ارتباط و نامه نگاری بین دانشمندان امریکایی چون بنجامین فرانکلین و دانش وران روسی وجود داشت.تبادل تجاری از جمله تجارت خز نیز بین ایندو برقرار گشت.الکساندر اول امپراتور روسیه منطقه ای در شمال غربی قاره جدید را از ان این کشور دانست و نزدیک شدن کشتی های کشورهای دیگر را به انجا بر نمی تابید.نخستین نوول روسی از بولگارین در ۱۸۳۲ در ایالات متحده چاپ شد.این کتاب ایوان ویژیگین نام داشت.در ۱۸۵۴ پزشک های امریکایی داوطلبانه برای مدد رسانی به مجروحان در جنگ کریمه وارد شدند.انستیتوی اسمیتسونین امریکا و اکادمی دانش سن پترزبورگ تبادل کتاب برقرار کردند.در ۱۸۶۷ زمینه خرید الاسکا از روسیه فراهم گشت.در همین سال نویسنده بزرگ امریکایی مارک تواین از روسیه دیدن کرد.در ۱۹۰۵ صلح بین روسیه و ژاپن منعقد شد.تئودور روزولت نقش مهمی در این مورد داشت که البته جایزه صلح نوبل را هم دریافت کرد.بلوای کمونیستی روسیه در ۱۹۱۷ روی داد و امریکا این دولت را به رسمیت شناخت.یک اجتماع عمومی در نیویورک برای جشن گرفتن انقلاب روسیه  برگزار شد.یک هیات عالیرتبه دیپلماتیک به رهبری باخمتیف به نیویورک امد تا برای دولت کمونیستی وام بگیرد و از امریکا ماشینهای کشاورزی بخرد.وام داده شد و این تصمیم هسته سفارت حکومت شوراها در امریکا را بنا نهاد گرچه نخستین سفیر شوروی در امریکا در ۱۹۳۳ برگزیده شد.

                                        

                                                  بولیت نخستین سفیر امریکا در شوروی

    اما بلشویک ها کشتی های تحریکی برای پروپاگاندا در بین کارگران امریکایی به سیاتل فرستادند!!!.در ۱۹۲۱ ماکسیم گورکی نامه ای به هربرت هوور فرستاد و خواهان کمک های انساندوستانه به روسیه شد.در ۱۹۳۳ فرانکلین دلنو روزولت نامه ای به کالینین نوشت و خواستار عادی سازی روابط دیپلماتیک بین این دو کشور شد.ویلیام بولیت نخستین سفیر امریکا در سرزمین شوراها شد. بلوایی در کاخ زمستانی سن پترزبورگ بر پاست.لنین با چشمهای مورب تاتاری اش وارد مذاکره با المان شد و با پیمان برست -لیتوسک به مشارکت روسیه در جنگ جهانی اول پایان داد.شایعه دست نشاندگی اش به المان ها قوت گرفت.وینستون چرچیل او را میکروبی دانست که المانها با قطار به روسیه رساندند.خشونت بلشویکی اغاز شد.لشکر چک متشکل از چکسلواکیها و سربازان فراری اتریش در خاک روسیه بودند.انها تصمیم گرفتند که به ولادی وستک بروند و از انجا به ایالات متحده و انگاه اروپای غربی بروند و در کنار انگلستان و فرانسه بجنگند.اما کمونیست ها انها را به مورمانسک و ارخانگلسک تغییر جهت دادند.در انجا مجارها و زندانیان جنگی اتریشی حضور داشتند و لشکر چک را خائن دانستند.دو گروه درگیر شدند .مقامات کمونیست احساس خطر کردند .اما چک ها خلع سلاح نمی شدند.سفیدهای ضد کمونیست هم به چک  ها پیوستند و با روسهای سرخ جنگیدند.ایالات متحده نیروی خود را به ارخانگلسک و مورمانسک گسیل کرد تا از افتادن نیروهای جنگی بازمانده متحدان به دست کمونیست ها جلوگیری کنند.ایالات متحده از انقلاب کارگران جهان و ملی شدن صنایع روسیه هراس داشت.ارتش سرخ به رهبری تروتسکی کشتار و رعب را به راه انداخته بود.چکا وحشت سرخ را ایجاد کرد.تیری به سر تزار شلیک شد و اتش به روی خانواده و همراهان وی گشوده گشت.با مرگ لنین در ۱۹۲۴ ،استالین یک راهزن گرجی رهبر شد.چنانکه در نوشته  پیشین گفتم ،هراس امریکا از انقلاب کمونیستی روسیه بی جهت نبود.

                                          

    لنین به پروپاگاندای خود در خاک امریکا برای شوراندن کارگران ادامه می داد.کشتی شیلکا به سوی سیاتل امد تا انقلاب را منتشر سازد.لنین از سویی هیات دیپلماتیک به امریکا  می فرستاد تا وام بگیرند و ماشینهای کشاورزی بخرند و از طرف دیگر چنین می کرد.البته سیاست خارجی امریکا هم مثل همیشه نوتر بود.انها دولت انقلابی را به رسمیت شناختند و حتا به او وام هم دادند.در ۱۹۳۳ سفیر امریکا در شوروی تعیین گشت.ویلیام بولیت نخستین سفیر امریکا در شوروی شد.نخستین مینیستر (فرستاده سیاسی -سفیر )امریکا در روسیه تزاری جان کویینسی ادامز بود که در زمان رییس جمهور جیمز مدیسون برای این سمت انتخاب گشت.ادامز خود ششمین رییس جمهور امریکا شد و پیشتر از ان وزیر خارجه رییس جمهور مونرو نیز بود.او قبلن سفیر در پروس ،هلند و پرتقال هم شد.اما بولیت در زمان وودرو ویلسون سمت بالایی در وزارت خارجه داشت.او با دکتر زیگموند فروید پدر روانکاوی همکاری کرد و کتابی در تحلیل روانکاوانه ویلسون نگاشته شد.گرچه عشاق ویلسون مدعی هستند این کتاب جز ترور شخصیت چیزی نیست.در زمان فرانکلین دلنو روزولت ،سفیر امریکا در شوروی شد.او دوست صمیمی استالین بود ولی سرانجام از انجا امد و سفیر امریکا در فرانسه شد و تا زمان اشغال نازیها (۱۹۴۰)در این سمت بود.

    In 1966 Sigmund Freud and William C. Bullitt's book titled Thomas Woodrow Wilson, a Psychological Study (1967) was published. Several other psychobiographies of Wilson have subsequently been written. They offer a good comparison with the Freud-Bullitt* book, which I will highlight.

    The psychoanalytic theory that Freud uses in this psychological study of Wilson is vintage Freudian libido theory. He does not use his later ego psychology. The description of Wilson's libido is convincing, as if it were lava flowing from an erupting volcano. His libido seems to force its way into direct or indirect expression and follow the pathway of any fissures or cracks in Wilson's psychic make-up. Unfortunately, the reader finds this libidinal metaphor so thoroughly mechanical that Wilson comes across as a helpless mannequin in whom various automatic or programmed mental processes take place. Wilson is robbed of his humanity and greatness and seen as a helpless victim of his own libido, with no

    [This is a summary or excerpt from the full text of the

    لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385 ساعت 15:4 توسط مهران معمارزاده |