روانکاو چهرهی بسيار دلهرهآوری دارد. آدم احساس میکند او میتواند آدم را آنطور که میخواهد دستکاری کند، که از انگيزهی کارهايمان بيشتر از خودمان میداند.
اغراق نکنيد. فکر میکنيد فقط روانکاو اينطور است؟ برای خيلیها، اقتصاددان همانقدر مرموز است که روانکاو. در زمانهی ما، تخصّص است که دلهره میآورد. با روانشناسی، حتّا وقتی درمقامِ علم پذيرفته شد، همه ياد گرفتند که ردِّ پايی درونی دارند. حالا با روانکاوی، احساس میکنيم آن امتياز را از دست دادهايم؛ اينکه روانکاو میتواند چيزی سراسر پنهان را در آنچيزی ببيند که به نظرتان سراسر پيدا میآيد. آنجا برهنه و بیپوشش زيرِ نگاهِ چشمانی آگاه دراز میکشيد و نمیدانيد چه چيزی را داريد نشاناش میدهيد.
اين يکجور تروريسم و هراسافکنی است. آدم احساس میکند به طرزِ فجيعی از خودش دور میافتد.
روانکاوی، در حوزهی بشری، بهواقع، تمامِ ويژگیهای خرابکارانه و رسوايیآوری را دارد که مرکز-زدايیِ کوپرنيکی در حوزهی کيهانی داشت: زمين، همان جايی که بهدستِ انسان آباد شد، ديگر مرکزِ عالَم نيست! خب! روانکاوی میگويد شما ديگر مرکزِ خودتان نيستيد، چراکه سوژهی ديگری درونتان هست: ناخودآگاه. اين خبر اوايل خيلی پذيرفته نشد. همان عقلستيزیِ کذايی برای معرّفیِ فرويد به کار میرفت! درحالیکه قضيه برعکس است: او نه فقط تمامِ چيزهايی را که تا پيش از او دربرابرِ عقلانیشدن مقاومت میکردند عقلانی کرد، که همچنين نشان داد در عمل يک فرايندِ تعقّل نيز در کار است؛ منظورم چيزی است که بدونِ آگاهیِ سوژه برهان میآورد و بهطورِ منطقی عمل میکند. از نگاهِ کلاسيک اينها يکسره در حوزهی امرِ غيرعقلانی قرار میگيرند، بياييد اسماش را حوزهی شوق (passion) بگذاريم. اين درست همان چيزی است که او به خاطرش بخشيده نشد. انگارهی نيروهای جنسیای که بدونِ هيچ هشدار، يا منطقی، زمامِ سوژه را به دست میگيرند، تأييد میشد؛ ولی اينکه سکسواليته جای کلام است، اينکه روانرنجوری مرضی است که سخن میگويد، اينها عجيبوغريب بود، و حتّا شاگردانِ او هم ترجيح میدهند دربارهی موضوعِ ديگری حرف بزنيم. به يک روانکاو نبايد مثلِ يک «مهندسِ روح» نگاه کرد؛ روانکاو پزشک نيست، او با بهرهگيری از روابطِ علّتومعلولی پيش نمیرود؛ علمِ او خواندن است، خواندنِ معنا (sense). به همين خاطر است که، بیشک، بدونِ اينکه بدانند پشتِ درِ اتاقاش واقعاً چه خبر است، عموماً او را يک ساحر و حتّا کسی بالاتر از ديگران به حساب میآورند.
و چهکسی به اين رمز و رازهای وحشتناک پی برده است؟
بهتر است سرشتِ اين رازها را توضيح دهيم. اينها رازهای طبيعت نيستند، که بهدستِ علومِ زيستشناختی و فيزيکی کشف شوند. اگر روانکاوی برخی واقعيتهای مربوط به سکسواليته را روشن میکند، اين روشنگری را با نشانهرویِ آنها در واقعيتِ خودشان، در تجربهی زيستشناختی، انجام نمیدهد.
ولی فرويد همانطور که کسی قارّهی جديدی را کشف میکند، قارّهی جديدی را در حياتِ روانیِ انسان کشف کرد، که آن را «ناخودآگاه» يا چيزی ديگر مینامد؟ فرويد کريستف کلمب است!
اگر دلتان تشبيه میخواهد، فرويد بيشتر شامپوليون است! [ژان فرانسوا شامپوليون، 1832-1790، مصرشناسِ فرانسوی که سنگِ رزتا را رمزگشايی کرد، م.] اگر بتوان اين را گفت، تجربهی فرويد آنها را با تلاش در نيرويی ثانوی کشف میکند. فرويد با اين آثارِ غريزی در نيروی اوّليهشان برخورد نمیکند. آنچه تحليلپذير است به اين خاطر چنين است که پيشاپيش در آنچه بيان شده است که يکتايیِ تاريخِ سوژه را میسازد. مادامیکه روانکاوی اجازهی انتقالِ اين بيان را میدهد، سوژه میتواند خود را در آن بازشناسد. به عبارتِ ديگر، وقتی سوژه «واپس میراند»، بدان معنا نيست که سوژه از کسبِ آگاهی از چيزی نظيرِ يک غريزه سر باز میزند، مثلاً غريزهی جنسیای که خود را در شکلی همجنسخواهانه آشکار میکند-- نه، سوژه از همجنسخواهیاش سر باز نمیزند، او کلام را واپس میراند که اين همجنسخواهی در آن نقشِ يک دال را دارد. میبينيد، اين چيزِ مبهم و مشکوکی نيست که واپس رانده میشود؛ اين يکجور نياز يا تمايل نيست که میتوانسته بيان شود (و بنابراين نمیتواند بيان شود چون واپس رانده شده است)؛ اين گفتاری است که پيشاپيش بيان شده است و در يک زبان شکل گرفته است. همهچيز آنجاست.
شما میگوييد که سوژه گفتاری را واپس میراند که در يک زبان بيان شده است. با اين حال، وقتی با شخصی که مشکلاتِ روانی دارد روبهرو میشويم، مثلاً يک شخصِ ترسو يا وسواسی، احساس نمیکنيم آنجا هستيم. رفتارِ آنها پوچ و بیربط به نظر میآيد؛ و اگر بخواهيم معنای آنها را حدس بزنيم هم نادرست خواهد بود، صدای لرزانی که در سطحی پايينتر از سطحِ زبان حس میشود. و فرد، وقتی حس میکند بهدستِ نيروهای پنهانی که ما روانرنجورانه میناميم است، اين نيروها خودشان را دقيقاً درقالبِ اعمالِ غيرعقلانی، همراه با بيم و پريشانی، به نمايش میگذارند.
آن علامتهايی (symptoms) که مطمئنايد تشخيصشان میدهيد، به اين دليل به نظرتان غيرعقلانی میآيند که آنها را جدا و تکافتاده در نظر میگيريد و میخواهيد بهطورِ مستقيم و سرراست تفسيرشان کنيد. مثلاً هيروگليفِ مصری را در نظر بگيريد. تا زمانی که بهدنبالِ معنای مستقيمِ کرکسها، جوجهها، مردانِ ايستاده، نشسته يا متحرّک باشيم، نوشته کشفناشدنی باقی میماند. نشانهای مثلِ «کرکس»، اگر تنهايی در نظر گرفته شود، معنايی ندارد؛ فقط وقتی ارزشِ معنايی پيدا میکند که در بافتِ مجموعهی نظامی که از آن است در نظر گرفته شود. خب، تحليل با اين نظامِ پديدارها سر و کار دارد. آنها به نظامِ زبان ("langagier" به فرانسه) تعلّق دارند. روانکاو مکتشفِ قارّهای شناختهنشده، يا اعماقِ دستنيافته، نيست؛ بلکه زبانشناس است. او ياد میگيرد تا نوشتهای را که زيرِ چشماناش و درمعرضِ ديدِ همه است رمزگشايی کند؛ با اين حال، اگر قوانين و کليدهای آن نوشته را نداشته باشيم، کشفناشدنی باقی میماند.
شما میگوييد نوشته «در معرضِ ديدِ همه» است. با اين حال، اگر فرويد چيزِ نويی گفته باشد، اين بوده که ما در حياتِ روانی بيماريم چون پنهان میکنيم، چون بخشی از خودمان را مخفی میکنيم و واپس میرانيم. ولی نشانههای هيروگليف واپس رانده نشده بودند، آنها روی سنگ نوشته شده بودند. بنابراين تشبيهتان نمیتواند تماموکمال باشد؟
برعکس، آن را بايد سرراست در نظر گرفت. آنچه در تحليلِ روانی بناست کشف شود در تمامِ مدّت آنجاست، و از همان اوّل حاضر است. شما دربارهی سرکوب و واپسرانی صحبت میکنيد، و چيزی را از ياد میبريد. همانطور که فرويد اشاره کرده است، واپسرانی از پديدهی «بازگشتِ واپسرانده» جدانشدنی است. چيزی به عمل ادامه میدهد، چيزی به سخنگفتن در جايی که واپس رانده شده بوده ادامه میدهد. ما به لطفِ اين میتوانيم مکانِ سرکوب و واپسرانی و بيماری را پيدا کنيم و بگوييم «اينجاست». فهمِ اين مفهوم دشوار است چون وقتی از واپسرانی حرف میزنيم بیدرنگ يکجور فشار را در ذهن تصوّر کنيم. فشاری مانندِ تودهای مبهم و ناشناس که همهی وزناش را بر دری میاندازد که از بازکردناش سر باز میزنيم. حالا، در روانکاوی، واپسرانی واپسراندنِ يکچيز نيست، بلکه واپسراندنِ يک حقيقت است. پس وقتی میخواهيم حقيقتی را واپس برانيم، چه رخ میدهد؟ تمامِ تاريخِ خودکامگی میتواند به اين پرسش پاسخ دهد: [آن حقيقت] جايی ديگر، در زبانی رمزی و مخفی، بيان شده است. خب، اين دقيقاً همان چيزی است که با آگاهی توليد میشود.
حقيقت، امرِ واپسرانده، پابرجا خواهد ماند، گو اينکه به زبانی ديگر، زبانِ روانرنجوری، انتقال پيدا کند. گذشته از اين ما ديگر نمیتوانيم بگوييم که در حالِ حاضر سوژهی سخنگو کيست؛ ولی «آن» سخن میگويد، آنی که به سخنگفتن ادامه میدهد. گاهیاوقات اين يکسره فهميدنی است به همان شکلی که ما فهميدنی هستيم، که يعنی، اين نوشتهای گمشده است، که خالی از مشکل نيست.
حقيقت نابود نشده است، به درونِ مغاکی نيفتاده است. هنوز حاضر و دادهشده است، ولی به ناخودآگاه درآمده است. سوژهای که حقيقت را واپس رانده ديگر سَرور نيست، او ديگر مرکزِ گفتارش نيست؛ چيزها تنهايی عمل میکنند و گفتار خودش را بيان میکند، ولی «بيرونِ سوژه». و اين مکان، اين «بيرونِ سوژه»، دقيقاً همان چيزی است که ما ناخودآگاه میناميم. بهروشنی میتوانيد ببينيد که آنچه از دست دادهايم حقيقت نيست؛ بلکه کليدِ زبانِ جديدی است که حقيقت از آن پس در آن بيان میشود.
آيا اين تفسيرِ خودِ شما نيست؟ به نظر میآيد اين از آنِ فرويد نيست؟
تفسيرِ رؤياها را بخوانيد، آسيبشناسیِ روانیِ زندگیِ روزمره را بخوانيد، لطيفهها و رابطهشان با ناخودآگاه را بخوانيد. کافی است اين کتابها را ورق بزنيد، هر صفحهای را که بخوانيد همين چيزی را که دربارهاش حرف میزنم بهروشنی پيدا خواهيد کرد. مثلاً اصطلاحِ «سانسور» را در نظر بگيريد. چرا فرويد، حتّا در سطحِ تفسيرِ رؤياها، بلافاصله اين نام را برای اشاره به اين پافشاریِ بازدارنده، اين نيروی سرکوبگرانه، انتخاب میکند. همانطور که میدانيم، سانسور همين بيهوشی است، اجباری که با استفاده از يک قيچی کار میکند. و روی چه چيزی عمل میکند؟ نه هر چيزی که در هوا پر میزند، بلکه آنچه میتواند چاپ شود، در يک گفتار، گفتاری که در يک زبان بيان میشود.بله، روشِ زبانشناختی در هر صفحه از کارِ فرويد حاضر است؛ او هميشه مرجعها، تشبيهها، و جناسهايی به کار میبرد. و بعد، در پايان، در روانکاوی، شما فقط يکچيز از بيمار میخواهيد، فقط يک چيز، و آن اينکه حرف بزند. اگر روانکاوی وجود دارد، و اگر ثمربخش است، فقط در دامنهی اعتراف و کلام است. با اين حال، برای فرويد، و همينطور برای من، زبانِ انسانی برای انسانها مثلِ آبِ چشمه بيرون نمیجهد. دقّت کنيد که چگونه، در حالتِ عادّی، طرزِ کسبِ تجربه توسطِ يک کودک برای ما بازنموده میشود: او انگشتاش را به ماهیتابه میچسباند، و خودش را میسوزاند. از آن لحظه که او با گرم و سرد، خطر، روبهرو میشود، تنها کاری که برای او میماند استنتاج است، اينکه تمامِ تمدّن را بازسازی کند.
مسخره است. او پس از اينکه خودش را میسوزاند، با چيزی روبهرو میشود که بسيار مهمتر از کشفِ گرما و سرماست. بهواقع، او خودش را میسوزاند و بعد هميشه کسی هست که در اين مورد سخنرانیِ کاملی برايش میکند. در حقيقت، ورود به اين گفتارِ زبانشناختی که کودک را در آن غرق کردهايم برای او بسيار دشوارتر از آموختنِ دوریجستن از ماهیتابهی داغ است. به عبارتِ ديگر، کسی که به دنيا میآيد اوّل با زبان سروکلّه میزند؛ اين يک داده است. او حتّا پيش از تولّدش گرفتارِ آن است. آيا او شأنی مدنی ندارد؟ بله، نوزادی که به دنيا میآيد پيشاپيش، سرتاپا، گرفتارِ اين ننوی زبان است که او را میپذيرد و توأمان زندانیاش میکند.
آنچه پذيرشِ ربطِ علامتهای روانرنجوری به زبانی کاملاً رسا را دشوار میکند اين واقعيت است که ما نمیدانيم آنها خطاب به چه کسی هستند. اين علامتها برای همه نيستند، چراکه بيمار، بهطورِ خاص، خودِ بيمار، آنها را نمیفهمد، و يک متخصّص لازم است تا آنها را رمزگشايی کند! هيروگليفها شايد فهمناپذير شدهاند، ولی آنوقت که به کار میرفتهاند، برای رساندنِ پيامی خاص به افرادی خاص ساخته شده بودهاند. ولی اين زبانِ روانرنجور چيست؟ اين فقط زبانی مرده نيست، فقط زبانی خصوصی نيست، چراکه برای خودِ فرد فهميدنی نيست. و بعد هم، زبان چيزی است که از آن استفاده میکنيم. اين يکی برعکس زيرِ پا گذاشته میشود. مثلاً بيمارِ وسواسی بهحتم از خدايش است که از شرِّ فکرِ ثابتاش، از دامی که گرفتارش است، خلاص شود.
اينها درست همان پارادوکسهايی هستند که بناست کشف شوند. و با اين همه، اگر زبان خطاب به يک «ديگری» (Other) نبود، بهمددِ يک ديگری در روانکاوی نمیتوانست فهميده شود. باقی مسئلهی تشخيصِ چيستیاش است، و برای اين کار، لازم است آن را در يک مورد جا دهيم؛ گسترشِ اين نيازمندِ زمانی طولانی است؛ وگرنه آشِ درهمجوشی فهمناپذير خواهد بود. با اين حال، اين آنجاست، جايی که در موردش حرف میزنم میتواند بهروشنی پديدار شود: بهنحوی که گفتارِ واپسراندهی ناخودآگاه در قالبِ علامت [يا سمپتوم] ترجمه میشود. و میبينيد که اين تا چه حد دقيق است. شما به فردِ وسواسی اشاره کرديد. بررسیِ فرويد با عنوانِ «موشمرد» (Ratman) را در کتابِ «پنج [گفتار دربابِ] روانکاوی» دنبال کنيد. موشمرد يک وسواسیِ تمامعيار بود. جوانی با تحصيلاتِ عالی که در وين به ديدنِ فرويد رفت تا به او بگويد که از وسواسهايی رنج میبرد. گاهیاوقات اينها نگرانیهايی شديد درموردِ معشوقاش هستند، و گاهی ميل به انجامِ اعمالِ تکانشی (impulsive)، مثلِ بريدنِ گلويش، يا برای خودش درموردِ چيزهای بیاهميت ممنوعيتهايی قرار میدهد.
و سکسواليته چهطور؟
در اينجا خطايی درموردِ اين اصطلاح وجود دارد! وسواسی لزوماً بهمعنای وسواسِ جنسی، يا حتّا وسواس برای فلان و بهمان چيزِ خاص نيست؛ وسواسیبودن يعنی خود را گرفتارِ يک سازوکار يافتن، گرفتارِ دامی که هر دم طاقتفرساتر و بیپايانتر مینمايد. او بايد کاری را به انجام برساند، يک وظيفه؛ دلواپسیِ خاصّی فردِ وسواسی را در بر میگيرد. آيا او میتواند آن را به انجام برساند؟ يکبار که آن کار را میکند، از نيازِ زجرآوری به بازبينیِ آن رنج میبرد، ولی جرأت نمیکند چون میترسد مثلِ ديوانهها ظاهر شود، چون همانموقع بهخوبی میداند که آن را به انجام رسانده است؛ اين او را به حلقههای بزرگتر و بزرگتری از بازبينی، احتياط و توجيه وارد میکند. او که در اين مسير طعمهی گردبادی درونی میشود، بههيچرو نمیتواند به يک حالتِ آسودگی و رضايت دست يابد. با اين حال، وسواسیِ شديد با هذيانگويی فاصلهی زيادی دارد. او هيچ اعتقادی ندارد، فقط يکجور ضرورتِ کاملاً مبهم، که او را بهطرزی باورنکردنی خوشحال، معذّب، نااميد میکند و گرفتارِ اصرارِ توضيحناپذيری که از دروناش برمیآيد و او آن را نمیفهمد. روانرنجوریِ وسواسی رايج است و ممکن است موردِ توجّه قرار نگيرد، اگر ما مواظبِ نشانههای کوچکی که به او خيانت میکنند نباشيم. کسانی که از اين بيماری رنج میبرند جايگاههای اجتماعیشان را خوب پر میکنند، گو اينکه زندگیشان از رنجکشيدن و گسترشِ اين روانرنجوری فرسوده و ويران شده باشد. من کسانی را میشناسم که سِمتهای مهمّی مثلِ رهبری دارند، کسانی که مسئوليتهای بزرگ و گستردهای بر عهده دارند، که آنها را کاملاً گردن نهادهاند، ولی تمامِ طولِ روز بههيچرو کمتر گرفتارِ طعمهی وسواسهايشان نبودهاند. اين موردِ موشمرد بود، که پريشان و گرفتار از بازگشتِ علامتهايش به مشاوره با فرويد در وين رفت، حالآنکه موشمرد در عملياتهای نظامیِ مهمّی بهعنوانِ يک مقامِ رسمیِ ذخيرهی ارتش شرکت میکرد. او درموردِ داستانِ ملالآورِ قرضی که بابتِ فرستادنِ يک عينک به ادارهی پست داشت از فرويد مشورت خواست، داستانی که توالیاش را از دست میداد. اگر او را لفظبهلفط و در مسيرِ شکهايش دنبال کنيم، در سناريويی که سمپتوماش ساخته و به چهار نفر مربوط است، همان رويدادهايی را پيدا میکنيم که به ازدواجی که او ثمرهاش بوده منتهی میشوند، و بدونِ اينکه سوژه به چيزی شک کند، درقالبِ مجموعهای وسيع از اطوارها درآمدهاند.
چه داستانهايی؟
بدهیِ کلاهبردارانهی پدرش، مردی نظامی، بالا میگيرد. پدر درجهی
نظامیاش را بهخاطرِ ارتکابِ به يک جنايت از دست میدهد؛ وامی هست که به او اجازه میدهد قرضاش را پس بدهد، و سويهی ناروشنِ بازگرداندنِ پول به دوستی که به کمکاش میآيد، و دستآخر عشقی بربادرفته از ازدواجی که به او منزلت میبخشد. موشمرد در دورانِ کودکیاش اين داستانها را شنيده بود، بعضیهاشان شاد و بعضی ديگر پنهان. نکتهی جالبِ توجّه اين است که آنچه از امرِ واپسرانده بازمیگردد رخداد يا ترومايی خاص نيست؛ بلکه منظومهای دراماتيک است که بر تولّد و پيشاتاريخاش حاکم است. او زادهی گذشتهای افسانهای است. اين پيشاتاريخ ازخلالِ علامتهايی دوباره پديدار میشود که آن پيشاتاريخ را در شکلی تشخيصناپذير بازنمايی میکنند، که آن را درقالبِ اسطوره درمیآورند، که توسطِ سوژهی بدونِ آگاهی بازنمايی میشود. از آنجا که مثلِ يک زبان يا يک نوشته تغيير يافته، شايد به زبانی ديگر با نشانههايی ديگر نيز تغيير بيابد؛ اين بدونِ تغييروتحوّلِ روابط بازنويسی شده است؛ مثلِ شکلی هندسی که خود را به شکلی ديگر تبديل میکند.
پس، وقتی اين داستان بهروز میشود، بعد چه اتّفاقی میافتد؟
خوب گوش کنيد... من نگفتم که درمانِ يک روانرنجوری با اين به انجام میرسد. خيلی خوب میدانيد که در درمانِ موشمرد چيزِ ديگری هست که نمیتوانم اينجا درموردش حرف بزنم. اگر يک پيشاتاريخ برای خاستگاهِ آگاهی بس بود، همه روانرنجور میبودند. اين به طرزِ برخوردِ سوژه در گردنگرفتنِ چيزها بستگی دارد، که آنها را بپذيرد يا واپس براند. و چرا افرادی خاص چيزهايی خاص را واپس میرانند؟ به هر حال، وقت بگذاريد و موشمرد را بهکمکِ اين کليد بخوانيد که آن را، جزء به جزء، تغيير میدهد؛ تغيير به زبانِ مجازیِ ديگری، بهتمامی درکناشدنی توسطِ سوژه، از چيزی که فقط درمقامِ يک گفتار قابلِ فهم است.
ممکن است که حقيقتِ واپسرانده، همانطور که گفتيد، در گفتاری با آثارِ ويرانگر بيان شود. ولی کسی که پيشِ شما میآيد بهدنبالِ حقيقت نيست. کسی است که بهشدّت رنج میبرد و میخواهد از رنجاش خلاصی يابد. اگر داستانِ موشمرد را درست به ياد بياورم، فکر میکنم يک فانتزی دربارهی موشها هم در کار بود.
به عبارتِ ديگر، در همان حالی که شما نگرانِ حقيقتايد، کسی هست که دارد رنج میکشد. به هر رو، قبل از استفاده از يک ابزار، مهم است که بدانيد چيست و چهطور ساخته شده است! روانکاوی ابزارِ کارامدی است، و چون هرچه میگذرد اين ابزار حيثيتِ بيشتری پيدا میکند، ما اين خطر را میکنيم و آن را با هدفی که برای آن ساخته نشده به کار میبريم، و از اين جهت شايد تنزّلاش میدهيم. از اينرو لازم است که از اصلواساس آغاز کنيم: اين شگرد چيست، هدفاش چيست، آثارش کداماند، آثاری که کاربردِ ساده و سرراستاش دارد؟ خب! پديدههای مختصِ روانکاوی از آنِ نظامِ زباناند. يعنی، تشخيصِ کلامیِ عناصرِ اصلیِ تاريخِ سوژه، تاريخی که گسسته و منقطع شده و در سطحِ زيرينِ گفتار فروافتاده است. در ارتباط با آثاری که ما وابسته به تحليل میدانيم، آثارِ تحليلی، همانطور که میگوييم -آثارِ مکانيکی يا تحليلی- سرشتِ آثارِ تحليلی بازگشتِ گفتارِ واپسرانده است. میتوانم به شما اطمينان بدهم که همان آنی که سوژه را روی تخت میخوابانيد و نقشِ تحليل را به خلاصهترين شکلِ ممکن برايش توضيح میدهيد، سوژه پيشاپيش واردِ ساحتِ جستوجوی حقيقتاش شده است. بله، صرفِ واقعيتِ ضرورت به سخنگفتن، دربرابرِ ديگری، سکوتِ ديگری -سکوتی که نه تأييدگر و نه ردکننده، که بيشتر باتوجّه است- او آن را چشمداشتی حس میکند، که چشمداشتِ حقيقت است. و همينطور، او حس میکند هدايتاش بهدستِ پيشداوریای است که پيشتر بدان اشاره کردم: اعتقاد به اين که اين ديگری، کارشناس، روانکاو، چيزی درموردِ او میداند که خودِ او از آن بیخبر است؛ حقيقت در حالتِ تلويحی حضوری پررنگ میيابد. بيمار رنج میبرد ولی درک میکند که راهی که برای فرارفتن و بهبودبخشيدنِ رنجاش لازم است طی کند، راهِ نظامِ حقيقت است: بيشتر دانستن و بهتر دانستن.
بنابراين، انسان وجودی زبانی است؟ اين تصوّرِ جديدی از انسان است که آن را مديونِ فرويدايم؛ انسان موجودی است که حرف میزند؟
آيا زبان جوهرِ انسان است؟ اين پرسشی است که به آن بیعلاقه نيستم، و از اين بيزار نيستم که کسانی که به آنچه گفتم علاقه دارند، بهواقع، به اين هم علاقهمندند، ولی اين علاقهای از مرتبهای متفاوت است، و همانطور که گاهی میگويم، رخدادِ جانبی است. من از خودم نمیپرسم «چه کسی حرف میزند؟»؛ من تلاش میکنم پرسش را به شکلی متفاوت، و صورتبندیِ دقيقتری، مطرح کنم. من میپرسم « از کجا حرف میزند؟» به عبارتِ ديگر، اگر تلاش کردهام تا چيزی را شرح دهم، آنچيز نه نظريهای متافيزيکی که يک نظريهی بيناسوژگی بوده است. از فرويد به بعد، ديگر مرکزِ انسان آنجايی که فکر میکرديم نيست؛ بايد از آنجا ادامه داد.
اگر آنچه به حساب میآييد حرفزدن و يافتنِ حقيقتِ خود ازخلالِ کلمات و اعتراف است، آيا تحليل [روانی] به جايگزينی برای اعترافِ دينی بدل نمیشود؟
من صلاحيتِ صحبتکردن درموردِ مسائلِ مذهبی را ندارم، ولی بايد بگويم که اعتراف آيينی است که برای ارضای نيازی مشخّص به اعتمادکردن نيست... پاسخِ يک کشيش، حتّا اگر تسکيندهنده و دلگرمکننده و حتّا اگر آمرانه باشد، وانمود نمیکند که اعتراف کافی است.
از ديدگاهِ اصولِ اعتقادی، حرفِ شما بیشک صحيح است. با اين حال، اعتراف، دستکم در طولِ زمانی متمادی که البته تمامِ دورانِ مسيحيت را شامل نمیشود، به همان چيزی مربوط است که ندای وجدان ناميده میشود. آيا اين به حوزهی روانکاوی مربوط نيست؟ اينکه کسی را وادار کنيم به اعمال و مقاصدش اعتراف کند، تا روحی که دنبالِ حقيقتاش می گردد را هدايت کند؟
ندای وجدان به شيوههايی متفاوت بهدستِ خودِ افرادِ معنوی موردِ قضاوت قرار گرفته است. حتّا در مواردِ خاصّی میبينيم که اين میتواند سرچشمهی ترکيبی از اعمالِ بدخواهانه باشد. به عبارتِ ديگر، اين به عهدهی اعضای نظامهای دينی است که جا و معنايی را که برای وجدان قائلاند تعيين کنند. ولی گمان نمیکنم فنّی که هدفاش افشای حقيقت است هشداری برای هيچ جور هدايتگرِ وجدانی باشد. من ديدهام که چهطور اعضای شايستهی اجتماعاتِ مذهبی در مسائلی حسّاس و ظريف، که شرف و ناموسِ خانواده در خطر بوده، موضعگيری کردهاند. هميشه آنها را ديدهام که انتخاب میکنند که پنهاننگاهداشتنِ حقيقت پيامدهايی ويرانگرانه دارد. و تمامیِ هاديانِ وجدان به شما میگويند که زهرِ مهلکِ وجودشان اشخاصِ زياده وسواسیاند؛ واقعاً نمیدانند چهطور با آنها برخورد کنند: هرچه بيشتر تلاش میکنند آنها را آرام کنند، بدتر میشوند؛ هرچه بيشتر تلاش میکنند تا توضيح دهند و دليل بياورند، مردم بيشتر با سؤالاتِ احمقانه سراغشان میروند...
با اين حال، حقيقتِ تحليلی آنقدر مرموز يا پنهانی نيست که نگذارد ما ببينيم که مردمی که توانايیِ هدايتِ وجدانها را دارند بیاختيار حقيقت را میبينند. من درميانِ مردمِ مذهبی کسانی را میشناختم که فهميده بودند که توبهکنندهای که بهخاطرِ ناخالصی از نيازهايش شکايت میکرد و بايد به سطحی ديگر میرفت: آيا او با فرزند و همسرش به عدالت رفتار میکرد؟ و آنها ازخلالِ اين يادآوریِ وحشيانه، به نتايجی شگفتانگيز و باورنکردنی میرسند. به عقيدهی من، هاديانِ وجدان نمیتوانند نقصی در روانکاوی بيابند؛ آنان چهبسا حتّا ايدههای کارسازی در آن پيدا کنند.
شايد، امّا آيا روانکاوی درست درک میشود؟ در حوزهی دين روانکاوی بيشتر علمی شيطانی پنداشته میشود.
من فکر میکنم زمانه عوض شده. بیشک روانکاوی بعد از اينکه توسطِ فرويد ابداع شد، تا مدّتی طولانی علمی ويرانگر و رسوايیبرانگيز دانسته میشد. مسئله اعتقاد داشتن يا نداشتن به آن نبود. مردم بهشدّت با آن مخالف بودند، آن هم با اين بهانه که کسانی که روانکاوی میشوند به تمامِ اميالِ طغيانگرشان اجازهی بروز خواهند داد و هر کاری خواهند کرد. چنانکه امروزه روانکاوی، خواه علم به حساب بيايد يا نه، به عاداتِ ما نفوذ کرده و مواضع برگشتهاند: وقتی کسی رفتارِ عادی از خود نشان نمیدهد، وقتی در حلقهی اجتماعیاش رسوا شمرده میشود، از اين حرف میزنيم که او را پيشِ يک روانکاو بفرستيم! تمامِ اينها به اصطلاحِ زياده فنّیِ «مقاومت دربرابرِ روانکاوی» ربطی ندارد، بلکه بيشتر «مخالفتی تودهای» است. ترس از ازدستدادنِ اصالتِ خويش، از فروکاستهشدن به سطحی همگانی، نيز رايج است. بايد گفت که با مفهومِ «سازش» آموزهای از طبيعت ساخته شده تا آشفتگی و ازآنپس دلواپسی را توليد کند. نوشتهاند که آرمانِ روانکاوی سازشِ سوژه است، نه دقيقاً با محيطِ پيراموناش، زندگیاش يا نيازهای واقعیاش؛ اين بدين معناست که تصديقِ يک تحليل بدلشدن به پدرِ تمامعيار، شوهرِ نمونه، شهروندِ ايدهآل، و بهطورِ خلاصه، کسی است که هيچ چيزِ قابلِ بحثی ندارد. تمامِ اينها کاملاً غلط است. همانقدر غلط که پيشداوریِ نخست که روانکاوی را وسيلهای برای رسيدن به آزادیِ تاموتمام میداند.
فکر نمیکنيد آن دسته از افراد که بيشتر میترسند، که با روانکاوی حتّا پيش از آنکه آن را علم بدانند يا نه مخالفاند، درحقيقت به ازدستدادنِ بخشی از خودشان، به اصلاحشدن، خطر نمیکنند؟ اين نگرانی همانطور که پيداست کاملاً بهجاست. گفتنِ اينکه بعد از روانکاوی هيچ تغييری در شخصيت پيش نمیآيد بيشتر به يک لطيفه میماند. اين ادّعای دشواری است که در آنِ واحد که ما نتايجِ دلخواهمان را ازطريقِ روانکاوی میگيريم، شايد به چيزی نرسيم، يعنی شخصيتمان دستنخورده باقی بماند. به هر حال، مفهومِ شخصيت نيازمندِ روشنگری يا حتّا تفسيرِ دوباره است.
اساساً تفاوتِ ميانِ روانکاوی و شگردهای روانشناختیِ ديگر اين است که روانکاوی فقط به راهنمايی يا مداخلهی کورکورانه قانع نيست، روانکاوی درمان میکند...
چيزی را درمان میکند که قابلِ درمان است. کوررنگی يا حماقت را درمان نمیکند، حتّا اگر کوررنگی و حماقت درنهايت ربطی به روان داشته باشند. فرمولِ فرويد را میدانيد، «آنجا که آن هست، من بايد باشم»؟ سوژه بايد بتواند در اين جا سکونت کند، اين جايی که ديگر در آن نيست، و با کلمهی مستعاری جابهجا میشود که آن را «آن» میناميم.
آيا در ديدگاهِ فرويد، علاقهای به درمانِ شمارِ زيادی از مردم که مريض نيستند وجود دارد؟ به عبارتِ ديگر، علاقهای به روانکاوی همه ديده میشود؟
مالکيتِ يک ناخودآگاه مختصِّ روانرنجوری نيست. کسانی هستند که آشکارا رنجِ سنگينی نمیکشند، کسانی که بهخاطرِ حضورِ سوژهای ديگر بازداشته نشدهاند -ولی چهکسی چيزی از دست میدهد اگر بيشتر دربارهاش بدانند. زيرا روانکاویشدن با دانستنِ سابقهی فرد هيچ فرقی ندارد.
اين درموردِ آفرينندگان هم صحيح است؟
اين پرسشِ جالبی است که بدانيم آيا آنها علاقهای دارند گفتاری را که از بيرون به آنها حمله میکند ادامه دهند يا پنهان کنند (اين درموردِ آنچه سوژه را در روانپريشی و در الهامِ آفرينشگرانه بازمیدارد نيز همينطور است). آيا علاقهای به ادامهدادنِ راهِ روانکاوی بهسوی حقيقتِ سابقهی سوژه وجود دارد، يا مثلِ گوته، کنارگذاشتنِ راهی مهم که چيزی جز يک روانکاوی عظيم نيست؟ چون اين در گوته آشکار است: آثارِ او بهتمامی انکشافِ گفتارِ ديگری است. او مثلِ يک نابغه عمل میکند. آيا اگر او موردِ روانکاوی قرار میگرفت چيزِ ديگری مینوشت؟ به نظرِ من آثارِ او چيزِ ديگری میبودند، ولی فکر نمیکنم از دست میرفتند.
و درموردِ کسانی که آفريننده نيستند ولی مسئوليتهای مهمّی بر عهده دارند، کسانی که با قدرت سروکار دارند، فکر میکنيد روانکاوی برای آنها الزامی است؟
در حقيقت، نبايد در اين ترديد کنيم که اگر کسی رئيسِ مجلس است، به اين خاطر است که در سنِّ مناسب روانکاوی شده است، اين سن همان جوانی است، منتها جوانی گاهیاوقات خيلی طولانی میشود.
مراقب باشيد! چهکسی میتواند به آقای گای موله (Guy Mollet) ايراد بگيرد که موردِ روانکاوی قرار گرفته است. اگر او حقِّ مصونيتبخشيدن دارد حال آنکه مخالفاناش ندارند؟
من در اينباره چيزی نمیگويم که اگر آقای موله روانکاوی میشد چه سياستی پيشه میکرد! دلام نمیخواهد کلمهای در اينمورد بشنوم که يک روانکاوی جهانشمول میتواند منشاءِ حلِّ تمامِ تناقضات باشد؛ اينکه اگر تمامِ انسانها را روانکاوی کنيم، هيچ تضادِّ طبقاتی يا جنگی در کار نخواهد بود، من رسماً عکسِ اين را میگويم. تمامِ توقّعِ ما میتواند اين باشد که نمايشهای بشری کمتر آشفته باشند. خطای آنچه اندکی پيش گفتيد را میدانيد: اينکه از ابزاری استفاده کنيم بدونِ اينکه بدانيم چهطور ساخته شده است. درزمرهی فعّاليتهايی که در گوشهوکنارِ جهان به نامِ روانکاوی انجام میشوند، ميلِ فزايندهای به پوشاندن وناکامی در بازشناختن ديده میشود، به پنهانکردنِ نخستين نظمی که فرويد جرقّهاش را در آن زد. تلاشِ اکثرِ قريببهاتّفاقِ مکاتبِ روانکاوی همان چيزی بوده که آن را کوشش برای فروکاستن مینامم: در جيب گذاشتنِ آزاردهندهترين وجهِ نظريهی فرويد. سالهاست که شاهدِ اين تأکيد بر تنزّلايم، چنانکه در ايالاتِ متّحده به صورتبندیهايی رسيدهاند که با الهامِ فرويد در تناقضِ کاملاند. دليلِ اين قضيه اين نيست که روانکاوی عميقاً معتقد است که روانکاو بايد ملاحظاتاش را پذيرفتنیتر و رنگارنگتر کند، و تشبيههايی از علومِ همجوار وام بگيرد.
اين خيلی دلسردکننده نيست که اين را درموردِ روانکاویشوندههای بالقوّه در نظر بگيريم؟
اگر کلماتِ من ناراحتتان کرده، خيلی بهتر است. از نقطهنظرِ عموم، آرزوی من اعلامِ يک نشانهی هشدار است، بهنحوی که در زمينهای علمی نيازِ صريحی به آموزشِ روانکاوان احساس میشود.
آيا اين پيشاپيش آموزشی بسيار طولانی و جدّی نيست؟
آموزشِ روانکاوی، آنطور که امروزه رايج است -مطالعاتِ پزشکی و بعد يک روانکاوی، تحليلی آموزشی بههمراهِ يک روانکاوِ شايسته- چيزی اساسی کم دارد، که بدونِ آن شک دارم کسی بتواند خودش را روانکاوی آموخته به حساب بياورد: مطالعهی زبانشناسی و اصولِ تاريخی، تاريخِ اديان و ازايندست. فرويد، در روشنگریِ تفکرش درموردِ آموزش، اصطلاحی قديمی را دوباره زنده میکند که من لذّت میبرم به آن اشاره کنم: «universitas literarum»مطالعاتِ پ زشکی برای فهميدنِ آنچه روانکاوی میگويد آشکارا ناقصاند، يعنی برای مثال، تفاوتگذاریِ معنای نمادها در يک گفتار، حضورِ اسطورهها، يا صرفاً فهمِ معنای آنچه بيمار میگويد، درست مثلِ دريافتِ معنای يک متن.دستکم در حالِ حاضر، مطالعهی جدّیِ آموزهی فرويد با پناهگاهِ ايمنِ استاد ژان ديلی از کلينيکِ بيماریهای ذهنی و التهابِ مغز ممکن است.
به نظرِ شما اين خطر وجود دارد که روانکاوی، ابداعِ فرويد، بهدستِ افرادِ ناصالح از دست برود؟
امروزه، روانکاوی بيشازپيش دارد به يک اسطورهشناسیِ پريشان بدل میشود. میتوانيم نشانههايی خاص را نقل کنيم: محوِ عقدهی اوديپ، تأکيد بر سازوکارهای پيشا-اوديپی، اختگی، جابهجاشدنِ اصطلاحِ دلواپسی با ترس. ولی اينها به اين معنا نيست که فرويديسم، نخستين درخششِ فرويدی، بههيچرو پيشرفت نمیکند. ما جلوههای بسيار روشنی از اين پيشرفت و گسترش را در تمامِ علومِ انسانی میبينيم. دارم به آنچه دوستام کلود لوی-استراوس تازگیها به من گفت فکر میکنم، درموردِ توجّهِ قومشناسان به عقدهی اوديپ، کسانی که عقدهی اوديپ را آفرينشِ اسطورهایِ عميقی زادهی زمانهی ما میدانند. چيزی بسيار برجسته و شگفتانگيز وجود دارد که زيگموند فرويد، مردی تنها، به نتايجِ خاصّی میرسد که پيشازاين هرگز تنها نبودهاند، و آنها را در شبکهای هماهنگ وارد میکند، و توأمان علمی را ابداع و حوزهای را برای کاربستِ آن انتخاب میکند. ليکن، در رابطه با اين اثرِ بزرگِ فرويد، که مثلِ يک شعلهی آتش از اين قرن میگذرد، کارِ ما عقب افتاده است. اين را با اعتقادِ راسخ میگويم. و ما پيشرفتی نخواهيم کرد مگر آنکه بهقدرِ کافی افرادی آموخته داشته باشيم که رسالتِ فنّی يا علمیِ موردِ نياز را انجام دهند: پس از سکتهی نابغه، ارتشی از کارگران محصولات را درو میکنند.