تبليغاتX
چو ایران نباشد تن من نباد

 

 

Main Email Archive Designer

حامد طالبی در خبر گزاری مهر ،کوکا کولا و پپسی کولا را از طرفداران صهیونیسم می پندارد.در این سالها بسیاری چون پدر پسر شجاع ،شیپورچی و...هم از طرفداران صهیونیست ها شناخته شده اند...او می نویسد:

کارخانه نوشابه سازی کوکاکولا طرح های تبلیغاتی گسترده ای را در راستای توهین به مسلمانان و حمایت از رژیم صهیونیستی منتشر کرده است. 
این کارخانه نوشابه سازی در یکی از تصاویر تبلیغاتی خود با منقوش کردن نام کوکاکولا بر روی گنبد مسجد الاقصی و جملاتی که در این طرح تبلیغاتی نوشته شده، صریحا اعلام کرده است که "با خوردن این نوشابه آمریکایی شما جزو حامیان اسرائیل به شمار می روید".

به گزارش مهر، چندی پیش نیز کوکا کولا طرحی توهین آمیز علیه مسلمانان منتشر کرد که در آن مسلمانان را به ابزاری تبلیغاتی برای خود مبدل کرده است.

تصویر فوق که نمایی از یک نمازجماعت با تن ‌پوشی از شرکت نوشابه ‌سازی آمریکایی است، باعث خشم مسلمانان در نقاط مختلف جهان شده و به حرکت گروه های غیر دولتی مسلمانان برای تحریم این کالای آمریکایی سرعت بخشیده است.

نکته جالب توجه این که پس از پیروزی انقلاب اسلامی، این نوشابه به همراه نوشابه پپسی که از دیگر حامیان رسمی رژیم صهیونیستی محسوب می شوند، در ایران تولید و وارد نمی شد اما طی چند سال گذشته این دو محصول وارد بازار کشورمان شد و طی قراردادی که با شرکت ساسان امضاء گردید، تولید نوشابه، تحت لیسانس کوکا و پپسی آغاز شد.

در همین راستا پس از حمله اخیر رژیم صهیونیستی به لبنان و نوار غزه، مجمع مطالبه مردمی مشهد مقدس طی نامه ای خطاب به مدیر شرکت نیسان شرق( خوشگوارمشهد)، کارخانه های پپسی و کوکا را نماد گسترش فرهنگ آمریکایی دانسته و با تاکید بر محرز بودن وابستگی آنها به صهیونیستها و گسترش بی حد و حصر این دو نوشابه در کشور، خواستار تعیین تکلیف آنها شد.

تعدادی از تشکل های مدنی و دانشجویی نیز پیگیر ارسال نامه ای برای مراجع و علما در زمینه تعیین تکلیف این دو نوشابه و سایر کالاهای حامی رژیم صهیونیستی که در ایران به فروش می رسد، هستند.

همچنین معترضین به فروش کالاهای حامی رژیم صهیونیستی خصوصا پپسی و کوکاکولا در ایران به استفتائی از مقام معظم رهبری نیز استناد می کنند که بسیار قابل توجه است. آنان معتقدند که این پاسخ دیگر جای هیچ توجیهی برای فروش این محصولات در ایران و سرزمین های اسلامی باقی نمی گذارد.

در سئوال 263 کتاب اجوبة الاستفتائات مقام معظم رهبری پرسیده شده که آیا برای مسلمانان خرید کالاهای اسرائیلی که در سرزمین اسلامی به فروش می رسند جایز است ؟ که حضرت آیت الله خامنه ای اینچنین پاسخ فرموده اند : " بر آحاد مسلمین واجب است که از خرید و استفاده از کالاهایی که سود تولید و فروش آنها عاید صهیونیست ها که با اسلام و مسلمین در حال جنگ هستند، می شود، اجتناب کنند."

در این زمینه چندی پیش روزنامه ایندیپندنت نیز از تحریم محصولات کوکاکولا در دانشگاه های انگلیس خبر داد که علت این مساله، استفاده بیش از اندازه این نوشابه از مواد تهدید کننده سلامت عنوان شد.

پس با توجه به وجود نوشابه های متعدد تولید داخل برای جایگزینی کوکا و پپسی و با در نظر گرفتن مطالبی که ذکر شد، دیگر چه ضرورتی به ورود، تولید و فروش این کالاها در سرزمین های مسلمانان وجود دارد ؟

گزارش : خبرگزاری مهر/ حامد طالبی

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر 1385 ساعت 23:33 توسط مهران معمارزاده |


یکی از مسخره ترین دیکتاتورهای جهان ،صفر مراد نیازوف است.رییس جمهور مادام العمر ترکمنستان یا ترکمن باشی.پدرش در جنگ جهانی دوم کشته شد و بقیه خانواده اش در زمین لرزه عشق اباد از دست رفتند.

                                               

صفر مراد نیز در یتیم خانه می زیست و او هم به حزب کمونیست ترکمنستان پیوست و سمت های بالایی را نیز احراز کرد.نیازوف ،دسترسی به اینترنت ،کمپانی های باله و اپرا و سایر مظاهر غربی و شرقی ،کتابخانه ها ،سوگند بقراط برای پزشکان و...را ممنوع کرده است.کیش شخصیت ،مجسمه های نیازوف ،محورفرهنگ ترکمنستان قرار گرفته است.این دیکتاتور هم بیلیون ها دلار امریکایی در حساب های بانکی خارج دارد.ازادی بیان وجود ندارد .در زیر حکومت نیازوف ،نوعی نوترالیتی یا خنثا بودن در سیاست خارجی دیده می شود.او نه شرقیست و نه غربی.فقط خودش محور است.


صفر مراد نیازوف در اثر سکته قلبی در ۶۶ سالگی در گذشت.

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر 1385 ساعت 22:57 توسط مهران معمارزاده |


سروان معمرقذافی دوران جوانی را در بیابانها همراه با قبیله اش سنوسی زیر سیاه چادر ها می

گذرانید.او علاوه بر قران سه کتاب دیگر را هم بسیار مطالعه می کرد.فلسفه انقلاب از جمال

عبدالناصر و دو جلد متن کامل سخنرانیهای ابراهام لینکلن رییس جمهور امریکا در زمان جنگ

علیه جنوبیهاوخاطرات ژنرال انگلیسی مارشال لرد مونتگمری.

                            

                              السعدی قذافی پسر معمر قذافی در چپ ،فوتبالیست باشگاه های ایتالیا

در اواخر ۱۹۶۹ او فرماندهی

گارد احترام میهمانان ادریس شاه پادشاه لیبی و وزرایش را در مراسم گشایش خط لوله نفت بر

عهده گرفت.تشریفات مجلل بود کادیلاک ،رولز رویس ،شامپانی ،سیگار برگ هاوانا

و...اعضای شرکت های امریکایی هم جزو میهمانان بودند.

                     

قذافی پس از مراجعت به اردوگاه

نظامی باب العزیز با همرزمانش تصمیم به کودتا گرفت.سه هفته بعد پادشاه و اعضای خاندان

سلطنتی برای دیدار رسمی به ترکیه رفتند.و کودتا شکل می گیرد.سحر گاه قذافی اعلام می کند

شاه از مقام خود خلع شده است

                         

.شورای انقلاب شروع به کار کرد .قذافی در اینکار با یار

دیرینش عبدالسلام جلود همراه بود.او به امریکا دستور می دهد خاک لیبی را ترک کنند.کاخ

سفید به امید حفظ منابع نفتی ،دستور تخلیه پایگاه را صادر می کند.دولت بریتانیا هم با اکراه به

این کار تن می دهد.قذافی می خواست مثل مصدق نفت را ملی کند ولی جلود او را منصرف کرد

و در عوض کوشیدند غربیان را وادارند کاهش قبلی قیمت اعلام شده بشکه نفتی را لغو کنند.در

۱۹۷۰ یک کشور عرب افزایش قیمت را به نظام نفتی دنیای غرب تحمیل کرد.در درازنای

هزاره ها لیبی مسیر یورش مصریان،یونانیان،رومیان ،ترکان ،ایتالیایی ها و....بوده

است.دهکده های زراعی که ایتالیایی ها در لیبی ساختند زیبا ترین دستاوردهای

استعمارند.پایگاه ویلوس بزرگترین پایگاه هوایی امریکا در جهان بود.قذافی ۵۰۰ کوچ نشین

ایتالیایی را بیرون ریخت و ۳۰۰۰ امریکایی را از پایگاه ویلوس بیرون ریخت.قذافی برای من

مثل یک دیوانه نا متعادل می ماند.مظهر دیوانگی در سیاست.او در گوشه ای از صحرا میان

طرابلس و بن غازی زاده شد.مادر قذافی زنی یهودی از بن غازی بود که در ۱۴ سالگی با

شیخ قذافی ازدواج کرد.البته اسلام اورده بود.قذافی دو دایی داشت که در اسراییل زندگی می

کردند.قذافی می تواند در اسراییل از قانون بازگشت استفاده کند.!!!!پس از خروج از مدرسه

نظام سلطنتی برای یک دوره کاراموزی افسری به لندن رفت.نفرتی غریب از انگلیسیها در او

ایجاد شد

            

.شاید کمک مالی وی به مبارزان ایرلندی از این مسئله ناشی می شد.سپس به لیبی امد

و....باده نوشی در کشور ممنوع شد چند همسری باب شد و قانون دین اجرا شد.قذافی میلیاردها

دلار به جنبش های انقلابی سراسر جهان کمک کرد اثر پولهای او در انقلاب ۱۹۷۹ ایران هم

دیده می شد.برای فلسطینیان احترام خاصی برخوردار بود.ولی رفتار های عجیبی دارد در جنگ

اکتبر ۱۹۷۳ یک لیبیایی در کنار سایر اعراب دیده نمی شد.به نظر می رسد که قذافی جدید از

نوع دیگر است.او به اسراتین معتقد است ترکیبی از اسراییل و فلسطین.یک ایالت دو

ملتی.قذافی در افریقا شانی یافته است.نلسون مندلا او را ستایش می کند و افریقاییهای زیادی

در او یک قهرمان می بینند.در ۲۰۰۲ از ماجرای لاکربی معذرت خواست.او القاعده را تقبیح

کرد .بعد از حمله امریکا به عراق در ۲۰۰۳ و سقوط صدام، بساط اتمی و شیمیاییش و در کل

سلاحهای کشتار جمعیش را برچید.والگویی شد که کشورهایی چون ایران هم باید به ان اقتدا می

کردند.در اخر به سخن او اشاره می کنم که می گوید من دو بت در زندگی دارم ابراهام لینکلن و

دکتر سون یات سن.


چهارشنبه 29 آذر1385 ساعت: 22:48 توسط:سرباز ذخیره امام زمان(عج)
آقای معمار زاده در مورد کشورهای مانند مصر و تونس و کلا کشورهای شمال آفریقا اطلاعاتی دارید به ما بدهید؟
 وب سایت   پست الکترونیک

 

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر 1385 ساعت 22:39 توسط مهران معمارزاده |


کتابفروشیهای مشهور

کتابفروشی شکسپیر در پاریس

The bookstore's most famous proprietor was Sylvia Beach, who ran the shop at 12 rue de l'Odéon, from 1919 to 1941 (the shop is currently located at 37, rue de la Bûcherie). During this era, the store was considered to be a center of Anglo/American literary culture in Paris. The shop was often visited by authors belonging to the "lost generation" such as Ernest Hemingway, Ezra Pound, F. Scott Fitzgerald, Gertrude Stein and James Joyce.

سیتی لایتز در سان فرانسیسکو

Founded in 1953 by poet Lawrence Ferlinghetti and Peter D. Martin, City Lights is one of the few truly great independent bookstores in the United States, a place where booklovers from across the country and around the world come to browse, read, and just soak in the ambiance of alternative culture's only "Literary Landmark." Although it has been more than forty years since tour buses with passengers eager to sight "beatniks" began pulling up in front of City Lights, the Beats' legacy of anti-authoritarian politics and insurgent thinking continues to be a strong influence in the store, most evident in the selection of titles

بارنز اند نوبل در نیویورک

Barnes & Noble originated in 1873 when Charles M. Barnes opened an book-printing business in Wheaton, Illinois. The first true bookstore was set up by his son, William, in partnership with G. Clifford Noble, in 1917 in New York City.

 

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر 1385 ساعت 13:7 توسط مهران معمارزاده |


هردر شاگرد کانت بود اما در برابر جنبه های جهانی تفکر استادش جبهه گرفت.او زبان را کلید فهم انواع تجربه های بشری می دانست.او ناسیونالیسم میانه روانه ای داشت که بعدن توسط نازیسم مورد بهره داری قرار گرفت.او گذشته المانی و کیفیات گوتیک ان را ستایش می کرد.وی به جمع اوری ترانه های محلی دست زد. مشوق گوته در غنا بخشیدن ادبیات المانی نیز او بود.گوته نقش شکسپیر را در المان بازی کرد.کلینگر دست پرورده گوته نمایشنامه توفان یا تنش را نوشت که جنبشی رمانتیک در المان شد.توفان وتنش ،ملی گرایی هردر و باور به قدرت نبوغ را در خود نوشت.گوته در رمان رنج های ورتر جوان الگویی از قهرمان رمانتیک را خلق کرد.ورتر از خود و جهان ناخرسند بود.در اخر خودکشی می کند.شخصیت دو گانه ورتر محصول عمده رمان گوتیک است.در انگلیس ورتریسم رواج فرهنگی یافت و ناپلئون ۷ بار این رمان را خواند.مردان جوان در اروپا به تاسی از قهرمان داستان ،کت ابی وشلوار زرد به تن می کردند.بعدن گوته از جنبش جدا شد و رهبری کلاسیسم وایمار را بر عهده گرفت و از بیماری رمانتیسم شفا یافت.کتاب فاوست از این دوره است.میخاییل بولگاکف رمان نویس  و نمایشنامه نویس اوکراینی که کتاب the master and margarita از وی مجادله بر انگیز شد.او با استانیسلاوسکی هم در تئاتر مسکو همکاری می کرد.حتا استالین نیز به یکی از کارهای وی تعلق خاطر داشت.رمان فوق الذکر از فاوست گوته بسیار تاثیر پذیرفته است و در دهه ۸۰ در مسکو گروههای شیطانی زیادی ایجاد کرد که دیوار های مسکو را با دست نوشته های خود می انباشتند

                     

کتاب ایات شیطانی از سلمان رشدی هم از این رمان تاثیر پذیرفته است.سلمان رشدی در ۱۹۴۷ در بمبئی در خانواده ای مسلمان به دنیا امد.ایات شیطانی اشاره به مساله غرانیق در صدر اسلام داردکه به صورت ریالیسم جادویی، جبرییل به شکل فرشته و صلاح الدین چمچا به شکل شیطان در کانال مانش سقوط کردندو......

                    

                                                 گوته و شیلر در وایمار

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر 1385 ساعت 11:41 توسط مهران معمارزاده |


دیروز،صبح زود برخاستم و پس از خوردن لقمت الصباح -به قول تازیان -ماشین را در جاده کویری راندم،عموی پدرم درگذشته بود و برای مراسمش باید می رفتیم.در انجا درنگ نکردیم و با شتاب به اصفهان برگشتیم.معلوماتم هم افزوده شد.در انجا دریافتم که مادر محمود احمدی نژاد هم تباری زواره ای دارد!.به خانه رسیدم و برای پست نوشته ،به پای لپ تاپ رفتم.اما وقتی می خواستم وبلاگم را مشاهده کنم ،دیدم فیلتر شده است.با فیلتر شکن به وبلاگم رفتم.اما وبلاگم ابتر و دم بریده شده بود.اسمان بر سرم فرود امد.ایا چو ایران نباشد تن من مباد بسمل فتاده شد.در حالی که از یک سالگیش هم چیزی نمی گذشت.وبلاگ گولم هم زاده شده بود.کتابفروشی رضا ،خانه امید کتاب خوانهای اصفهان است.شان کتابفروشی اش چون کافه پروکوب در پاریس است.اگر در ان کافه ،اصحاب دایرت المعارف پاریس ،گرد می امدند.بوک شاپ او هم محل الهام و تخیل دوستداران فرهنگ است.حتا کامیار در ساحل غربی کانادا ،دلش برای پاتوق قدیمی تنگ شده بود.حمید هم دوست روانشناسمان ،کسی که چراغ فروید دوستی را در جمع ما ،روشن نگاه داشته است ،در گولم می نویسد.فضای گولم باید اکسپرسیونیستی باشد.

کنیسه خالق گولم در پراگ

در وبلاگ امیر حسین خواندم که خالق دیگر یوگی هم در گذشته است.این خبر هم مرا ناراحت تر از پیش کرد.....امروز صبح به پای لپ تاپ امدم و با شگفتی دریافتم که وبلاگم فیلتر نشده است.این دنیای سایبر اسپیس هم در کشور ما عجب فضای رئالیسم جادویی را زنده می کند.....

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر 1385 ساعت 9:42 توسط مهران معمارزاده |


رضا دوست فرزانه مان هم به جمع وبلاگ نویسان پیوست

 و حمید سمیع عادل هم در ان می نویسد .به هردو تبریک می گویم.


تا نیمه اول قرن نوزدهم،شهر نیو یورک تولد و مرگ ۷ روزنامه با نام

نیویورک تایمز را به خود دیده بود.هنری ج ریموند

اغاز کننده

هشتمین تلاش در سال ۱۸۵۱ بود وبرای رفع نحسی، نام دیلی تایمز

را انتخاب کرد.این روزنامه نوظهور در بخش تجاری شهر، خریداران

زیادی داشت.او موضع میانه روانه ،غیر رادیکال و غیر جنجالیش

را حفظ می کرد.خیلی زود یک چاپ عصر و یک چاپ یکشنبه راه

انداخت و هر گاه کشتی ای به کالیفرنیا می رفت یک چاپ کرانه

غربی هم بیرون می داد.تا فر ارسیدن سال ۱۸۵۶ یک چاپ هم برای

اروپا راه انداخته بود.پس از ۱۰ روز دیلی تایمز نیویورک ۱۰۰۰۰

مشترک ودر پایان نخستین سال انتشارش ،۲۵۰۰۰ مشترک داشت.

ریموند ولع خاصی برای خبر داشت.برای گزارش جنگ اتریش و

فرانسه در سال ۱۸۵۹ شخصن با کشتی به میدان جنگ لومباردی

رفت.در ۱۸۶۰ ریموند نصف صفحه را به داروین اختصاص داد و

سرمقاله ای قوی در حمله به منتقدان داروین نوشت.ریموند را به

عنوان پدر خوانده حزب جمهوریخواه می شناختند.در ۱۸۶۲ به

عضویت سنا برگزیده شد.روزنامه ریموند ارگان موثری برای حزب

بود ،از تجارت و رشد دفاع می کرد و با برده داری و اتحادیه جنوبی

ها مخالف بود.زمانی که ریموند در سال ۱۸۶۹ در گذشت ،جونز

به جای او امد .هنوز روزنامه ،محکم طرفدار جمهوریخواهان بود.

در دهه ۱۸۸۰ روزنامه خط خود را عوض کرد و به فساد در حزب

جمهوریخواه می تاخت. در ۱۸۸۴ از حمایت از نامزدهای جمهوریخواه

خودداری کرد و به پشتیبانی از کلیولند پرداخت. دیگر روزنامه

خائن به جمهوریخواهان شده بود.روزنامه دچار کمبود اگهی و

مشترک شد.بعد از مرگ جونز دیگر روزنامه ور شکسته و بدهکار بود

روزنامه را ادمی نیمه ورشکسته و پسر یک یهودی المانی مهاجر

خرید .پشتیبانان او بانکدار ها بودند و تایمز روزنامه بانکدار ها شد.

فروش نیو یورک تایمز هنوز به گرد روزنامه های هرست و پولیتزر

هم نمی رسید.فضا برای بقای ادولف اوکس خوب نبود. اندا در سال

۱۹۰۴ به نیویورک تایمز پیوست.او کار اینشتین را درک کرده بود و

متوجه اشتباه محاسبه ریاضی در معادلات اینشتین شده بود.به

همت وان اندا نیویورک تایمز روزنامه سرامد امریکا شد.او با اجاره

کردن ۲۴ خط تلفن متن کامل معاهده ورسای را از پاریس به امریکا

مخابره می کرد.

در دهه ۱۹۶۰ نوعی چپ گرایی در عملکرد روزنامه

دیده می شد

بعد از اوکس ،سلز برگر امد او ضدیت روزنامه را با

فاشیسم شدیدتر کرد.

 

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385 ساعت 18:10 توسط مهران معمارزاده |


خداحافظ خالق یوگی


نظر محافظه کاران امریکا درباره CNN

CNN

Collaboration News Network

Cowardly News Network.

Conniving News Network.

 Contrived News Network.

 Craven News Network. 

Cover-up News Network. 

Co-opted News Network.

Conspiracy News Network.

Corrupt News Network.

Compromised News Network.

Castrated News Network.

 

And already 'reporting' from Havana:

Cuba News Network.

Castro News Network.

Communist News Network.

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385 ساعت 17:17 توسط مهران معمارزاده |


CNN اولین ایستگاه اخبار تلویزیونی ۲۴ ساعته امریکا ست.تد ترنر همسر سابق جین فوندا یا جین هانوی هنرپیشه ضد جنگ ویتنام است. او در اهایو به دنیا امد و بعد از خودکشی پدرش،تجارت اگهی بیلبورد یا تابلوهای بزرگ تبلیغاتی را به ارث برد.بعدن ایستگاه تلویزیونی در اتلانتای جرجیا را خرید وان را هسته اولیه کارش کرد.او از علاقه مندان ورزش است که تیم های بسکتبال و بیسبال و هاکی را خریداری کرده است.او در ۱۹۷۵ ورزش و برنامه های تفریحی را از طریق ماهواره به سیستم های تلویزیون کابلی در سرتاسر کشور می رساند.در ۱۹۸۰ سی ان ان تاسیس شد.او به ارشیو فیلم مترو گلدین مایر دست یافت و TNT را بنیاد نهاد.فیلمهای قدیمی چون بر باد رفته و جادو گر از از این ارشیو بود.او کمک های خیرانه ای به سازمان ملل هم نموده است.

                

در یک نوبت یک بیلیون دلار کمک کرد.او بازیهای گود ویل را هم پایه گذاری کرد که هدف ان مسابقات حرفه ای برای کاهش فشار و نفرت جنگ سرد بود که در مسکو ،سیاتل ،سن پطرز بورگ و نیویورک و...بر گزار می شد.سی ان ان با رییس جمهور فعلی امریکا جرج بوش میانه ای ندارد و گرایشی چپ مابانه و لیبرال در تحلیل و انتخاب خبر دارد.

در ۱۹۰۴ ویلیام فاکس که مهاجری مجار و یهودی بود، زنجیره سالنهای سینما را در نیویورک سیتی بنا کرد.این سالنها را نیکلئودئون می گفتند که با سکه ای به بهای نیکل بینندگان فیلم را به سالن راه می دادند.در ۱۹۱۲ ویلیام به تولید فیلم پرداخت و سه سال بعد کمپانی فیلم فاکس را که تولید،توزیع و نمایش کار ش بود را بنا نهاد.در ۱۹۱۷ کمپانی به کالیفرنیا رفت .کارگردانان بزرگی چون جان فورد و مورنائو با این کمپانی کار می کردند.در۱۹۲۷ سیستم صوتی movie tune که قابلیتهای خاصی داشت در این کمپانی به کار رفت.فیلم معروف جنگ ستارگان از شاهکارهای بعدی این کمپانی است.این کمپانی و شبکه خبری فاکس حالا در دستهای توانمند روبرت مردوخ غول یهودی استرالیایی رسانه ها ست.روبرت در ملبورن بدنیا امد و در اکسفورد انگلستان تحصیل کرد.در انگلستان در لندن دیلی اکسپرس ادیتور بود.پدر روبرت هم درژورنالیسم استرالیا دست داشت.به روبرت ،ایستگاه رادیوی دوردست و روزنامه های کم بنیه ای در استرالیا ارث رسید.او از انگلستان به استرالیا رفت و شروع به کار کرد.او با سکس ،جرم و ورزش با تیترهای خیره کننده شروع کرد اما بالاخره در تاسیس اولین روزنامه ملی استرالیا پایه گذار شد.که اخبار ملی و بین المللی ،گزارش سرمایه گذاری و موضوعات محلی در ان بود.در ۱۹۷۶ روزنامه امریکایی نیویورک پست را که بانیش الکساندر هامیلتون وزیر خزانه داری جرج واشنگتن بود در اختیار گرفت.در ۱۹۸۵ شهروند امریکا شد. 

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385 ساعت 17:2 توسط مهران معمارزاده |



در قرن بیستم در زوریخ ،کاباره ای به نام کاباره ولتر توسط شاعر المانی هوگو بال و همسرش ایجاد شد.سوییس کشوری نوتر بود و بسیاری از ضد جنگها ،نویسندگان و هنرمندان به این کاباره کشیده شدند.نهضت ساختار شکن داداییسم هم توسط شاعری رومانیایی به نام تریستان تزارا در این کاباره شعله کشید.مانیفست دادا هیچ چیز بود.جین ارپ مجسمه ساز اوانگارد فرانسوی نیز از مشتریان این کاباره بود.در ۱۸۸۱ اولین کاباره در پاریس ایجاد شد که گربه سیاه نام گرفت.

                                        

کاباره مورد توجه بسیاری از مردم و خارجی ها قرار گرفت اما متاسفانه بدلیل مشکلات مالی بسته شد.کاباره مولن روژ در محله بدنامی در ۱۸۸۹ ایجاد شد که به دلیل اسیاب قرمزی بر بامش به مولن روژ موسوم شد.تولوز لوترک نقاش معروف در این کاباره تصاویری از زندگی شب کشیده است.

                                   

کاباره فولیز برگر هم مشتریان زیادی داشت.در کاباره راحت می توانستی به قوانین اجتماعی ارجی نگذاری ،هرچه می خواهی بخوری و بیاشامی و سیگارت دود کنی.بدون انکه کلاهت را به جایی اویزان کنی.در کاباره های المانی بحث های سیاسی بسیار داغ بود.با ظهور حزب نازی در ۱۹۳۳ وضع کاباره ها بسیار بد شد چون نازیها از نقد سیاسی ممانعت به عمل می اوردند.حتا ورنر فینک ارتیست کاباره به زندان و به اردوگاه های کار اجباری کشانده شد.تقریبا تمام ارتیست های کاباره های المانی زبان متواری شدند.کاباره های هلندی از نظر برنامه های استاند اپ کمدیش معروف شد.کاباره ها در امریکا با برنامه های جاز معروفیت یافت .البته در دهه ۱۹۶۰ کاباره ها بدلیل تلویزیون و کنسرت های راک ،موقعیت گذشته را از دست دادند.با نگاهی اجمالی به شکل گیری کاباره در جهان می توان به اهمیت ان در هنر و ادبیات و سیاست پی برد.مکاتبی چون داداییسم و فوتوریسم از کاباره ها شعله کشیدند.نویسندگانی چون جویس ،فضای میخانه و کاباره را برای خلق اثرشان ترجیح دادند.نقاشانی چون لوترک تابلوهای زیادی در مولن روژ افریدند.بحث های سیاسی در کاباره های المانی باعث بی اقبالی انها در زمان هیتلر شد.اما ایا کاباره ها در ایران چه کردند ؟جز این که ادبیات مسخره ان به فیلمفارسی نفوذ کرد و ریشه سینما را در کشورمان خشک کرد.

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385 ساعت 21:26 توسط مهران معمارزاده |


دانشگاه هاروارد در کمبریج ماساچوست در سده ۱۷ میلادی ،نخستین دانشگاه امریکا شد.چند دانش اموخته هاروارد ،در نیو هیون کانکتیکات ،دانشگاه ییل را افریدند.این اتفاق در سده ۱۸ میلادی روی داد.الیهو ییل ،بازرگان ولزی بود که کمک های نقدی به این دانشگاه را اغاز کرد و نامش بر انجا قرار گرفت.الیهو ییل در هندوستان ،تجارت می کرد و نماینده کمپانی هند شرقی بود.ییل ،۴۱۷ کتاب و یک پرتره از شاه جرج اول هم به دانشگاه داد.دانشجویان جدی الهیات و خداشناسی در این دانشگاه ،زبان عبری را نیز فرا می گرفتند.به راستی ،ییل مهد رهبران امریکا از هر دو حزب بوده است.کسانی چون جرالد فورد ،بوش پدر ،بوش پسر ،کلینتون ،کری ،چینی ،بولتون و...در اینجا درس خوانده اند.ییل و هاروارد رقیب هم هستند.دپارتمان زبان و ادبیات انگلیسی ان جزوی از جریان نقد جدید محسوب می گردد و مرکز ساختار شکنی امریکا به شمار می رود.دپارتمان تاریخ ان هم معروف است.اما ییل مورد انتقاد هم قرار گرفته است.

Yale alumnus William F. Buckley's 1951 book, God and Man at Yale, criticized Yale for indoctrinating liberalism, undermining Christianity, and failing to dismiss radical professors

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385 ساعت 10:49 توسط مهران معمارزاده |


                               سينما و مدرنيته

                                رامین جهانبگلو

          

 پرسش دربارة مدرنيته پرسش دربارة تصوير مدرنيته از خود و جهان خود است. اين پرسش در رابطه ميان سينما و مدرنيته خلاصه مي‌شود. سينما تصويري از واقعيت جهان است که در واقعيت تصوير شکل مي‌يابد.

پيرپائولو پازوليني در مقاله‌اي تحت عنوان دربارة سينما در سال 1966 مي‌نويسد: «سينما از طريق بازتوليد واقعيت، لحظة نوشتاري واقعيت است». منظور پازوليني از «بازتوليد واقعيت» نوشتن واقعيت به زبان تصوير است که به گفتة او از نظر درجة اهميت با پيدايش «خط» در جهان قابل مقايسه است. ولي پيدايش سينما برخلاف پيدايش خط در جهاني افسون‌زدا رخ مي‌دهد که توسط علم و تکنولوژي شکل گرفته است.

مدرنيته شرايط وجودي پيدايش سينما را فراهم آورد و سينما به نوبة خود فرديت مدرن را موضوع هنر خود قرار داد.

هرچند که برادران لومير (Lumiere) سينماتوگراف را «اختراعي بدون آينده» مي‌پنداشتند، ولي سينما تبديل به هنري شد که در آن افق آينده، خود شيوه‌اي از زندگي انسان مدرن است.

سينما با ايجاد ارتباط ميان واقعيت و خيال، آيندة انسان مدرن را در دنيايي جادويي بيان مي‌کند.

جالب اينجاست که اين افسون‌زدگي در مدرنيته‌اي افسون‌زدا صورت مي‌گيرد که سه قرن قبل از ژرژ ملي‌يس (Melies) گاليله طبيعت را به زبان رياضي مي‌نويسد و دکارت انسان را سرور و مالک طبيعت اعلام مي‌کند.

ملي‌يس (Melies) سينما را همچون فانوس خيال به منزلة وسيله‌اي براي ايجاد توهم استفاده مي‌کند که در فيلم سفر به کره ماه (ساخته 1902) او کاملاً مشهود است.

اختراع سينما با کنش تصويري جديدي شروع مي‌شود که تصويري از حرکت انسان‌ها در رابطه يکديگر و در رابطه با اشياء را به همراه دارد.

سينما با «بازتوليد تکنيکي» واقعيت (به‌قول بنيامين)، هاله مقدس آن را از بين مي‌برد ولي تصويري اوتو پياپي از جهان را جايگزين آن مي‌کند.

ورتوُو Vertov در فيلم مردي با دوربين فيلمبرداري بازتوليد واقعيت جهان را از طريق دوربين سينمايي خود در برابر جهان واقعي قرار مي‌دهد.

آيزنشتاين به نوبة خود با مونتاژ ديالکتيکي به دنبال وحدتي ميان واقعيت و انديشه است.

با آيزنشتاين تصوير خود تبديل به مفهومي فلسفي مي‌شود و براي اولين بار با ايوان مخوف مفهوم فلسفي به تصوير کشيده مي‌شود.

اگر ورتوُو واقعيت مدرنيته را در بينشي عين‌گرا از سينما بازتوليد مي‌کند، اورسون ولز در عوض به‌دنبال ايجاد بازنمايي‌اي ذهني از اين واقعيت است.

همشهري کين براي نخستين‌بار سينما را در برابر فرايند شناخت از خود قرار مي‌دهد. همشهري کين شيوه‌اي سينمايي براي انديشيدن در مورد جوهر سينماست و به‌گونه‌اي تأمل و تعمقي دربارة تصوير.

تصويري که اورسن ولز با آن کار مي‌کند، خطري است براي روياي آمريکايي‌ هاليوود. ولز با پلان‌هاي خاص و ويژة همشهري کين ضد قهرمان خود را در تضاد با قهرمان‌پردازي هاليوودي شکل‌ مي‌دهد. به‌همانگونه در فيلم بانويي از شانگهاي، ولز تصوير اسطوره‌اي ستاره‌اي چون ريتا هيورث را در آينه‌هاي واقعيت تکه‌تکه مي‌کند.

براي ولز سينما شيوه‌اي از انديشيدن است، به همانگونه که براي جان کاساويتس (Cassavetes) سينما شيوه‌اي از بودن است.

ولز و کاساويتس هر دو خلاف جريان هاليوود عمل مي‌کنند و ضد قهرمان را وارد سينماي آمريکا مي‌کنند.

ولز و کاساويتس برخلاف کاپرا Capra يا جان فورد (Ford) در جست‌وجوي پروژة آمريکايي سعادت و آزادي فردي به منزلة معياري براي توده‌هاي آمريکايي نيستند.

شخصيت کين بـا شخصيت اسميت Smith در فيلم آقـاي اسميت به واشنگتن مـي‌رود اثر کاپرا يا شخصيت جان‌وين در چه کسي ليبرتي والانس را کشت؟ تفاوت اساسي دارد.

از ديدگاه ولز و کاساويتس روياي آمريکايي رويايي کامل نيست و ارزش‌هايي که فرد قهرماني از آنها عليه توده‌ها ولي در جهت آرمان‌هاي بنيادين آمريکا ياد مي‌کند ارزش‌ها و معيارهايي موهوم هستند.

آنجا که ولز آگاهي تاريخي را با استفاده از گفتار به صورت Voice over وارد سينما مي‌کند، يا برخلاف سينماي هاليوود در لمس شيطاني Touch of the Evil تيتراژ فيلم را طولاني‌تر از معمول وارد سينماي آمريکا مي‌کند، به نوعي تفسير خود از مدرنيته را در برابر تفسير روياي آمريکايي قرار مي‌دهد. به‌همانگونه کاساويتس در فيلم‌هايي چون شوهران (Husbands) يا سايه‌ها (Shadows) يا Too Late Blues ابعاد اگزيستانسيل شخصيت‌هاي خود را خارج از معيارها و هنجارهاي زيبايي شناختي هاليوود در کادر دوربين خود قرار مي‌دهد.

کاساويتس حتي حرکت دوربين را هم طبق اين نگرش تنظيم مي‌کند و بيشتر اوقات براي القاء اين حس که دوربين به‌دنبال زمانمندي شخصيت در حرکت است ( براي مثال در فيلم شوهران) از دوربين روي دوش استفاده مي‌کند. سينما در اينجا بازتاب شيوة زندگي modus vivendi  شخصيت‌هاست. در سينماي کاساويتس اين هنرپيشه‌ها هستند که زمان‌مندي فيلم را تعيين مي‌کنند و نه کادر ثابتي که در درون آن شخصيت‌ها به هنرنمايي مي‌پردازند. بي‌شک گسست کاساويتس با صنعت هاليوودي سينما در اينجاست.

به‌قول آندره بازان (Bazin) سينما، جهاني را که در توازن و تعادل با اميال ماست جايگزين نگاه ما به واقعيت مي‌کند. شايد به‌همين دليل نمي‌توان گفت که سينما بازتوليد مکانيکي واقعيت جهان است. کادر سينما پنجره‌اي رو به واقعيت جهان است که قادر است فراسوي واقعيت حقيقي را به ما نمايان کند. آنجا که عکاسي لحظه‌اي از واقعيت را در زمان متوقف مي‌کند و به گفتة يوسف اسحاق‌پور به صورت «مرگي بدون حرف» در مي‌آيد، سينما از عکاسي به منظور کالبدشکافي يک قتل استفاده مي‌کند. اشاره من در اينجا به فيلم آگرانديسمان Blow up آنتونيوني است. سينماي آنتونيوني تکرار واقع‌گرايي هستي شناختي تصوير عکاسي نيست. آنتونيوني تصوير را به درجه‌اي از انتزاع مي‌رساند که تبديل به چيزي مي‌شود که ژيل دلوز آن را «تصوير ـ زمان» مي‌نامد. در فيلم‌هايي چون صحراي سرخ Aventura ساختار اصلي فيلم را اکشن يا قصه نمي‌سازد بلکه زمان‌مندي دروني شخصيتي چون مونيکا ويتي شکل مي‌دهد. شايد به همين‌دليل نيز آنتونيوني در گفت‌وگويي در 16 مارچ 1961 مي‌گويد:

«امروزه سينما بايد بيشتر به حقيقت ربط داشته باشد تا به منطق، زيرا حقيقت زندگي روزانة ما نه مکانيکي است، نه قراردادي و نه تصنعي. ريتم آن مترونوميک است،‌ زيرا حرکتي است که گاهي کُند، گاهي سريع، گاهي بي‌حرکت و گاهي سرگيجه‌آور است». شايد هيچکس بهتر از آنتونيوني اين سرگيجة مدرنيته را در نحوة قرار گرفتن شخصيت‌هـا در فضاهـاي شهـري (مثـل فيلـم صحراي سرخ) يا فضاهاي طبيعي (مثل فيلم Zabriski point) را درک نکرده باشد و به تصوير نکشيده باشد. اين سرگيجه از برخورد انسان مدرن با زمان مدرن پيش مي‌آيد.

در سينماي آنتونيوني و تارکوفسکي اين زمان است که خود به صورت موضوع فيلم در مي‌آيد. در سينماي تارکوفسکي اين زمان به شکل زماني دروني تجلي مي‌يابد که در فيلم آندره‌ي روبلوف در قالب تجربه‌اي ايماني شکل مي‌گيرد. و يا در استالکر (Stalker) در قالب جست‌وجويي ناکجاآبادي (a-topos) تجلي مي‌يابد که خود جست‌وجويي براي آغاز معنوي جديدي u-topos است.

تارکوفسکي در مقاله‌اي تحت عنوان «شکل سينمايي» در شماره 248 مجله Positif مي‌گويد: «زمان در سينما پايه و اساس تمامي بنيادهاست، مثل صدا در موسيقي و رنگ در نقاشي». و به قول ژيل دلوز مسئلة مهم براي تارکوفسکي شيوه‌اي است که زمان در پلان سيال مي‌شود. پس سينما خلاقيتي در زمان است که زمان را تبديل به موضوع خلاقيت مي‌کند. تجربه سينما از مدرنيته در مدرنيته سينمايي‌اي بيان مي‌شود که حقيقت مدرنيته را به تصوير مي‌کشد.

حقيقت مدرنيته واقعيتي است که فراسوي امر واقعي جهان مدرن شکل مي‌گيرد. شايد به‌همين دليل است که اينگمار برگمن مي‌گويد: «به کمک فيلم مي‌توان در دنياهاي سکونت نيافته وارد شد، يعني در واقعيت‌هايي قرار گرفت که فراسوي امر واقعي ما قرار مي‌گيرند». آنجا که تلويزيون تمام تفاوت ميان تصوير و واقعيت را از بين مي‌برد و امر واقعي را تبديل به تصويري کالايي يا Reality Show مي‌کند، سينما با شبيه‌سازي و فراواقعيت‌هاي موهوم تلويزيوني وارد پيکاري زيبايي‌شناختي مي‌شود. شايد به‌همين دليل به قول آلن رِنِه: «پلان به خودي خود داراي ارزش نيست، چون آزادي در سطح پلان به‌دست نمي‌آيد، بلکه در سطح مونتاژ به دست مي‌آيد».  بهترين مثال اين آزادي در مونتاژ را در سينماي گُدار مي‌توان ديد که با ايجاد پيوندي ميان تصوير ـ زمان و تصوير ـ انديشه، انديشه‌اي از زمان را در قالب «سينماي اکنونيت» در برابر تصوير تلويزيون قرار مي‌دهد. براي مثال به فيلم او «آلمان نُه صفر» (ساخته 1990) توجه کنيد که چگونه نگاه خود از تاريخ جنگ سرد و پايان آن را در چارچوب تصويري از زمان به ما عرضه مي‌کند. گُدار در سينما به تصويري محض از واقعيت مي‌رسد، چون از تصوير نگاهي مسؤولانه به واقعيت مي‌سازد. آنجا که تلويزيون تصوير را تهي و خالي از مسؤوليت مي‌کند، يعني تصوير «ديگري» را به هيچ تقليل مي‌دهد، سينما با نگاهي متفاوت به واقعيت، تصوير ـ زمان را مبناي زيبايي‌شناختي اخلاق مسؤوليت قرار مي‌دهد.

آنتونيوني در نوشته‌اي تحت عنوان «هنر ديدن» مي‌گويد: «کارگردان به‌دليل ابزار پيچيده‌اي که در دست دارد به مراتب بيشتر از هنرمندان ديگر تعهدي اخلاقي دارد». آنتونيوني اين تعهد اخلاقي را در هارموني داده‌هاي تجربه شخصي ما و تجربه عمومي مي‌بيند، يعني نحوه‌اي که زمان فردي به طور اسرار‌آميز با زمان کيهاني پيوند مي‌خورد. شايد تنها راه نقد تصوير ـ خبر و تصوير ـ تبليغات از طريق تصوير ـ زمان سينمايي است. توجه ژيل دلوز به سيبربرگ Syberberg و فيلم هيتلر، فيلمي از آلمان به اين دليل است.

سيبربرگ Syberberg تصوير هيتلر و نه خود هيتلر را هدف نقد قرار مي‌دهد ولي با تصوير ـ خبر به جنگ او نمي‌رود، بلکه در مقابل تصوير ـ خبر، اخلاقِ تصوير را مطرح مي‌کند. مسئله سيبربرگ (Syberberg) دفاع از خلاقيت مدرنيته عليه مدرنيتة ايدئولوژيک و ابزاري است که خلاقيت هنري و فلسفي را در قرن بيستم زير سئوال برده است.

تأييد و تأکيد بر تصوير ـ زمان عليه تصوير ـ خبر که ما را در بي زماني و بي‌خبري از جوهر واقعي مدرنيته يعني بُعد فرديت و زيبايي‌شناختي آن قرار مي‌دهد، اين دقيقاً وضعيتي است که امروزه سينما در مقابل آن قرار گرفته. رفتن به سوي تصوير ـ خبر يعني رفتن به سوي افسون‌زدگي جديدي که تصوير را به مبهم گويي و هجو گويي مي‌کشد. مسؤوليت امروز ما به‌عنوان تماشاگر مدرنيته دفاع از تصوير ـ زمان به معناي دفاع از اخلاق تصوير و فرديت خلاق هنرمندي است که آن را خلق مي‌کند.

در اينجا سينما مدرنيته با دفاع از ارزش‌هاي انتقادي مدرنيته از فرديت خلاقي که توسط مدرنيتة ابزاري زير سئوال رفته به دفاع مي‌پردازد. بي‌شک مهم‌ترين پيوند ميان سينما و مدرنيته در اينجا صورت مي‌گيرد.


 

متن سخنراني رامين جهانبگلو در باشگاه هنرپژوهان جوان (اسفند 1381)

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385 ساعت 10:2 توسط مهران معمارزاده |


وقتی چپ ها ی مذهبی یا اصلاح طلبان بعدی ،از دیوار سفارت امریکا در تهران بالا می رفتند،تیر خلاص را به امید ایرانیان برای حضور در دانشگاه هایی چون هاروارد و ییل و...زدند.در ۱۶۳۶ میلادی در کمبریج ماساچوست امریکا ،قدیمی ترین دانشگاه این کشور شکل گرفت.سه سال بعد ،یک روحانی جوان و دانش اموخته کمبریج انگلستان به نام جان هاروارد،کمک های نقدی خود را به این دانشگاه اغاز نمود.۴۰۰ کتاب او ،هسته کتابخانه دانشگاه شد و نام وی ،اسم قدیمی ترین دانشگاه امریکا گشت.

                 

 

در سده ۱۹ و ۲۰ اصلاحات رادیکالی در شیوه اموزش هاروارد توسط چارلز ویلیام الیوت ،پرزیدنت دانشگاه روی داد.در این دانشگاه افرادی چون ثورو ، امرسون ،تئودور روزولت ،فرانکلین دلنو روزولت ،جان اف کندی ،جک لمون و جرج دبلیو بوش و... درس خوانده اند.

 Harvard was also an early leader in admitting ethnic and religious minorities

Jews tended to avoid such campuses as Yale and Princeton, which had reputations for bigotry.... [while] under President Eliot's administration, Harvard earned a reputation as the most liberal and democratic of the Big Three

Harvard is considered one of the premier centers of higher learning in the world. Despite periods of reactionary sentiment in the past, the politics of Harvard's affiliates, in line with most of American academia, are generally liberal (center-left): Richard Nixon famously attacked it as the "Kremlin on the Charles"

هاروارد هماره به اقلیت های مذهبی و قومی ،یهودی ها و...توجه داشته است و در مجموع شیوه ای لیبرال داشته است که حتا نیکسون انرا کرملین نامیده است.البته افراد متضادی چون جرج دبلیو بوش ،جان اف کندی و الگور و...از این دانشگاه برخاسته اند.

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385 ساعت 0:1 توسط مهران معمارزاده |


ارتباط جیمی کارتر و لابی اعراب

Especially lucrative have been Carter’s ties to Saudi Arabia. Before his death in 2005, King Fahd was a longtime contributor to the Carter Center and on more than one occasion contributed million-dollar donations. In 1993 alone, the king presented Carter with a gift of $7.6 million. And the king was not the only Saudi royal to commit funds to Carter’s cause. As of 2005, the king’s high-living nephew, Prince Alwaleed Bin Talal, has donated at least $5 million to the Carter Center.

 

Meanwhile the Saudi Fund for Development, the kingdom’s leading loan organization, turns up repeatedly on the center’s list of supporters. Carter has also found moneyed allies in the Bin Laden family, and in 2000 he secured a promise from ten of Osama bin Laden's brothers for a $1 million contribution to his center. To be sure, there is no evidence that the Bin Ladens maintain any contact with their terrorist relation. But applying Carter’s own standard, his extensive contacts with the Saudi elite must make his views on the Middle East suspect.

 

High praise for Carter’s work -- and not inconsiderable financial support -- also comes from the United Arab Emirates. In 2001, Carter even traveled to the country to accept the Zayed International Prize for the Environment, named for Sheikh Zayed bin Sultan al-Nahyan, the late UAE potentate and former president-for-life. Having claimed his $500,000 purse, Carter enthused that the “award has special significance for me because it is named for my personal friend, Sheikh Zayed Bin Sultan al-Nahyan.” Carter also hailed the UAE as an “almost completely open and free society” -- a surreal depiction of a rigidly authoritarian country where the government handpicks a select group of citizens to vote and strictly controls the editorial content of the newspapers and where Islamic Shari’a courts judge “sodomy” punishable by death. (To appreciate the depth of Carter’s cynicism, one need only compare his gushing encomia to the emirates with his likening of Israel, the most modern and democratic country in the entire Middle East, with the racist “apartheid” of South Africa.)

 

On top of these official honors, Carter was offered a forum at the Abu Dhabi-based Zayed Center for Coordination and Follow Up, the country’s official “think-tank.” For his part, Carter declared his intention to forge a “partnership” with the center; in a 2002 letter, Carter praised its efforts to “promote peace, health, and human rights around the world.” Inconveniently for Carter, the center has since become famous for a different reason: It has repeatedly played host to anti-Semitic speakers who have denied the Holocaust, supported terrorism, and alleged an international conspiracy of Jews and Zionists to dominate the world. (Harvard University, in contrast to Carter’s enthusiasm for Sheikh Zayed bin Sultan al-Nahyan, rejected a $2.5 million from the ruler in 2004 due to his ties to the Zayed Center.)

 

Nor does this exhaust the list of Carter’s backers in the Arab world. Still other supporters include Sultan Qaboos bin Said, who sits atop Oman’s absolute monarchy. An occasional host to Carter, the sultan has also made generous contributions to his center. Prior to inviting Carter for a “personal visit” in 1998, the sultan pledged $1 million to the Carter Center, promising additional support in the future. Similarly, Morocco’s Prince Moulay Hicham Ben Abdallah, the second in line to the kingdom’s throne, has in the past partnered with Carter on the center’s initiatives.

 

On its face, there is nothing objectionable about these contacts. What has raised critics’ eyebrows is Carter’s immense chutzpah: In securing the financial support of assorted Arab leaders, Carter has gradually come to parrot their anti-Israel political agenda -- even as he styles himself as a dispassionate mediator in the Israeli-Palestinian conflict.

 

This was nowhere more evident than in Carter’s credulous support for the late Yasir Arafat. Although Carter had championed Araft as a committed peacemaker since his presidency, in the face of ample evidence to the contrary, his apologies for the terrorist chieftain became particularly shameless in the 1990s. When Arafat and his PLO backed Saddam Hussein’s invasion of Kuwait, thereby loosing the support and -- more important for the corrupt Arafat -- the funding of neighboring Sunni Arab powers, Carter embarked on a Middle East publicity tour to revive Arafat’s diminishing fortunes. As recorded by Carter biographer Douglas Brinkley, “together [Carter and Arafat] strategized on how to recover the PLO’s standing in the United States.” In desperation, Carter turned up in Saudi Arabia on what Brinkley called “essentially a fund-raising mission for the PLO,” pleading with King Fahd to restore Arafat to the Saudi dole.

 

Now that Arafat’s Fatah has been replaced with Hamas, Carter has again proven himself a reliable ally of Palestinian extremism. Scarcely had the terrorist group ascended to power last January than Carter launched a media blitz urging the United States to circumvent its own laws against financing terrorism in order to fund Hamas. As the New York Times put with exquisite finesse, Carter called on Western nations to "redirect their relief aid to United Nations organizations and nongovernmental organizations to skirt legal restrictions” -- that is, to launder money to a terrorist group. When American policymakers declined to heed his advice, and Israel proved unwilling to bankroll the enemy seeking its destruction, Carter promptly denounced the both countries for their “common commitment to eviscerate the government of elected Hamas.”

 

With its relentless disparagement of Israel and its reckless abuse of the historical record, Carter’s latest book may fairly be seen as the logical culmination of his many years of anti-Israel incitement. There was of course no shortage of clues about Carter’s sympathies in his earlier books. In his 2004 memoir Sharing Good Times, for instance, Carter recalled the trips he has taken over the years to Arab dictatorships in Syria and Saudi Arabia and noted with evident satisfaction that he was “always greeted with smiles and friendship.”

 

Readers may be forgiven for finding nothing shocking in this admission. Carter may still harbor illusions of grandeur, seeing himself as an instrument of peace in the Middle East. But an altogether different element explains his enduring popularity in Arab capitals: Not for all the millions they have sunk into the Carter Center over the years could Arab elites have hoped to purchase such a prominent and willing propaganda tool

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385 ساعت 0:0 توسط مهران معمارزاده |


دانشگاه کمبریج

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385 ساعت 21:54 توسط مهران معمارزاده |


دوستی به سل فونم زنگ زد و از من خواست درباره دانشگاه کمبریج انگلستان هم بنویسم.نمی شود از اکسفورد نوشت و از رقیب دیرینه اش ،کمبریج نگفت.یاداور می گردم کسانی که در تهران هستند و می خواهند به کانادا بروند و تحصیل کنند ،به وبلاگ کامیار کرامتیان مراجعه کنند.اما کمبریج هم صاحب اثار گوناگون و با ارزش زبان انگلیسی است.کتاب های اموزشی interchangeاز این دانشگاه است.این کتاب ها اساس اموزش زبان انگلیسی در کشورمان بوده است .چنانکه گفتیم شکراب شدن میانه فرانسه و انگلیس سبب شد ،فرهیختگان انگلیسی از دانشگاه پاریس به اکسفورد بیایند و این امر باعث شد تا دانشگاه اکسفورد در سده ۱۳ میلادی رونق یابد.گروهی از دانشجویان به دلیل فضای سرسختانه شهراکسفورد به کمبریج گریختند ودر انجا دانشگاهی ساختند.این حادثه در ۱۲۰۹ میلادی روی داد.

پروژه هایی برای رونق کمبریج در سده ۱۵ و ۱۶ میلادی شکل گرفت.اما کمبریج در شکل گیری قوانین فوتبال مدرن در انگلستان هم نقش بزرگی داشت.در سده ۱۹ قوانینی که برای فوتبال در دانشگاه وضع شد به تمام انگلستان تسری یافت.در مسابقات ورزشی نیز ،کمبریج و اکسفورد رقیب هم هستند.سر ایزاک نیوتن در این دانشگاه تعلیم دید و سبب فخر کمبریج است.برتراند راسل ،لرد بایرون ،فرانسیس بیکن و...نیز از این دانشگاه بودند.

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385 ساعت 21:35 توسط مهران معمارزاده |


اکسفورد

قبلن که خیلی مذهبی بودم دلم می خواست با اب رودخانه تایمز وضو بگیرم.

رادکلیف در اکسفورد

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385 ساعت 12:50 توسط مهران معمارزاده |


جدیدن ۶ کتاب به نام Bright starاز اکسفورد خواندم.با شکوه بود.برای کودکان نوشته شده بود اما من بسیار اموختم.۴ کتاب نخست را sue mohamedنوشته بود.زن خبره ای که در لیبی ،لبنان ،مصر و فرانسه ،تدریس زبان انگلیسی  داشته است.در کتاب ،persian gulfامده بود و از رسوم مسلمانان هم سخن گفته شده بود.من فکر کنم با توجه به فامیلش ،باید مسلمان باشد.مسلمانان برای به دست اوردن وجهه ای مناسب در جهان به دهها نفر چون سو محمد نیاز دارند.مصطفا عقاد که در هتلی در لبنان در اثر تروریسم بنیاد گرایان کشته شد.کسی که با ساختن فیلم پیغامبر ،نقش مهمی در شناسایی اسلام در هالیوود داشت.اکسفورد شهری کوچک در انگلستان است.باز گشتن انگلیسی های فرهیخته از دانشگاه پاریس به اکسفورد سبب شکل گیری و پیشرفت دانشگاه اکسفورد گشت.(سده ۱۳میلادی).

قدیمی ترین دانشگاه انگلیسی زبان.گسیختگی انگلستان از کاتولیسیسم رومی سبب شد تا برنامه و متد اموزشی دانشگاه از اسکولاستیک به رنسانسی مبدل گردد.در جنگ های داخلی سده ۱۷،دانشگاه اکسفورد طرفدار پادشاهی بود و مردم شهر طرفدار پارلمانتیست ها و کرامول.در اکسفورد بزرگانی چون استفن هاوکینگ ،اسکار وایلد ،روبرت مردوخ (رییس فاکس نیوز )،سر والتر رالی و...درس خوانده اند.


Oxford University    When the quarrel between Henry II and Philip Augustus in 1167 made it impossible for English students to attend the University of Paris , the opportunity for developing a similar institution arose at Oxford. Dominican friars established their main house of study there on arrival in England in 1221 and were followed in 1224 by the Franciscans. Divinity was constituted as a superior faculty and students were admitted who already possessed an arts degree.

University colleges, endowed by patrons, were gradually formed where students resided during their long courses of study. William of Durham founded University College in 1249. John Balliol left money which his widow applied to founding Balliol College in 1282. Earlier, in 1264, Walter de Merton , chancellor of England, devoted most of his fortune to establishing Merton College. Undergraduates were admitted for the first time about 1500. By Elizabeth's reign, there were fifteen colleges. As at Cambridge, they increasingly attracted the sons of wealthy or aristocratic families rather than poor scholars.

Under the influence of Archbishop Laud , Oxford became associated with high-church views, reinforced after the 1640s when the city was the headquarters of the royalist army during the Civil War. In the early Hanoverian period it was reputed a nest of Jacobitism , though such disloyalty as there was caused the authorities little more than momentary irritation. More than two-thirds of its graduates entered the Church of England, and the Oxford movement in the 19th cent. reflected their concerns about priesthood.

the 19th cent. saw the beginnings of change. Degrees were no longer awarded without written examination. Honours degrees in both classics and mathematics were introduced in 1801, creating the ‘double first', and a similar provision was made for science and law in 1890. From the last quarter of the 19th cent. the number of Oxford colleges began to increase. the first two colleges for women were Lady Margaret Hall and Somerville (1879), and since 1937 colleges for postgraduate study, such as Nuffield, St Antony's, Linacre, and Wolfson, have been founded.

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385 ساعت 12:22 توسط مهران معمارزاده |


دوستی ،رپرتاژی درباره کوبا را از بی بی سی دیده بود.در ان برنامه ،کوبایی ها برای سلامتی فیدل کاسترو دعا می کردند.دوستم از من پرسید ،چرا مردم کوبا دوست فیدل کاسترو هستند.به او گفتم ،پاسخ تو سندروم استکهلم است.گاهی گروگان ها ،گروگان گیرهایشان را دوست دارند.

The syndrome is named after the Norrmalmstorg robbery of Kreditbanken at Norrmalmstorg, Stockholm, Sweden, in which the bank robbers held bank employees hostage from August 23 to August 28 in 1973. In this case, the victims became emotionally attached to their victimizers, and even defended their captors after they were freed from their six-day ordeal. The term was coined by the criminologist and psychiatrist Nils Bejerot, who assisted the police during the robbery, and referred to the syndrome in a news broadcast.

It is sometimes referred to as Helsinki Syndrome; however, this may simply be due to the erroneous naming of the syndrome in popular media, for example by a news reader in the first Die Hard film

حادثه ای در دهه ۱۹۷۰ در سوئد روی داد و غارتگران بانک مورد دلبستگی گروگان ها قرار گرفتند.

در روسیه سفید هم وقتی بحث لوکاشنکا می شد،من پدیده سندروم استکهلم را می دیدم.اگر واقعن در ان کشورها ،ازادی باشد البته بانگ مخالفین هم شنیده خواهد شد.ولی در کل سندروم استکهلم هم هست و ساز و کارهایش جاری و ساری است.

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385 ساعت 11:49 توسط مهران معمارزاده |


چیستان

این گفته ها از کیست ؟

Religions are the cradles of despotism

Sex" is as important as eating or drinking and we ought to allow the one appetite to be satisfied with as little restraint or false modesty as the other.

What is more immoral than war?

Your body is the church where Nature asks to be reverenced.

Lust is to the other passions what the nervous fluid is to life; it supports them all, lends strength to them all ambition, cruelty, avarice, revenge, are all founded on lust.

The horror of wedlock, the most appalling, the most loathsome of all the bonds humankind has devised for its own discomfort and degradation.

وجدانن تقلب نکنید !!!


La Coste, the Castle of Marquis de Sade, is located about 40 km east from Avignon, in the south of France. Suspended on a hill and bordered by rural dwellings, it dominates the surrounding villages. The structure, practically no more than a ruin today, was typical for the countrified aristocracy of the time. As a great criminal in French history, the Marquis de Sade does not have its place among the local heroes, and the regional tourism board has done nothing to make the castle attractive to visitors. Still, a small number of tourists visit the site each year and they can buy picture postcards in the shops that border the road leading up to the castle. At the end of the road, they can see the modest castle gate that harbors a long time abandoned bell.
The acquiring of the La Coste domain by the Sade family goes back to 1627, some 113 years before the birth of Donatien, at the event of the marriage of Jean-Baptiste de Sade, great-great grand father of the divine Marquis, with a certain Diana of the Chimiane family, who was then ruled the region. After his marriage with Renee from the Montreuil family, the Marquis organized banquets and performances of his theater plays, in the absence of his wife Renee who stayed in their Paris lodgings. These feasts embodied the Parisian high life and stirred up a lot of jealousy among the aristocrats in the region.

Still later, the castle became a shelter for the Marquis on the run. Absorbed as he was by various encounters with the law that ended in flight and incarceration and
his numerous bacchanals, the Marquis stayed only for short lapses of time at La Coste, together with his wife. They spend the time in complete silence, without feasts and without frills. More than a place of libertine delights, La Coste was a home for Le Sade, where his wife waited for the return of her imprisoned husband.



لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385 ساعت 18:43 توسط مهران معمارزاده |


در زمان سلسله پهلوی ،خسروگلسرخی در روزنامه کیهان می نوشت و بیژن جزنی هم در تبلیغات صدا و سیما کار می کرد.جان هوارد لاوسون هم کمونیستی بود که در هالیوود کار می کرد.لاوسون در نیویورک زاده شد و نویسنده ای صاحب نام و بلند مرتبه گشت.در جنگ جهانی اول ،راننده امبولانسی در اروپا شد.پس از بازگشت به امریکا ،کمونیستی شناخته شده بود.

در دهه ۲۰ نمایشنامه هایش در برادوی اجرا می شد.در اواخر این دهه به هالیوود رفت و فیلمنامه هایی از او ،بر پرده نقره ای سینما به چشم می خورد.در ۱۹۳۳ از پیشگامان تشکیل کانون صنفی نویسندگان امریکا شد و یک سال بعد به حزب کمونیست امریکا پیوست.چندین فیلم او مضمونی سیاسی داشت.فیلمی درباره جنگ های داخلی اسپانیا و فیلم دیگری با ستایش از امریکا که به شوروی پیوسته بود (جنگ جهانی دوم ).پس از جنگ هواک (کمیته بررسی فعالیتهای ضد امریکایی )لاوسون را نیز زیر ذره بین خود نهاد.او به پرسشهای کمیته پاسخ نگفت و جزو فهرست سیاه قرار گرفت.به ۱۲ ماه زندانی در اشلند و ۱۰۰۰ دلار جریمه محکوم شد.او سرانجام به مکزیک رفت و تفسیر مارکسیستی خود را از درام ،سینما و... به صورت کتاب هایی چاپ کرد.او بر این اعتقاد بود که هالیوود و سینمای امریکا وسیله ای برای پروپاگاندا شده است و کارگران ان دیار را از بدست اوردن اگاهی طبقاتی باز داشته است.

لیست سیاه هالیوود

The Hollywood Ten

 Others

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385 ساعت 15:0 توسط مهران معمارزاده |


کریسمس ،معمولن جشن های ماه دسامبر را مورد غفلت قرار می دهد.اما جشن هنوکا در خانواده های یهودیان اجرا می گردد.در سده دوم پیش از میلاد ،انتیوخوس چهارم بر صریر قدرت نشست و معبد یهودیان ،غارت شد.یهودیت غیر قانونی اعلام شد.اما یهودیان دست به شورش های پراکنده ای زدند و بالاخره پیروز شدند و معبد انان با نور روغن زیتون روشن شد.هنوکا ،عید روشنایی است و به خاطر ان روز تاریخی.باید در هشت شب ،در منورایی ،شمع ها روشن گردد و خداوند ستایش گردد.


مراسم هنوکا در کاخ سفید

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385 ساعت 11:39 توسط مهران معمارزاده |


جورابهای کریسمس که سانتاکلاوس باید انرا با میوه ،سکه ،اسباب بازی و شیرینی پر کند

red wine, combined with spices and is usually served hot.

درخت کریسمس در برلن

کارتهای کریسمس

اولین کارت کریسمس در لندن

درخت کریسمس در مرکز راکفلر

کریسمس بال

کریسمس پیکل

اسنو بیبی

پامپکین پای

نان زنجبیلی در فرم کیکی

خانه نان زنجبیلی -مرا یاد هانسل و گرتل می اندازد.

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385 ساعت 10:25 توسط مهران معمارزاده |


چند هفته پیش مقامات ترکی از دولت ایران گلایه کرده بودند.گویا تورهای انتالیا ی ترکیه از طرف ایران لغو شده است.گویا ایرانیان با بیکینی در سواحل دریا حضور می رساندند و تلویزیون ترکیه انرا نشان داده است.در استان انتالیا ،شهری به نام میرا وجود داشته است که کشیشی به نام سنت نیکلاس در انجا زندگی می کرده است.او دست خیر داشته است و حتا خانواده ای مسکین را که پدر برای تامین جهیزیه دخترانش ،قصد داشت انها را به روسپیگری وادارد با هدایای خود نجات داد.ای کسانی که حکم سنگسار را برای دیگران دوست دارید و با برداشتن سنگ ،تقرب الهی می جویید.ایا تا کنون به این جنبه ها توجه کرده اید؟چه بسا بسیاری از روسپی ها ،اینچنین به این راه کشیده شده اند.روز کریسمس نزدیک است و سانتا کلاوس با ان ریش سفید و لباس های قرمزش ،چشم کودکان مسیحی را با امدنش روشن می سازد.

شکل گیری سانتا کلاوس پیچیده است.سنتزی از عهد پاگانیسم در انگلستان ،سنت نیکلاس وخدایگان نروژی چون اودین به شکل سانتا کلاوس در امده است.او از قطب شمال با سورتمه ایی که توسط گوزن ها کشیده می شود ،می اید.چون سنت نیکلاوس ،دست بخیر است.

سنت نیکلاوس

پیشکش هایی برای کودکان دنیا.پیوریتن ها چون کرامول با کریسمس ،مخالف بودند.در امریکا نیز پیوریتن ها ،ضدیت خود را با کریسمس و سانتا کلاوس نشان داده اند.سانتاکلاوس نمادی دنیوی و سکولار است و توسط ظاهر بینان دینی پذیرفته نمی شود.

خدای اودین

خدای اودین در کشورهای نوردیک که با ریش بلندی تصویر می گردد در این سنتز جای دارد و هرچه که به پاگانیسم -به قول انها ،جاهلیت -مربوط شود قابل بخشودگی نیست.کمونیست ها هم با سانتا کلاوس ،میانه ای ندارند.چون سرمایه داران از صنعت کریسمس و به خصوص سانتاکلاوس ،پول می سازند.من کریسمس را دوست دارم.و با داستان چارلز دیکنز که والت دیسنی انرا انتروپومورفیزه کرد ،انس و الفتی راستین دارم.

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385 ساعت 9:19 توسط مهران معمارزاده |


متاسفانه چند روز است مقارن با انتخابات خبرگان وضع بلاگفا هم به هم ریخته است.وقتی پست مطلب جدید را می اوری نوار ویرایش و قلم و رنگ و...وجود ندارد.نمی توانی عکسی بگذاری.مطلبی داشتم درباره کریسمس و سانتا کلاوس که متاسفانه بدون نوار ویرایش و امکانات عکس و فونت قلم امکان پست ان وجود ندارد.امیدوارم وضع بلاگفا خوب شود تا امکان ارتباط با شما دوستان برقرار گردد. ارادتمند-مهران معمارزاده 26 اذر 85 ساعت یک و سی دقیقه نیمه شب-اصفهان


لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385 ساعت 0:32 توسط مهران معمارزاده |


به یاد شارون تیت

Sharon Marie Tate  was an American film actress who was was murdered by followers of Charles Manson, at her Benedict Canyon home, along with four others; she was eight months pregnant at the time.

شارون ماری تیت همسر رومن پولانسکی بود که توسط پیروان چارلز مانسون  در اواخر دهه ۱۹۶۰دشنه اجین شد.

با رومن پولانسکی

 

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1385 ساعت 13:27 توسط مهران معمارزاده |


بی شک جنگ پدیده ی زیبایی نیست .خرابی ها ،کشتارها ،خون ،خمپاره و صدها افت دیگر.در دوران سربازی موقع هدفگیری ،هیچکدام از گلوله هایم به هدف نخورد.من بدترین سرباز در گروهان و شاید هم در کل پادگان بودم.اسم شب را لو می دادم،جورابم را نمی شستم و برای اینکه خیس باشد زیر کلمن انرا مرطوب می کردم.کفشم را خوب واکس نمی زدم.در پا مرغی ،پام گرفت و نتوانستم با دوستان به همدان بروم.ولی با تمام اینها جنگ هست و خواهد بود.انسان ،نیاکانی شکارچی داشته است و ساختار روانشناختی او به نوعی با جنگ ارتباط دارد.کارل فون کلایتزویتس از نظریه پردازان فلسفه جنگ بود.او جنگ را سیاست به صورت دیگر می دانست .بنابراین چون سیاست هم به نوعی از اخلاق جداست بنابراین جنگ هم مشمول ارزشهای اخلاقی نمی گردد.اما لئون تولستوی با کتاب جنگ و صلح در اندیشه و روح و جان مهاتما گاندی و شیوه غیر خشن او تاثیر فراوانی داشت.تولستوی استوره پاسیفیسم است.نیکولو ماکیاولی که سیاست و روابط بین الملل مدرن بر اساس ارای اوست در کتاب شهریار ،برداشتی فلسفی از جنگ می دهد و در کتاب هنر جنگ از استراتژی بیشتر می گوید تا فلسفه.به طور کلی مکاتب فلسفه جنگ بر سه دسته است :

the cataclysmic, the eschatological, and the political

۱-دیدگاه کاتاکلیسمیک از لئون تولستوی است.

                                             

جنگ مقاصد اندکی دارد ولی خرابیهای فراوان.جنگ ،جامعه را با تغییرات مخربی مواجه می سازد.

۲-دیدگاه اسکاتولوژیکال بر این باور است که جنگ ها ی نهایی برای رسیدن به جامعه ای بدون جنگ است.در این دیدگاه دو زیر گروه بیش از همه شاخصند:

الف )تئوری جهانی :کارل مارکس بر این باور بود که با غلبه بر بورژواها ،پرولتاریا رهبری جامعه ای بی طبقه را بر عهده خواهد داشت.

ب )مسیانیک :مسیحیان بر این باورند که در ارماگدون و با امدن مسیح ،شیطان از بین خواهد رفت.

جنگهای مقدس چون جهاد ،جنگ های صلیبی ،ایده نژادی نازیها و...نیز در این تقسیم بندی قابل بحث است.

۳-دیدگاه سیاسی:کلایزویتس و ماکیاولی دیدگاهی سرشار از فلسفه سیاسی به جنگ دارند.در جنگ اسراییل و حزب الله لبنان به نظر می رسد حزب الله دیدگاهی اسکاتولوژیکال دارد و اسراییل دیدگاهی سیاسی.حزب الله هدفش از بین بردن اسراییل است چون تفکری جهادی دارد ولی اسراییل می خواهد حزب الله را از بین ببرد چون از نظر سیاسی ،این گروه تهدیدی برای امنیت این کشور است.البته در تفکر یهودیان هم دو دیدگاه اسکاتولوژیکال و کاتالیسمیک وجود دارد که بررسی ان به نوشته ای دیگر اختصاص داده می شود.تفکر شهبارای عزیز و نیش گرامی از نوع کاتالیسمیک است.

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1385 ساعت 13:6 توسط مهران معمارزاده |


بحث هایی که با دوستان به ویژه مهران نصر و حمید سمیع عادل دارم ،به من جرات می دهد در حوزه هایی پیش توپچی ها ،ترقه در کنم.در این پست از مطالعات رسانه ها می نویسم.ادمی هماره می خواهد نسبت بین ازادی ،دموکراسی و رسانه ها را بداند.شیکاگو جای تعیین کننده ای بود.از سویی لئو اشتراوس بود که او را پدر نو محافظه کاری می گویند.او از المان به امریکا امد و به تدریس تاریخ فلسفه علوم سیاسی با خوانش ویژه اش شد.بعدن دو نحله ،نومحافظه کاری ساحل شرقی به رهبری الن بلوم و نومحافظه کاری ساحل غربی ایجاد شد.لئو اشتراوس در شیکاگو تدریس می کرد.شیکاگو مرکز مکتب میلتون فریدمن اقتصاد دان نئو لیبرالیستی هم هست.شیکاگو مرکز گانگستریسم هم بود.الکاپون از انجا برامد.واما شیکاگو ،جایگاه جان دیویی ،چارلز کولی و جرج مید هم بود.در دهه ۱۹۲۰ انها اثر مدیا (رسانه ها )را برای ایجاد دموکراسی خالص و جامعه انسانی ایدئال وGreat communityبررسی می کردند.انها ارتباط الکترونیکی را تسهیل کننده های دموکراسی می دانستند.بین جنگ جهانی اول و دوم ،انستیتویی برای تجزیه و تحلیل پروپاگاندا در امریکا شکل گرفت.هارولد لاسول و والتر لیپمن ،به وجود پروپاگاندا برای دموکراسی باور داشتند.در جنگ جهانی دوم ،پل لازارسفلد بزرگترین دانشمند رسانه ها بود.او از روانشناسی و رفتار گرایی برای تاثیر مدیا روی عقاید مردم ،معیارهای قابل سنجشی را اندازه گرفت و نظریه Limited effectsرا مطرح کرد.

او دریافت که رسانه های جمعی ،اثر محدود شده ای بر روی الگوهای رای گیری دارد.لازارسفلد از دانشگاه کلمبیا بود و جنبه های قابل سنجشی را در تاثیر مدیا و جنگ و رسانه ها و انتخابات داد.با لازارسفلد دریافتیم که نباید از تاثیر رسانه ها برروی کنش های ادمی اغراق کنیم.اما مکتب دیگر فرانکفورت بود که خوانش مارکسیسم با رویه های فرویدی ،وبری و....بود.ادورنو ،صنعت فرهنگ را مطرح کرد و به نقد روشنگری با دیالکتیک منفی پرداخت.

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1385 ساعت 12:58 توسط مهران معمارزاده |


گندی شاپور بزرگترین مرکز پزشکی دنیا در زمان ساسانیان بود.خسرو انوشیروان را شاه فیلسوف می نامیدند چون نستوریان ،مسیحیان و فیلسوفانی که زیر تعقیب روم بیزانس بودند می پذیرفت وامان می داد .او نهضت ترجمه ای شکل داد.و اثار یونانی و سریانی را به پهلوی در می اورد.این اثار ،پزشکی ،فلسفی و...بود.انوشیروان بزرگ -خداوند گور او را پاک گرداناد -برزویه پزشک را به هند وچین فرستاد تا بزرگان علمی ان دیار را به گندی شاپور دعوت کند.

پس از غلبه اعراب بر ایران ،انجا همچنان وجود داشت و مرکز بزرگ پزشکی جهان اسلام شد.اما عباسیان به ان حسد می ورزیدند و بعدن مامون ،بیت الحکم ایجاد کرد که رقیب انجا گردد.در سلسله پهلوی ،دانشگاه پزشکی جندی شاپور تاسیس شد.

The first woman ever to be appointed as vice-chancellor in a university in Iran, Dr. Tal'at Basāri, was appointed at this university in the mid 1960s, and starting 1968, plans for the modern campus were designed by famed architect Kamran Diba


بیمارستان ها هماره با انسان های نوعدوست و خیرخواه ارتباط داشته اند.یکی از انها بیمارستان جان هاپکینز در امریکاست که ارزوی هر دانشجوی پزشکی می باشد.جان هاپکینز ،کواکر بود و انسان دوستی را از تعالیم این فرقه مسیحی فراگرفت.او ابولیشنیست (خواستار الغای برده داری )نیز بود.کمک های مالی وی به نام اور شدن این بیمارستان بزرگ دنیا مدد رساند.دانشگاه پزشکی جان هاپکینز نیز بهترین دانشگاه پزشکی دنیاست.

جان هاپکینز

 

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1385 ساعت 11:10 توسط مهران معمارزاده |


نتایج نظر سنجی ما ،نشان از یک بد سلیقگی داشت.عباس کیارستمی گوی سبقت را از دیگران ربوده است.در حالیکه بزرگانی چون کیشلوفسکی ،هیچکاک ،برتولوچی ،بیضایی و...بهره چندانی از عنایت دوستان نداشتند.ژیل دولوز از فیلسوفانی است که درباره سینما ،ارایی دارد.او سینمای پیش از جنگ جهانی دوم را سینمای کلاسیک مبتنی بر تصویر -حرکت و سینمای مدرن پس از ان را سینمای مدرن مبتنی بر تصویر -زمان می داند و هیچکاک (کسی که متاسفانه در نظرسنجی به او توجهی نشد )مفصل سینمای کلاسیک و سینمای مدرن است.او سینمای معطوف به رابطه را خلق کرد.دولوز ادم کمی نیست.او را فیلسوف سینما می دانستند.روسلینی بر این باور بود که هر چه دنیا ناانسانی تر شود ،وظیفه ی هنرمند برای باور کردن و باور اوردن به وجود نسبتی بین انسان و جهان هم سنگین تر می شود.دولوز براین باور است که سینما منشی کاتولیکی دارد.سینما رابطه ی خاصی با ایمان و اعتقاد دارد.ایمان مسیحی و ایمان انقلابی ،این هنر را دو قطبی کردند.کاتولیسیسم روسلینی یا برسون و فورد با سینمای انقلابی ایزنشتاین روبروی همند.اگر به سینمای هیچکاک با نگاه دلوز بنگرم ،در می یابم که عناصر کاتولیسیسمی درسینمای او بسیار است.اما برای من رابطه دو کارگردان کاتولیک با فروید  بیشتر اهمیت دارد.در سینمای هیچکاک کاتولیک ،فتیش های فرویدی بسیار دیده می گردد.وسرانجام سینمای بونوئل ،که ایینه ای به ناخوداگاه است.اگر بونوئل در اسپانیای کاتولیک زاده نمی شد ،ایا سینمای سوررئالیسم می داشتیم.جالب است که سوررئالیسم در فرانسه کاتولیک زاده شد.اندره برتون پدر این مکتب بود.

لينك مطلب | نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آذر 1385 ساعت 21:26 توسط مهران معمارزاده |


روسپی گری ،قدیمیترین شغل تاریخ شناخته می شود و در نوعی شمپانزه و پنگوئن هم دیده می شود.پنگوئن ها ی ماده در ازای به دست اوردن سنگ برای لانه گزینی به روسپی گری می پردازند.شمپانزه های بونوبو هم در ازای به دست اوردن غذا به چنین رفتاری تمایل می یابند.نوعی از روسپیگری ،نوع مقدس ان است .که در سومر و بابل و...وجود داشته است.فنیقی ها ،روسپیگری مشابهی را در خاور میانه گسترش دادند.در اسراییل ،هم این حرفه بود ولی پیامبران با ان به شدت می جنگیدند.در یونان قدیم ،روسپیان افراد متنفذی بودند که حتا مالیات می پرداختند.در یونان ،در سده ۶ پیش از میلاد ،سولون، اولین روسپی خانه این کشور را بنا نهاد.و با در امد حاصل از ان معبدی برای افرودیت بنا نهاد.در روم باستان ،بیشتر روسپیان ،بردگان خارجی بودند.

در پمپئی ،روسپی خانه بزرگی ساخته شد.در قرون وسطا ،هر رابطه غیر ازدواج از سوی کاتولیسیسم رومی  ،ممنوع شناخته شد.اما در عمل ،روسپیگری به خاطر اثر ممانعت کننده اش از تجاوز به عنف ،استمنا و بچه بازی ،در متن زندگی مردم بود.روسپیان ،شر لازم بودند.اگر خانه ،فاضلاب و مستراح می خواهد بنابراین ،شهر هم به روسپی خانه نیاز دارد.در سده ۱۸ در شهر ونیز ،روسپیان به استفاده از کاندوم که از روده گاو ساخته شد،مشغول شدند.بین ۱۹۱۰ تا ۱۹۱۵ ،روسپیگری در ایالات امریکا ،قدغن شدوحتا در ۱۹۱۷ ،محله بدنام استوریویل در نیو اورلئان بسته شد.تا سال ۱۹۵۳ در الاسکا ،روسپیگری ادامه داشت و در قسمتهایی از نواد ا هنوز هم ادامه دارد.


The detective leading the hunt for the killer of five prostitutes in eastern England has said officers have a "number" of suspects despite few obvious signs of a breakthrough.

After a fifth victim was identified as prostitute Annette Nicholls on Friday, police finally linked all five cases, indicating they believe all the victims were killed by the same person. All the victims' bodies were found naked in rural areas near the town of Ipswich.

Detective Chief Superintendent Stewart Gull told reporters Friday detectives were interested in several people, some of whom were clients of prostitutes.

"We have got a range of individuals who have been suggested to us. Some are local but some are not. Some are not punters."

Gull refused to say how many suspects but said his detectives were making "good progress."

"The launch of a fifth murder inquiry in such a short space of time is unprecedented for Suffolk constabulary," he added.

Gull said his message to the people of Ipswich, near where the five bodies have been found this month, was: "Don't panic."

Nichols was a 29-year-old prostitute who had been reported missing. Her body was found three day ago, naked but still wearing jewelry. (Timeline)

On Thursday, police identified the other body as Paula Clennell, 24, also a missing prostitute.

Initial post-mortem tests failed to reveal a clear cause of Nicholls' death, but additional testing is being done.

Nicholls' family is expected to make a public statement on Friday afternoon.

The British medical examiner determined that Clennell died from "compression to the neck."

Police had already determined that Anneli Alderton, 24, whose body was found Sunday near a roadway after it was spotted by a motorist, died from asphyxiation, according to Gull.

When asked if the two women were strangled to death, Gull would not go beyond Home Office pathologist Nat Cary's characterizations.

Police believe all five may have been killed by the same perpetrator, or perpetrators, because of the "striking similarities" in the locations of their bodies, Gull said.

While all five young women were found naked in rural wooded areas outside Ipswich, officially only the deaths of Gemma Adams, 25, and Tania Nicol, 19, have been forensically linked, he said.

Both Adams' and Nicol's bodies were found under water in two streams, and were still wearing jewelry when they were recovered, Gull said.

All five bodies were believed to have been dumped at the sites outside Ipswich and killed at different locations, Gull said.

Blue BMW

So far, Suffolk police have taken 7,000 calls from the public, including 1,800 in the last day, with possible tips for their investigation, Gull said. Police continue to appeal for any information about the last whereabouts of the five young women. Police believe the key to finding the perpetrator may lie in the clothing they were last wearing.

They hope that information will allow them to find images of the five women on closed-circuit TV. Investigators are already looking over CCTV video from nearby areas, including the train stations where Alderton is believed to have been on December 3.

Investigators are also interviewing Ipswich prostitutes, and hope to track one prostitute who told British media that she last saw Alderton get into a blue BMW, Gull said.

Most of the town's 30 to 40 prostitutes are heeding warnings to stay off the streets, Gull said. (Full story)

Suffolk Police are now getting help from 26 other police forces nationwide and more than 250 officers are on the case.

"These are five young women who have been killed and that will affect anybody," Assistant Chief Constable Jacqui Cheer told CNN. "We've all got partners, we've all got children. We've all got people we know who live and work in the area. So it does have an emotional effect on people."

The killings have sparked international media attention: Journalists from Japan, the Netherlands, and Germany are in the eastern Suffolk County covering the story.

British tabloid "News of the World" has offered a £250,000 ($490,000) reward for any information leading to the capture and conviction of the killer or killers.

'Gladness of happy times'

Nicol's parents, Kerry Nicol and Jim Duell, issued a statement Friday that Duell read to reporters:

"Tania was a lovely daughter -- she was a caring, loving, sensitive girl who would never hurt anyone. Unfortunately, drugs took her away into her own secret world -- a world that neither of us were aware of," Duell said.

"Tania has been taken by someone who needs to be found. We ask that anyone who knows this person or persons to come forward and contact the police.

"We would like to thank all the people who have offered help so far, but ask anyone who has information, however small, please tell us, even if they come forward anonymously."

He also tried to comfort the other families: "They can't take away our memories, they can't take away our love, our fortitude, our courage. Grieve for our daughters but not unnecessarily.

"Live your lives through your departed daughters as they would want to see us move on with our lives, and not going around with our heads bowed down.

"A time for sadness and a time for gladness, a gladness that they belong to us, a gladness of happy times they shared, the joy they brought to us, the thankfulness that they are now at peace. Amen."

لينك مطلب | نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آذر 1385 ساعت 19:16 توسط مهران معمارزاده |


انتون لاوی در ایالت زادگاه گانگستریسم در خانواده ای توزیع کننده لیکور به دنیا امد.کسی که بانی مکتب شیطان گرایی و بنا کننده کلیسای شیطان بود.او فردی ماتریالیست بود و شیطان را به عنوان نمادی از ارزشهای خاکی و زمینی ،تقدیس می کرد.خانواده انتون به سان فرانسیسکو کوچ کرد و انتون قریحه ای پربار در موسیقی نشان می داد.او علاقه ای وافر به ادبیات تاریک ،اکسپرسیونیسم المان و داستان های جک لندن نشان می داد و عاشق شخصیت راسپوتین نیز بود.

                               

از مدرسه اخراج شد و به سیرک رفت.او سخنرانی هایی در جمعه ها درباره علوم خفیه و عجیبه داشت.در دهه ۱۹۶۰ دین جدیدی ایجاد کرد،سرش را تراشید و کلیسای شیطان را بنا کرد.وی نظریات فلسفی نیچه ، جک لندن،چارلز داروین ،مارک تواین  و مارکی دوساد را با مناسکی ویژه مخلوط کرد و انجیل شیطانی را نوشت.لاوی نقاش برجسته ای بود،در موسیقی دست داشت و گربه های بزرگ را دوست داشت.در ۱۹۹۷ انتون لاوی در گذشت و مراسمی شیطانی و سری در سوگ او انجام شد،جسدش اتش زده شد .گروهی از شیطان گراها ،شیطان را می پرستند و ارزوی پیروزی او را بر نیکی و خوبی دارند.ولی انتون لاوی ،شیطان را سمبلی از ارزشهای مادی گرایانه و دنیوی می دانستند.در کرد تباران ،گروهی مذهبی به نام یزیدی هستند که فرشته طاووس را تکریم می کنند که وابسته به شیطان محسوب می گردد.

                                 

بی شک نگاه لاوی به شیطان فلسفی بوده است.اما در حوزه تفکر اسلامی نیز افرادی چون احمد غزالی و حلاج هم بوده اند.حلاج باور داشت ،ابلیس که نزد بسیاری منشا شر است در مجموع هستی ،شر نیست .خیر یا لازمه خیر است !!!.حلاج ،شیطان را از ظلمت شر بیرون کشید و او را عاشق سرسخت کمال یافت و در عشق حق به پایداری ستود.انتون لاوی در فیلم <بچه رزماری>از رومن پولانسکی نیز حضوری داشت.

لينك مطلب | نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آذر 1385 ساعت 19:5 توسط مهران معمارزاده |


دوستان کوچه باغهای وبلاگ ،هر کدام به شیوه ای عمل کردند،بعضی چون رها و امیرحسین رجبی ،در تردیدی کیرکگوری می سوختند و سرانجام رای دادند:

مانده­ام بین تصمیمی سخت:

دادن یا ندادن

و البته که منظورم «رای» می­باشد

 

نويسنده: رها
جمعه 24 آذر1385 ساعت: 12:21
حسین جان. من بالاخره دادم و البته که رای رو دارم می گم!

 
اینجا اوکراین نیست! لبنان هم نیست! حتی عراق و افغانستان هم نیست! ایران کشور کرخت و سنگینی شده! توی خونه نشستن ما اگه به گوش دنیا می رسید، تا حالا رسیده بود! تا حالا هیچ اتفاقی نیافتاده و توی این باقی عمر تباهمون هم نخواهد افتاد! هیچ! من و بهزاد باز هم رای می دیم.
 
شهبارا و پایین ،رنگ صندوق را ندیدند:
 

در انتخابات امروز شرکت نخواهم کرد. اگر بعدآ در آینده پشیمون بشم، به جاش سال آینده در راهپیمایی روز جهانی قدس شرکت میکنم. اگر هم احتمالآ همین هفته بعد از اعلام نتایج از شرکت نکردنم احساس گناه کنم، ممکنه جمعه هفته دیگه برم نماز جمعه.

به نظر من بحث شرکت در انتخابات در ایران امروز دیگر به کلی منتفی ست  . پس از ماجرای انتخابات ریاست جمهوری نهم و به ریاست گماردن محمود احمدی نژاد شرایط به کلی دگرگون شده است . دیگر حتا ماجرای انتخاب بین بد و بدتر که در سال های اخیر منطق اصلاح طلبان و طرفداران شرکت در  انتخابات را شکل می داد سپری شده است.

کوروش از کشور ایبسن و گریک ،ایرانیان داخل را به رای دادن فرامی خواند:

رفقا جون مادرتون برید و رأی بدین، من حتی به سفارت هم زنگ زدم که ببینم میتونم رأی بدم یا نه؟ که گفتند فقط ریاست جمهوری رو میشه از خارج کشور رأی داد.

و سینا چنین گفت :

فردا یکی دیگر از روزهای انتخابات در ایران است .از آنجایی که بر خلاف نظر برخی از افراد* که معتقدند سرنوشت آینده ملت ایران در این انتحابات رقم می خورد من از ابتدا به این عقیده نبودم و نیستم٬ بالتبع  موضعگیری له یا علیه شرکت در اون رو هم کاری بیهوده میدانستم

و دوستمان ،سرباز ذخیره امام زمان به تکلیف الهی خود عمل کرد و رای داد:

در هنگام نوشتن رای هم بعضیها برگه رای شان را دادند ما بنویسیم که با اعتراض مسئول نظارت مواجه شدیم!!!به هر حال کار خودمان را کردیم و در اطراف ما بعضی از مردم هم نظر می خواستند می دادیم و همانجا اسم طرف مورد نظر ما را می نوشتند واقعا این اعتماد دوستان و مردم لذت بخش است.فکر کنم چند نفری را شستشوی مغزی دادم!!!

لينك مطلب | نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آذر 1385 ساعت 18:51 توسط مهران معمارزاده |


اگر حمید سمیع عادل با دوستداری تریاد فروید-لاکان -ژیژک شناخته می گردد.بی گمان مهران نصر با مکتب فرانکفورت خصوصن ادورنو ،دلبستگی دارد.در دهه ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰ تفکر موسوم به نظریه انتقادی در فرانکفورت شکل گرفت.این جریان فکری تلاش می کرد برای کشف ساختارهای زیرین جامعه معاصر و نقد ان پایگاهی نظری تدارک بیند.اندیشه های مارکسیستی ،هگلی ،کانتی ،وبری ،فرویدی و هوسرلی دستمایه های این تدارک بودند.مارکس هورکهایمر ،بنیان گذار این مکتب بود.این مکتب حقیقتن مارکسیستی بود ولی خوانش مارکسیسم با رویکردی فرویدی ،انرا از گروه های دیگر جدا می ساخت.او پوزیتیویسم را که بر جدایی سوژه(ذهن یا شناسنده)از ابژه(عین یا جهان بیرونی )استوار بود نقد کرد و مکتب وین را که از موضع پوزیتیویستی حرکت می کرد مورد انتقاد قرار داد.هورکهایمر با تمرکز بر پراکسیس و ترکیب کار عینی و ذهنی ،اقتصاد گرایی را مورد نقد قرار داد.

حمید سمیع عادل و مهران نصر

کاخ سلیمان شاه صفوی

او به جای ساخت اقتصادی به عنوان تعیین کننده روابط تولیدی ،کلیت اجتماعی و روابط دیالکتیکی بین اجزا این کلیت را قرار داد.در مارکسیسم ارتدکس ،اقتصاد زیر بناست اما در نگاه هورکهایمر  ،عوامل روبنایی و زیر بنایی در ارتباطی دیالکتیکی و مرتبط به هم مورد توجه قرار می گیرند.ادورنو در کتاب دیالکتیک روشنگری ،نقد جامعه سرمایه داری را تا نقد اندیشه روشنگری پیش می برد.عقلانی شدن در دنیای معاصر ریشه در دوران روشنگری دارد و به سلطه عقلانیت ابزاری ختم شده است.حتا فاشیسم حاصل عقلانیت ابزاری است.ادورنو یکی از مظاهر سلطه عقلانیت ابزاری را صنعت فرهنگ می داند که فرهنگ استاندارد با بهره گیری سرگرمیهای منحط و توده گیر است که ازادی را از میان می برد.برنامه های حمید شب خیز بهترین نمونه برای صنعت فرهنگ است.ادورنو تنها نقطه عزیمت در نگاه به جامعه را نفی و نقد (دیالکتیک منفی )می شناسد.او حتا از ترسیم جامعه اینده که جانشین جامعه افت زده کنونی می گردد ،خودداری می کند.نقطه عزیمتی غیر از نفی و نقد نیست.

لينك مطلب | نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آذر 1385 ساعت 12:59 توسط مهران معمارزاده |


ادینه ،انتخابات مجلس خبرگان و شورای شهر است.نگاه رایج به انتخابات ایران چهار گونه است:

۱-نگاه کانتی:طغیان و شورش در نظر کانت مطلقن مردود است.مردم مکلفند حتا تحمل ناپذیر ترین سو استفاده ها از قدرت را تحمل کنند و مقاومت در برابر قوانین دولت ،خود عملی خلاف قانون است.مردم حق دارند از حکومت بخواهند که از اقدامات خلاف عدل خودداری کند.به نظر می رسد فلسفه کانت ،انقلابی است ولی خودش شخصی محافظه کار است.اگر به نظر وی مراجعه کنیم چه بسا باید پای صندوق رای برویم و به لایه های بهتر حکومت رای دهیم.

۲-نگاه لاکی:اگر حکومتی ،حقوق طبیعی انسانها را رعایت نکرد یا اصل تفکیک قوا را مراعات نکرد باید با زور و انقلاب سپید لاکی انرا برکنار کرد.با این نگاه باید در انتخابات شرکت نکرد.

۳-نگاه بهنودی :مسعود بهنود و علیرضا نوریزاده در این دسته اند.انها می گویند که به دوستان اصلاح طلبشان رای دهند تا محافظه کاران قدرتشان را گسترش ندهند.

۴-نگاه تکلیفی :در این نگاه ،انتخابات تکلیف شرعی است.حفظ نظام اسلامی اوجب واجبات است و انتخابات هم زمینه واجب است بنابراین خودش هم واجب محسوب می شود

لينك مطلب | نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آذر 1385 ساعت 12:17 توسط مهران معمارزاده |


جان  دیویی در نیوانگلند امریکا بزرگ شد.اداره بخش تعلیم و تربیت دانشگاه کلمبیا را بر عهده گرفت.او معلومات سرشاری از فلسفه داشت و استاد فلسفه در وسیع ترین حوزه عملی اش بود.در نظر او فلسفه دانش عمل بود و جنبشی فکری برای انطباق فرد با محیط خویش است.البته این انطباق هماره در تغییر و تحول است.دیویی صاحب ۵ فرزند شیطان و بی ارام بود.چنین فردی باید در فلسفه عملی (پراگماتیسم )استاد باشد.او فلسفه را به صورت علم دراورد .علمی که سروکارش با اعمال فردی و روزانه زندگی باشد.به نظر وی حقیقت کلی و عمومی وجود نداشت.فلسفه ،یادگیری و اموزش مداوم می شود.برای همین است که دیویی از پیشقدمان فن تعلیم و تربیت نوین بود.او بر این باور بود که کودکان را باید با اصول اساسی فلسفه تعلیم داد و اینچنین روش سازش را به انها بیاموزیم.او کتاب های فراوانی در تعلیم و تربیت نوشت .جمهور افلاطون را حاوی عالی ترین تفکرات در زمینه تعلیم و تربیت می دانست.در شیکاگو یک مدرسه عالی تعلیم برای عمل بنیاد نهاد.دیویی بر این باور بود که اموزش از خارج بر کودک وارد نمی شود بلکه از درون خود او جوانه می زند.وظیفه مدرسه ،تکامل قدرت اندیشیدن دانش اموزان است.پروردن افرادی شایسته دارای اتکای به نفس و ازادی با روحیه ای اجتماعی .دانستن خود بخشی از عمل است.دیویی شیفته دموکراسی راستین بود.رشد و تقویت حس بشردوستی و نیل به این که هر فرد برای بهبود و سعادت دیگران وظیفه مهمی دارد.دیویی روزگاری در کلمبیا به تدریس اشتغال داشت و در مزرعه لونگ ایلند به پرورش سبزی ها و تخم مرغ  مشغول بود و ان را به همسایگان خویش می فروخت.او فیلسوفی تخم مرغ فروش بود.گاهی شخصن ،تخم مرغ ها را به منزل مشتریان می رساند.در ۸۰ سالگی در راس هیاتی ماموریت یافت که به روسیه برود.او باید درباره اعدام دسته جمعی در این حکومت سوسیالیستی ،پژوهش کند.گزارش او بر ضد کمونیست ها بود.کمونیست ها ،گزارش دیویی را سخت بباد انتقاد قرار دادند.این مرد بزرگ در ۹۲ سالگی در گذشت.

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385 ساعت 14:23 توسط مهران معمارزاده |


از پول نفت تا هولوکاست


کنفرانس بررسی هولوکاست در تهران ،بر پا شد و مهمانانی چند از کشورهای گوناگون به انجا امدند.از گروه neturei karta نیز چند ربای امده بودند.انها haredi هستند و اولترا ارتدوکس محسوب می گردند.انها در اورشلیم و نیویورک هستند و با تشکیل دولت اسراییل مخالفند و ضد صهیونیسم هستند.البته مهمانان دیگری نیز بودند که یا کوکلوس کلان هستند یا مورخان منکر هولوکاست.


فردی از فرقه نتوری کارتا

ارنست فوریسون مورخ منکر هولوکاست(فرانسوی )

توئبن مورخ منکر هولوکاست روبروی کمپ مرگ بیرکنو(المانی )

دیوید دوک کوکلوس کلان

ربای داوید وایس رهبر فرقه نتوری کارتا که در تهران هم میهمان بود

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385 ساعت 13:21 توسط مهران معمارزاده |


عکس های فیلسوفان

ادورنو پیانو می نوازد

البرکامو استراحت می کند

جان دیویی پراگماتیک

پل فایرابند انارشیست فلسفه علم

میشل فوکو در تظاهرات

جیوانی جنتیله فیلسوف و موسولینی

مارتین هایدگر

ادموند هوسرل پیپ می کشد

چگوارا سیگار سارتر را روشن می کند

هربرت مارکوزه رهبر معنوی دانشجویان چپ جدید

موریس مرلو پونتی اگزیستانسیالیست

برتراند راسل

نیچه

گادامر

هابرماس

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385 ساعت 1:54 توسط مهران معمارزاده |


وقتی یک فیلسوف یا دانشمند با فاشیست ها یا کمونیست ها همکاری کند ،پدیده ای زشت به چشم می خورد که اخلاق یک ملت را فاسد می کند.یکی از اینها جیوانی جنتیله بود.جنتیله مدتی با بندتو کروچه همکاری کرد .اما متاسفانه این فیلسوف ایتالیایی معمار نظام نوین زندگی شد و به فاشیست ها پیوست.اما کروچه عاقبت به خیر ماند وبا فاشیسم در افتاد.جنتیله وزیر فرهنگ موسولینی شده بود و شدیدن از کروچه عصبانی شد.به کتابخانه او حمله کردند ،کتاب ها و نوشته هایش را نابود کردند و او را در خانه زندانی کردند.


جنتیله به فاشیست ها پیوست

کروچه ضد فاشیست ماند.

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385 ساعت 1:26 توسط مهران معمارزاده |


اتاق مطب اجاره ایم ،کوچک است.انقدر کوچک که هرگز فکر یک فنگ شویی خوب را برایش نمی توان داشت.ساعت اتاق بسان گل افتابگردان است که پینه دوزی نارنجی رنگ بر ان قرار دارد.ساعتی که از کار افتاده است و زیستمایه حیاتی اندک من ،باتری مناسبی برایش فراهم نیاورده است.دوست داشتم صندلی های مطبم لهستانی باشد و پر از گرد کهنگی .ای کاش میز کارم از چوب بلوط می بود.روی میز غیر بلوطیم ،گلدانی سرشار از گل افتابگردان مصنوعی است.این گلدان و ان ساعت بیکار نشان می دهد که اقای دکتر به ونسان ونگوگ دلبسته است.در اتاق ،بخاری کار می کند.ای کاش شومینه بود،شومینه ای سرشار از ورق پاره های خاکستر شده ام.دلم می خواست از دودکش ،دودکش پاک کنی از لندن ویکتوریایی به اتاقم می افتاد و من در حالی که به او می خندیدم ،او را مداوا می کردم.در این مطب ،دستگاه خال برداریم ،در انتظار است تا بیماری بیاید ،پول بدهد و رابطه سوژه-ابژه را تجسم بخشد.گاهی به ابژه هایم نظر می کنم ،به حالت چهرهشان می اندیشم.ایا انها از سوزن خالبرداری ،لذت می برند.فتیشیسم کوتر....باد ،ورق پاره های تبلیغات انتخابات شورا را به حیاط خانه اورد.چهره یک کمدین یا دلقک سیاسی بر این کاغذ ماسیده است.قدما ،سیاست مدن و تدبیر منزل را جزوی از حکمت عملی می دانستند.و امروزیان در کشورهای راقیه ،انرا دانشی می پندارند.اما این دلقک سیاسی نه چون حکیمان است نه مانند دانشمندان.می دانم کتاب خوانی ناشی هم نیست.چگونه جرات کرده است در سیاست وارد گردد؟....بیماری امد...دو خال دارد.دستکش در دستها ،کلید برق و تخلیه خال.سوزن ها یکبار مصرف است.خطر ایدز جدی است.....برای برداشت دو خال از او ۵۰۰۰ تومان گرفتم.من خائن هستم.قیمت پزشکان را بسیار شکسته ام...پول چیز کثیفی است..ان دلقک سیاسی ماسیده بر ورق پاره باداورده هم برای پول و البته بخوانید خدمت، خود را نشان داده است...ورق بیمه ها را در کیف سامسونت نهادم.سوار پرایدی که پدرم خریده است شدم.در کشور امام زمان ،پزشکان جوان -البته نه همه شان-قدرت خرید پراید را ندارند.ماشین را از پارکینگ اجاره ای به در اوردم و انگاه با سرعت به سوی شهر کیک زرد ،پایتخت فرهنگی جهان اسلام -حضرت مستطاب اصفهان رضی الله عنها رهسپار شدم.پایتخت فرهنگی که البته تهاجم فرهنگی هم در ان کم نیست...

چشمانم را گشودم.جلوی تلویزیون خوابم برده بود....باید به مطب رفت....


فنگ شویی خوب ،هارمونی دکوراسیون اتاق با طبیعت است.

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385 ساعت 0:24 توسط مهران معمارزاده |


نشنال الیانس دنباله حزب نازی امریکاست.

                                  

پایه گذار این حزب ،جرج لینکلن راکول بود که دانش اموخته فلسفه بود.او با خواندن کتاب های شوپنهاور و سینکلر لویس دریافت که انسان تابع غرایز و احساساتش است نه عقل و دلیل.در جنگ جهانی دوم در نیروی دریایی امریکا خدمت می کرد.بعد از جنگ ،ارتیست تجارتی شد و برای اگهی های تجاری ،طراحی می کرد.استودیوی او در نیویورک بود و در انجا بود که به پستی نژاد سیاه نسبت به سفید ،باوری راسخ یافت.از نظر مذهبی ،او با مطالعه انجیل به نوعی اتئیسم یا اگر بشود خوشبینانه نظر داد ،اگنوتیسم گرایش داشت.او دوست داشت که سیاهان به افریقا بر گردند و این چنین اخلاق سفید پوستی امریکا را خراب نکنند.او <هنر مدرن>را بر نمی تافت وان را کاری از یهودیها می دانست.او حتا اشتباهن ،پابلو پیکاسو را هم یهودی می شمرد.در سان دیگو -ایالت کالیفرنیا به سمت سیاست کشیده شد.او واله و شیدای سناتور جو مک کارتی از ویسکانسین بود.مردی که مبارزه ای جانانه را علیه <کمونیسم>به پا کرده  بود.از سوی دیگر مدافع ژنرال مک ارتور بود.راکول ،به تدریج از محافظه کاری به اکسترمیسم سیاسی کشیده شد وانتی سمیتیسمی پر شور و مدافع هیتلر و کتاب نبرد من وی گشت.او پروتوکل صهیون را خواند و به توطئه یهودی باور پیدا کرد.این توطئه به سه شکل تجسم داشت:۱-کمونیسم کارل مارکس که نژاد پست از نظر بیولوژیکی را بر سلطه نژاد برتر ،به انقلاب وا داشت و طبقه را از بین برده می خواست.لازم به ذکر است که راکول به عدالت باوری نداشت.۲-صهیونیسم تئودور هرتزل که در صدد تشکیل اسراییل در فلسطین بود.۳-کاپیتالیسم یهودی ها که با کمک به دو جریان قبلی ،زیر اب سلامت مالی جمهوری امریکا را می زند.

                                           

بعد از جدایی از زن اولش ،به ایسلند رفت و در انجا همسر جدیدی برگزید و برای ماه عسل به المان -سرزمین هیتلر - رفتند.پس از بازگشت به امریکا ،با چاپ ،اعتراض خود را به در هم امیزی نژادی و کمونیسم ابراز می کرد.مدتی برای ویلیام باکلی جونیورکار می کرد و مجله <نشنال ریویو>که ارگانی محافظه کار بود ، ارتقا و توسعه بخشید.بعدن او محافظه کاران را شترمرغ  نامید و ادعا کرد که انان موضع راسخی علیه دشمن امریکا ـیهودیهاـندارند.در ۱۹۵۸ علیه اقدام ژنرال ایزنهاور برای فرستادن نیرو به خاور میانه اعتراض کرد.در اواخر دهه ۱۹۵۰ او حزب نازی امریکا را با سلام اریایی وصلیب شکسته یا شواستیکا افرید.اکستر میسم سفید پوستان گرداگرد راکول شکل گرفته بود.راه پیمایی هایی در خیابانی که راکول در ان خانه داشت ،در حمایت از او برگزار می شد.خیابانی در ارلینگتون ویرجینیا.پرچم های شواستیکا ،سلام های اریایی و کلیه نمادهای هیتلری در امریکا دیده می شد.ازدواج دوم هم به طلاق منجر گشت.برادران و خواهرانش ،رابطه شان را با او قطع کردند.فقط مادرش ،مهر و محبت به وی داشت.راکول ،جوانان زیادی را از اعتیاد به الکل ،همجنس بازی ،مواد مخدر نجات داد وبه انها میل به زندگی بهتر بخشید.در ۱۹۶۰ راه پیمایی هایی با سخنرانی راکول در واشینگتن دی سی و نیویورک رخ داد.اما شورش هایی از سوی یهودیان علیه او در نیویورک شکل گرفت.راکول ،یهودیان امریکا را سمپا تهای کمونیستها نامید و انان را توطئه گرانی نامید که باید دفع شوند.به راکول دیگر اجازه برگزاری راه پیمایی در نیویورک داده نشد.در همان سال دستگیر شد و خود را در انستیتوی روانی یافت.در ۱۹۶۱ به شهر های مختلف می رفت و به فیلم <EXODUS>اعتراض می کرد.در پایان سال ،اتوبیوگرافی خود را چاپ کرد و انرا به ادولف هیتلر ،مک ارتور ،مک کارتی و چارلز لیند برگ تقدیم کرد.او با گروه های دیگر چون کوکلوس کلان ،همیاری می کرد.

                            

                                              بلشویسم از موسا تا لنین

او درباره سیاهان به <صلح از راه جدا سازی >باور داشت.در ۱۹۶۷ ،راکول هدف دو گلوله قرار گرفت و جان سپرد.جان پاتلر از کمونیست ها او را کشت.

اما در اخر به فلسفه این گروه اشاره می کنیم:دشمنی این گروه بیشتر با یهودی ها و لیبرال ها است .کسانی که بی توجه به نژاد سفید ،برنامه هایی برای گسترش ازدواج های بین نژاد های گوناگون ،همجنس بازی واز بین بردن اخلاق و سلامت مالی کشورهای سفید پوست به ویژه امریکا ریخته اند.انها به جداسازی سفید پوستان و سیاه پوستان باور دارند و موسیقی سیاهان را عاملی بزرگ در تخریب اخلاق جامعه می دانند.انها ریشه رامبوهای نیمکت نشین و پدیده هایی چون کلمباین را در افزایش ژانر موسیقی گانگستا رپ از توپاک شکور رپ خوان سیاه پوست می دانند که افرادی چون دیوید گفن ان را توسعه داده اند.دیوید گفن لیبرالی یهودی که پدر خوانده مافیای مخملین همجنس بازی در هالیوود نامیده می شود و ژانر موسیقی سیاه محور را در امریکا توسعه داده است

.                                        

                                      به رنگ روشن چشم سرباز پارسی نگاه کنید.

انها به سلطه یهودی ها بر رسانه های امریکا و کشورهای اروپایی باور دارند.هولوکاست را منکرند و ان را سلاحی روانی برای صهیونیسم می دانند.این گروه دشمن قسم خورده کمونیسم هستند که انرا از اشکال توطئه یهودی می دانند.راک ول از جنگ ویتنام دفاع می کرد و هدف انرا مبارزه با کمونیسم می دانست.او با سناتور مک کارتی ،همدلی نشان می داد.کسی که علم مبارزه با کمونیسم را در دهه ۵۰ به دست گرفت.این گروه افرادی چون رونالد ریگان و باری گلد واتر را محافظه کارهای کاشری می دانند که در جهت منافع یهودی ها عمل می کردند.

                          

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385 ساعت 23:8 توسط مهران معمارزاده |


Here's Le Procope the oldest cafe in Paris. Voltaire, Rousseau, Napoleon and Emerson hung out there

1689 : Le premier café, le Procope, est fondé à Paris par un gentilhomme de Palerme : Francesco Procopio dei Coltelli. Il existe encore actuellement et se situe rue des Fossées Saint Germain. Il y en aura 300 au début du 18ième, 3000 vers 1850 et 15000 actuellement

اگر کسی فرانسه می داند عبارات بالا را ترجمه کند

Le Procope, 13 rue de l'Ancienne Comédie, left and below, is supposedly the oldest cafe in Paris. in 1668 the Turkish ambassador to France came to Versailles with a supply of coffee in his luggage. Coffee soon became the fashionable drink at court. It was reputed to cure many ills including headaches and gallstones, as well as sharpening the wit. About that time coffee shops were becoming popular in London and in Paris 1685 Francesco Procopio Capelli opened up a coffee shop in the premises of a recently bankrupted bath-house. Across the street was the real tennis court, and players would pop in for a coffee after their games. At that time coffee was served by the half-pint. In the summer another novelty to Paris was introduced at the Procope - Italian ice cream flavoured with fruits and flowers.
In 1689 the Comédie Française took over the tennis courts opposite and the clientele of the Procope expanded to include famous actors and actresses of the time. This brought in fans to try to catch a glimpse of famous stars of the day. Regulars over the years have included Jean de la Fontaine, Voltaire, Rousseau, Georges Sand, Balzac, Victor Hugo and Anatole France. Napoleon, when he was an impoverished lieutenant, supposedly left his hat as security for an unpaid bill.
The Procope is usually busy and if you want dinner here you will have to book at least a week in advance. It is easier to get in at lunchtime without booking. The menu is typically French, there is an English translation and many of the waiters speak English.

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385 ساعت 11:45 توسط مهران معمارزاده |


برف سنگینی می امد،در زیر هرم گرمای بخاری ،نشسته بودم .به امیر حسین رجبی زنگ زدم.مدتی به بدگویی از تهران پرداختیم .او گفت که کافه نادری رفته است و حسابی به یاد من بوده.او از جای صادق هدایت ،پرس و جو می کرده است.وقتی نام کافه نادری و صادق هدایت را شنیدم ،شروع کردم به ستایش از طهران.چندین سال پیش گروه ربعه (کامیار کرامتیان -مهران نصر-محمد مختاری و مهران معمارزاده)به طهران رفتند و دو گروه شدیم.کرامتیان و مختاری به دیدن گور فروغ فرخزاد شتافتند و مهرانین به خیابان نادری رفتند تا بوی صادق هدایت را در کافه اش بیابند.

مهرانین کامیاب نشدند ،کافه بسته شده بود.در سال ۱۳۰۶ یک مهاجر روسی به نام خاچیک مادیکیانس ،به طهران امد و کافه ای را دایر کرد که بعدن پاتوق بزرگترین شخصیت ادبی ایران پس از ابوالقاسم فردوسی شد.صادق هدایت در انجا خلوتی می جست و فضایی جنینی طلب می کرد.ال احمد و زنش سیمین دانشور هم به انجا می رفتند.این کافه نخستین بار بیف استروگانف ،بیفتک ،قهوه فرانسه ،کافه گلاسه و...را به ایرانیان عرضه کرد.می گویند غلامحسین بنان خواننده صدا مخملی ایران هم در شیرینی فروشی جنب انجا ،شیرینی می خریده است .کافی شاپ ،خانه امید ماست.اگر به لبنان برویم به مقهی (قهوه خانه )وارد می شویم .قهوه خانه نزدیک ترین جا به ورود ماست.در کشور ما ایران دو فرم وجود داشته است:قهوه خانه یا چای خانه های سنتی که لوطی ها به انجا می امدند و بساط شاهنامه خوانی هم بود.و شکل دوم که کافه نادری نماینده ان محسوب می گردد.قهوه خانه ها در استانبول و قاهره در سده ۱۶ میلادی وجود داشت و در اروپا و مشخصن ونیز در سده ۱۷ پا به عرصه هستی گذاشت.یاکوب یک یهودی ترک در همین سده ،قهوه خانه ای در اکسفورد انگلستان افرید.بوستون  در ۱۶۷۰ و پاریس در ۱۶۷۱.در پاریس Cafe Le Procope کانون روشنگری شد.ولتر ،روسو و دیدرو به انجا می امدند.اصحاب دایرت المعارف در انجا نخستین انسیکلوپدی تاریخ بشر را به عرصه هستی اوردند.

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385 ساعت 11:12 توسط مهران معمارزاده |


رامین جهانبگلو: پوپولیست ها نتیجه بی اعتمادی مردم به اصلاح طلبان هستند؛ هیچگاه طرفدار اصلاح طلبان نبوده ام، مهر

در ادامه سومین فستیوال سیاسی -فرهنگی دفتر تحکیم وحدت که در محل دانشگاه صنعتی امیرکبیر برگزار می شود ، عصر دیروز دکتر "رامین جهانبگلو" از فعالان سیاسی -اجتماعی کشور طی سخنانی به بحث پیرامون " اخلاق دموکراتیک " پرداخت.
به گزارش خبرگزاری " مهر"، جهانبگلو که یک موسسه مطالعاتی را اداره می کند، در سخنانش به تبیین و تعریف دموکراسی و اخلاق و " اخلاق دموکراتیک" پرداخت و گفت: سیاست الزاما قلمرو اخلاق نیست ، سیاست مثل اخلاق یک امر کلی و جهان شمول نیست و سیاست برخلاف اخلاق که فردی است ، در قالب عملی و گروهی تعریف می شود، نباید سیاست را به قلمروی اخلاق گرا تقلیل داد.

وی گفت : " برخلاف اندیشه های افرادی مثل افلاطون و اندیشمندان قدیمی ، انسان حال حاضر ، انسان مدرن ، بطور طبیعی و ذاتی موجودی سیاسی نیست و سیاست امروز صرفا برای فرار از جنگ و خشونت و درگیری مورد استفاده قرار می گیرد.

او ادامه داد: دموکراسی اخلاقی ترین نوع سیاست ورزی است.

جهانبگلو در توضیح نظریه خویش گفت: غایت سیاست ، شناخت حقیقت نیست و حقیقت هم جوهر سیاسی ندارد و ما چیزی به نام " حقیقت سیاسی " نداریم و دموکراسی یعنی ابطال پذیری دائم هر چیز و اگر دموکراسی با حقیقت همراه شود ، خود را نقض می کند، و جالب این جاست که دموکراسی تنها شکل قدرت سیاسی است که ابطال پذیر و انعطاف پذیر است .

وی سپس به زمینه های ایجاد دموکراسی در جامعه اشاره کرد و گفت: دموکراسی با شعارهای بزرگ و احساسی و عاطفی محقق نمی شود ، نتیجه دموکراسی این است که از طرق بحث و گفتگو و بدون دخالت خشونت ، اقتدار یک حزب به حزب دیگر منتقل می شود.

جهانبگلو در بخشی از سخنانش گفت: " تاریخ نشان داده است که حق اکثرا با روشنفکران بوده است ، مثل وقایع روی کارآمدن نازی ها در آلمان یا انقلاب روسیه که روشنفکران قبل از همه خطر را فهمیدند و هشدار دادند."

وی که آثارش بیشتر متوجه ترویج روشنفکری سکولار است، گفت: در دموکراسی ، دولت دارای اختیارات محدود است و آن چیزی که در سیاست ، دولت دموکراتیک را از دولت غیر دموکراتیک جدا می کند ، تعادل و تمایزی است که بین اقتدار دولت و آزادی فرد وجود دارد.

وی در توضیح محاسن دموکراسی برای مخاطبانش گفت: در نظام دموکراتیک برخلاف همه رژیم ها و حکومت های قابل تصور در زمین، همیشه یک فضای خالی قدرت وجود دارد ، کالبد قدرت توسط شخص ویژه ای پر نمی شود، قدرت در دموکراسی بی شکل است و از طریق مکانیسم رای گیری آزاد پر می شود ، هدف دموکراسی نه تنها جلوگیری از اعمال خودسرانه قدرت است ، بلکه هدف مهمتر جلوگیری از مقدس شدن و ماورایی شدن قدرت می باشد.

به گزارش "مهر" جهانبگلو در ادامه سخنانش به مخاطبانش توصیه کرد که کتاب " دموکراسی در آمریکا" نوشته " توکویل" را بخوانند و گفت : دنیای دموکراتیک اخلاقی ترین و صلح آمیزین دنیای ممکن برای بشر است و اکثر جنگها در طول تاریخ توسط حکومت های توتالیتر و استبدادی صورت گرفته است و اگر به تاریخ نیمه دوم قرن بیستم مراجعه کنیم همیشه با صلح مواجه هستیم چون ماهیت رژیم های این دوره معمولا دموکراتیک بوده است.

وی در عین حال که از تنزل سیاست به ورطه اخلاق اظهار نا رضایتی کرده بود گفت: اصولا تعهد به دموکراسی و جلوگیری از تمرکز قدرت بیشتر یک امر اخلاقی است نه صرفا سیاسی، دموکراسی حکومت گفتگویی است.

این استاد دانشگاه اخلاق دموکراتیک را چنین تعریف کرد: " اخلاق دموکراتیک چیزی نیست جز یک تمرین روزانه آزادی و مساله اصلی ما دستیابی به یک توافق اخلاقی برای همزیستی سیاسی مسالمت آمیز دموکراتیک است" وی ادامه داد: دیکتاتوری مثل یک خیابان یک طرفه است اما دموکراسی یک ترافیک دو طرفه است، در کشوری که در حال گذار دفاع از اخلاق دموکراتیک یک اصل استراتژیک است ، دموکراسی مشروعیت خودش را از دخالت عاقلانه سیاسی شهروندان می گیرد."

وی تاکید کرد: دموکراسی یک مبارزه خستگی ناپذیر برای دفاع از آزادی های فردی و شهروندی است و دموکراسی حتما باید با شایستگی سیاسی و اخلاق مدنی و شایسته سالاری باشد .البته نباید فراموش کرد که دموکراسی یک وضعیت فوق العاده ظریف و شکننده است که همیشه با آزمون و خطای دائمی همراه است.

وی گفت: دموکراسی را باید از زندگی خصوصی خودمان شروع کنیم، دموکراسی یعنی احترام به تفاوت ها، دموکراسی با شعار محقق نمی شود با تمرین روزانه و روزمره فکری و سیاسی -اجتماعی محقق می شود .

جهانبگلو با بیان این نکته که " دموکراسی ، جمهوری افراد متوسط و میان مایه نیست افزود : دموکراسی یک نظام سیاسی مبتنی بر شایستگی و شایسته سالاری است و اگر دیدید در یک جامعه علیرغم سخن و شعار از دموکراسی ، شایستگان حاکم نیستد ، این پوپولیسم است نه دموکراسی! " دموکراسی با عوام فریبی و دروغ قابل جمع نیست ، دموکراسی شفاف و منتقد است و هدف مهم دموکراسی ، ایجاد تساهل میان شهروندان است ، البته گاهی نیز باید پذیرفت که نازیسم در آلمان به شکلی کاملا دموکراتیک به قدرت رسید.

این فعال و محقق اجتماعی سپس با هشدار و نگرانی نسبت به رواج پوپولیسم در جامعه ایرانی در توضیح در مورد مفهوم پوپولیسم ( عام گرایی و عوام فریبی) پرداخت و گفت: در نظام های پوپولیستی یکی از راههای مبارزه با پوپولیسم ، آموزش و روشن ساختن شهروندان از طریق ایجاد تشکل های غیردولتی است.

وی ابراز عقیده کرد: " بدون داشتن اخلاق دموکراتیک ، شهروندان خیلی زود توانایی خودشان را برای پاسخگو کردن حکومت از دست می دهند. در نظام های پوپولیستی همیشه نظریه توهم جایگزین شناخت و شفافیت می شود ، پوپولیست ها بیش از آنکه به " نهاد جامعه مدنی " اعتقاد داشته باشند به " توده ها" اعتقاد دارند و همواره به اسم مردم حرف می زنند و جالب اینجاست که هیچ وقت از حق مشارکت مردم و قدرت انتخاب مردم حرف نمی زنند، پوپولیست ها مدافع "توده ها" و کوبنده " شهروندان" هستند. پوپولیست ها روایت آرمانی از مردم دارند و دشمن جامعه مدنی و نهادهای مدنی هستند.

در یک میزگرد و مناظره ای که یک روزنامه دانمارکی بین من و آقای علوی تبار گذاشته بود ، مجری مراسم سئوالات خیلی جالب و ریزی از من و علوی تبار کرد؛ سئوالات مجری اینها بود: آیا با همجنس بازی موافقید؟ این حق را به دخترتان می دهید که شبی را با یک مرد بیگانه به سر ببرد؟ آیا موافق حقوق اقلیت هایی مثل بهایی ها و..هستید؟ پاسخ علوی تبار به همه این سئوالات منفی بود و من آنجا به علوی تبار گفتم که شماها به دروغ می گویید که اصلاح طلب هستید، نمی شود شما با حقوق اقلیت ها مخالف باشید و ادعای اصلاح طلبی و روشنفکری هم بکنید.

جهانبگلو گفت: پوپولیست ها مدعی دفاع از اخلاق و جمعی کردن اخلاق هستند ، ولی این کار کاملا اشتباه است، اخلاق مساله کاملا فردی و نسبی است. پوپولیست ها مدعی مبارزه با فساد هستند ولی با عملکردشان ، جامعه را به فساد اخلاقی و سیاسی می کشانند.

در پایان سخنرانی جهانبگلو ، او به سئوالات حاضران پاسخ داد، خبرنگار سیاسی " مهر" از جهانبگلو پرسید : در صورت وجود اختلاف و تضاد در بین انجمن ها و نهاد های مدنی که به گفته شما مایه و بستر دموکراسی را تشکیل می دهند، مرجع دموکراسی و رفع این اختلافات کیست یا چیست؟

وی پاسخ داد: مردم مرجع دموکراسی هستند ، آنها هستند که تعیین می کنند حق با چه کسی است.

جهانبگلو در پاسخ به سئوال یکی از اعضای انجمن اسلامی دانشگاه امیر کبیر که پرسید به نظر می آید بر خلاف اعتقاد خیلی ها، روی کار آمدن احمدی نژاد ، باعث شکوفایی جامعه مدنی و ایجاد و تقویت نهادهای مدنی و بلوغ و گسست کامل آنها از قدرت می شود ، آیا شما با این تحلیل موافقید ، پاسخ داد : بله موافقم، به قول ژان پل سارتر ، فرانسه هیچ وقت به اندازه زمان دولت ویشی ( دولت دست نشانده نازی ها در فرانسه تحت اشغال در زمان جنگ جهانی دوم ) آزاد نبوده است ، شما باید آنقدر تلاش کنید و این تلاش و تمرین روزانه شما برای دموکراسی و تمرین روزانه روشنفکری و فعال شدن زنان و ...باعث خواهد شد که وضع عوض شود. در مورد دولت احمدی نژاد ، فکر نمی کنم اوضاع خیلی متفاوت از دوران خاتمی شود، فقط ممکن است فشارهای بین المللی زیاد شود. شما باید تلاش کنید گفتمان تان را وارد جامعه کنید، کاری که جنبشهای فمینیستی و طرفدار محیط زیست در اروپا در سالهای دهه 60 و هفتاد کرد ونتیجه اش ایجاد احزاب سبز در سراسر اروپا است که امروز یکی از احزاب موفق و قوی در سطح غرب هستند.

جهانبگلو سپس به نقد عملکرد اصلاح طلبان در 8 سال اخیر پرداخت و گفت :پوپولیست ها بخاطر بی اعتمادی مردم به اصلاح طلبان در جامعه ما شکل گرفتند، واقعیت این است که اصلاح طلبان به مردم دروغ گفتند ، من هیچ وقت طرفدار اصلاح طلبان نبوده ام ، دانشجویان ما فکر کردند که خاتمی ، گاندی ایران است ، ولی آیا واقعا خاتمی گاندی ایران بود؟!

جهانبگلو اضافه کرد در یک میزگرد و مناظره ای که یک روزنامه دانمارکی بین من و آقای علوی تبار گذاشته بود ، مجری مراسم سئوالات خیلی جالب و ریزی از من و علوی تبار کرد؛ سئوالات مجری اینها بود: آیا با همجنس بازی موافقید؟ این حق را به دخترتان می دهید که شبی را با یک مرد بیگانه به سر ببرد؟ آیا موافق حقوق اقلیت هایی مثل بهایی ها و..هستید؟ و ..

وی افزود: پاسخ علوی تبار به همه این سئوالات منفی بود و من آنجا به علوی تبار گفتم که شماها به دروغ می گویید که اصلاح طلب هستید، نمی شود شما با حقوق اقلیت ها مخالف باشید و ادعای اصلاح طلبی و روشنفکری هم بکنید.

به گزارش "مهر" جهانبگلو در پایان اظهار داشت : من مثل شریعتی اعتقادی به تعهد انقلابی ندارم ، من به تعهد روشنفکری اعتقاد دارم ، از جانب روشنفکران دینی خیلی با خشونت با ما روشنفکران سکولار برخورد شد ، نه با ما مناظره کردند و نه به گفتگو نشستند ، حتی گفتند که ما از وزارت اطلاعات پول گرفتیم تا با آنها درگیر شویم. آقای سروش اگر می خواهد خودش را مولوی شناس و حافظ شناس بخواند، مشکلی نیست، ولی اگر بخواهد خود را روشنفکر بداند این قابل قبول نیست.

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385 ساعت 3:16 توسط مهران معمارزاده |


سگ ،سه یک است .یعنی به عقیده ایرانیان باستان ،این موجود وفادار ،یک سوم، روح انسانی دارد.دوست همکارم دکتر مهران قائمی ،در شناختن سگ ها استاد است.گاهی با او در این باره بحث می کنیم:

ژرمان شیپرد

بولداگ

دوبرمن

مستیف

گریت دین

پودل

بیگل

گری هوند(ریشه ان از مصر است )

گری هوند پارسی (سلوکی )

افغان هوند

چو چو از چین

سگ کنعان

پیرنه شیپرد

پاپیلون

شیپداگ ایسلندی

گری هوند ایتالیایی

چینوک از امریکا

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385 ساعت 23:52 توسط مهران معمارزاده |


سها صراف می نویسد:

دوستم شادی که پست قبلی را در جوابش نوشته ام در فرانسه تحصیل می­کند. از وی خواستم که یک پرسشنامه مربوط به پایان نامه ام را برایم پر کند. او با حوصله و دقت نظر ایرادات و سوالاتی را مطرح کرد که کاملاً به جا بود و تا حالا هیچ کدام از متخصصان محترمی که پرسشنامه ام را پر کرده بودند، آن را مطرح نکرده بودند. من می دانم این قضیه از کجا آب می خورد اما شاید شادی نداند. برای همین حکایتی را تعریف می کنم که یکی از استادان جوان دانشکده از قول آقای دکتر معتمد نژاد، استاد گرامیم، نقل کرد.

روزی، روزگاری سه محقق را كه يكي آمریکایی، یکی آلمانی و دیگری فرانسوی بوده، برای تحقيق و بررسي راجع به زندگی فیل ها به آفریقا می­فرستند. بعد از دو هفته محقق آمریکایی باز می گردد و یک کتاب 50 صفحه ای با عنوان همه چیز راجع به فیل منتشر می کند. محقق آلمانی بعد از دو ماه بازمی­گردد و کتابی با عنوان آنچه من از فیل می دانم در 200 صفحه منتشر می کند. اما محقق فرانسوی تا 2 سال بر نمی گردد و بعد از دو سال کتابی در 1000 صفحه منتشر می کند و عنوان آن را می­گذارد مقدمه ای بر فیل شناسی!

حالا فکر می کنید اگر یک ایرانی رفته بود، چکار می کرد. مطمئن باشید همه ی فروشگاه های آفریقا را برای خرید سوغاتی زیر و رو می کرد و بعد از بازگست می رفت سراغ اینترنت (البته اگر استفاده صحیح از این وسیله ی ارتباطی را بلد بود) و یک چیزهایی سرچ می کرد و کپی، پیست و ... ای والله به محقق ایرانی!!!!!!!!!!


البته در روایت بالا ،ایشان جای المانی با فرانسوی را  عوض کرده اند.

وقتی خانم سگولن رویال را دیدم ،در او خیره شدم ،بیشتر و بیشتر ،چهره اش بسان صورت عهدیه خواننده ایرانیست.ناگهان این تشابه ،ذهنم را به ارتباط ایران و فرانسه کشاند.نیاکان ما ،همه کشورهای اروپایی را در زیر نام فرنگ (فرانک =فرانسه )می نشاندند.به خاطر رویال هم که شده باید زبان فرانسوی ،یاد بگیرم.کم کم ،مستفرنگ ،فحشی شد که نصیب فرنگی ماب ها گشت.حسن مقدم نویسنده ایرانی ،نمایش نامه ای به نام جعفر خان از فرنگ برگشته را نوشت.جعفر خان با نیم تنه و شلوار اخرین مد پاریس بود.او بچه سنگلج بود که مدتی را در فرانسه گذراند.

او مرتب می گفت ما پاریسی ها.جعفر خان با کفش وارد خانه می شود و دایی اقا نگران از اینکه عین نجاست کف کفش ،خانه را نجس نماید.اما جعفر خان مانند بسیاری از ایرانیان مقیم لوس انجلس ،ادمی سطحی بود .اما صادق هدایت نویسنده بزرگ کشورمان ،انسانی پاریس دیده بود.این مرد برجسته ،به تمام جریان های فرهنگی دنیا عمیقن اشنایی داشت.پرلاشز مدفن او و دکتر غلامحسین ساعدی است.مناسبات بازرگانی ایران و فرانسه در فرمانروایی شاه عباس و لویی ۱۳ استوار شد که در عصر لویی ۱۴ دنبال گشت.در زمان شاه سلطان حسین بی عرضه که شهر ما را به دست افغانان داد ،محمد رضا بیک ابروی ایرانیها را در پاریس برد.

او فقط تن اسایی کرد و تنبلی پیشه کرد.حتا یکبار برای دیدن بیوتات سلطنتی ورسای و...اقبال نشان نداد.او حتا در بحث ها هم شرکت نمی کرد.میرزا ملکم خان پدر روشنفکری ایران زبان فرانسه را به خوبی می دانست و با فلسفه کنت نیز اشنایی داشت.اگر بخواهم از فرانسه بگویم ،سخن بسیار است ...au  revoir mon ami

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385 ساعت 22:37 توسط مهران معمارزاده |


در قرن ۴ پیش از میلاد ،افلاطون تصور می کرد اتن به سبب شکاکیت اخلاقی هولناکی که سوفسطاییان باعث و بانی ان بودند ،محکوم به زوال است.اخلاق دینی در جوامع مسیحی غربی بر ده فرمان موسی نبی استوار است .

                                                        

                                                      دیوید هیوم ازبین برنده یقین اخلاقی

از میان این ده فرمان ،فقط در حدود ۶ تای انها واقعا اخلاقی است.سقراط در اخلاق چیزی بیش از اطاعت دیندارانه می دید.اعتقاد مسیحی ،گناه نخستین را محور خود قرار داده است ،بنابر این طبیعت ما هبوط یافته و اصالتا بد تلقی می شود.مقابل این نگرش منفی مسیحی به طبیعت ادمی ،نگرش رمانتیک است که معتقد است طبیعت ادمی قطعا در جهت خیر برنامه ریزی شده است.در مباحث مربوط به اخلاق دو دسته دیده می شوند:نسبی گرایان اخلاقی که تنوع گستره باورها و کردارهای اخلاقی را به رسمیت می شناسند.بنابراین چیزی به نام معرفت اخلاقی اصلا وجود ندارد.نقطه مقابل ،مطلق گرایان اخلاقی هستند .انها قواعد اخلاقی را کلی و جهانشمول می دانند.افلاطون معرفت عقلی را بالاتر از معرفت تجربی می دانست و مطلق گرایی اخلاقی بود.البته الگوی دیوانسالارانه او در اخلاق به حکومت های استبدادی سرکوبگرانه ای تبدیل می شود.ارسطو بر خلاف استادش افلاطون به اخلاق عرفی باور داشت نه اخلاق خاصان خلوت نشین که سر در عالم مثل دارند.انسانهای خردمند باید حد وسط را انجام دهند .نه افراطی باشند نه تفریطی.انتیستنس، مسلک کلبی را بنا نهاد.او سعادت را در بی اعتنایی به امال و اموال دنیوی می دانست.دیو ژن کلبی در بشکه زندگی می کرد و از اسکندر هم پروا نداشت.مکتب رواقی توسط زنون بنیاد نهاده شد.نگرش رواقی به زندگی فردی ،جبر گرایانه بود.ما زیر سیطره قانونی طبیعی هستیم و انچه زندگی بر ما تحمیل می کند باید با شجاعت و ارامش بپذیریم.اپیکور سعادت را با لذت برابر می دانست.انها لذت را با میانه روی ارسطو تلفیق می کردند.از قرن ۴ پس از میلاد ،مسیحیت دین رسمی امپراطوری رم شد.در قرن ۵ میلادی نیمه غربی این امپراطوری سقوط کرد.در قرن ۶ میلادی کلیسا اکادمی افلاطون را در اتن تعطیل کرد اما تاثیر افلاطون و ارسطو ازطریق ابای کلیسا استمرار یافت.اگوستین قدیس کوشید تعالیم انجیل را با فلسفه افلاطون هماهنگ سازد.حکومت یک شر ضروری است . گرچه غالبا فساد اور است برای حفظ صلح و نظم مفید است.توماس اکوییناس قدیس ،تعالیم ارسطو را در تعالیم خود ادغام کرد.اگر قانون دنیوی با قانون طبیعی مطابقت نکند مردم حق دارند انرا نقض کنند.ماکیاولی نگاهی واقعگرایانه به سیاست داشت، او وجود دروغگویی ،خیانت ،حقه بازی ،دزدی و قتل را برای شهریار لازم می دانست.از نظر او سیاست و اخلاق همنشینان خوبی برای هم نبودند.توماس هابز طبیعت انسانی را بد می دانست.این تبیین که در کتاب لویاتان او امده است ،خودخواهی روان شناختی نام دارد.قرار داد اجتماعی برای برخورد با این خصلت و عواقب مرگبارش الزامی است.روسو به پاکنهادی طبیعت بشر معتقد بود.بنابر این تعلیم کودکان به زعم وی اهمیت داشت.او ایجاد جامعه ای از طریق اعمال اراده عمومی را امکان پذیر می دانست.انارشیست ها هم به خوشخیم بودن طبیعت ادمی باور داشتند.مارکس با نظریه انارشیست ها مخالف بود و در ارزوی ان بود که اگاهی کاذب به اگاهی طبقاتی بدل شود و مردم از قواعد اخلاقی با فهم بنیان اقتصادیش اگاهی یابند.جرمی بنتام فایده گرا بود او به تصویب قوانین با لذت برای اکثر مردم باور داشت.انگیزه ها اهمیتی ندارند بل نتایج مهمند.جان استوارت میل بیشتر ترجیح می  داد از سعادت سخن گوید تا از لذت.کانت با فایده گرایان میانه ای نداشت و فعل اخلاقی را بر اساس حس وظیفه شناسی تبیین می کرد .وی وظیفه گرا بود.اراده نیک به عقل عملی ما مدد می رساند.از نظر کانت ،دزدی نکردن یک حکم مطلق است که با به کارگیری عقل و ازمون عمومیت دادن به طور غیر مستقیم کشف می شود.دیوید هیوم باور داشت که منطق یا عقل برای صدق باورهای اخلاقی جایی ندارند.بنابراین میان گزاره های هست دار و گزاره های با ید دار یعنی گزاره های ناظر به واقع و گزاره های اخلاقی شکاف و جود دارد.هیوم گزاره های دسته دوم را امری روانشناسانه می داند نه اموری منطقی و تجربی.فیلسوف معاصر ای جی ایر نیز چون هیوم در امکان معرفت اخلاقی شکاکیت نشان داد.او زبان اخلاقی را بی معنی دانست.وگزاره های اخلاقی را ابراز احساسات دانست .ایر ،فلسفه اخلاق را خطای زبانی و منطقی می دانست.این نظریات بسیاری از اخلاقیون بریتانیا را ترساند.ایا بریتانیا شاهد هرج و مرج اخلاقی خواهد شد.ریچارد هیر، پیرو کانت بود و زبان اخلاقی را واجد نوعی منطق درونی می دانست.او گزاره اخلاقی را ابراز احساسات نمی دانست بل توصیه و دستور قلمداد می کرد.ژان پل سارتر باور داشت که هر انسانی بی همتاست ،بنابراین حکم کلی صادر کردن  درباره طبیعت بشر نشدنی است.او می گوید ما کاملا ازادیم که خودمان را بسازیم.بنابراین اخلاق بر ازادی انتخاب استوار است

                                    

                                                    ژاک لاکان و شالوده شکنی هویت شخصی

.پس از جنگ فلسفه اخلاق از معرفت شناسی جدا شد.فروید با اوردن مدلش ،فهم ما را از خودمان به عنوان موجوداتی اخلاقی دگرگون کرد.نگرش جبرگرایانه او نشان داد که ما دلایلی برای رفتار اخلاقی مان نداریم بلکه ما علت داریم.افراطی ترین پیرو مدرن فروید ،ژاک لاکان است البته اگر حمید سمیع عادل را به حساب نیاوریم.ضمیر ناخود اگاه ساختاری زبانی دارد و هسته اصلی خود وجودمان است.بنابراین خود هم ذاتا امری زبانی است و زبان یک ساختار است که پیش از ورود فرد به ان وجود دارد بنابراین هویت شخصی انسان شالوده شکنی می گردد .خود شناسی یاگز ینش های اخلاقی صرفا ساختارهای زبانی هستند ..خود یک افسانه شد.پست مدرنیسم ،یقین اخلاقی را ذبح نمود.پست مارکسیست هایی چون گرامشی ،مارکوزه و...بر سیاسی بودن اخلاق شخصی تاکید کردند و در اینکه اخلاق ما تا چه مقدار از خود ماست  شک کردند.فراساختارهای ایدئولوژیکی چون مدرسه،کلیسا ،رسانه و خانواده اخلاق شخصی را سیاسی کرده اند.رولان بارت واقعیت را ساختگی می دانست و برای ان ساختی اجتماعی قائل بود که معنایش را از نظام پیچیده نشانه ها  کسب می کند.

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385 ساعت 20:43 توسط مهران معمارزاده |


حمید سمیع عادل ،شعله دوستداری فروید و لاکان را در وجودم بر افروخته است.گرچه در مورد ژیژک هنوز ،کامیاب نشده است.در وبلاگ اندیشه و خیال به مصاحبه ای با ژاک لاکان برخوردم که ان را در این پست می اورم:

مصاحبه‌ای با ژاک لاکان (1957)
مترجم: مجتبا گل‌محمدی
تاریخ: 14 آذر 1385

روان‌کاو چهره‌ی بسيار دلهره‌آوری دارد. آدم احساس می‌کند او می‌تواند آدم را آن‌طور که می‌خواهد دستکاری کند، که از انگيزه‌ی کارهايمان بيش‌تر از خودمان می‌داند.

اغراق نکنيد. فکر می‌کنيد فقط روان‌کاو اين‌طور است؟ برای خيلی‌ها، اقتصاددان همان‌قدر مرموز است که روان‌کاو. در زمانه‌ی ما، تخصّص است که دلهره می‌آورد. با روان‌شناسی، حتّا وقتی درمقامِ علم پذيرفته شد، همه ياد گرفتند که ردِّ پايی درونی دارند. حالا با روان‌کاوی، احساس می‌کنيم آن امتياز را از دست داده‌ايم؛ اين‌که روان‌کاو می‌تواند چيزی سراسر پنهان را در آن‌چيزی ببيند که به نظرتان سراسر پيدا می‌آيد. آن‌جا برهنه و بی‌پوشش زيرِ نگاهِ چشمانی آگاه دراز می‌کشيد و نمی‌دانيد چه چيزی را داريد نشان‌اش می‌دهيد.

اين يک‌جور تروريسم و هراس‌افکنی است. آدم احساس می‌کند به طرزِ فجيعی از خودش دور می‌افتد.

روان‌کاوی، در حوزه‌ی بشری، به‌واقع، تمامِ ويژگی‌های خراب‌کارانه و رسوايی‌آوری را دارد که مرکز-زدايیِ کوپرنيکی در حوزه‌ی کيهانی داشت: زمين، همان جايی که به‌دستِ انسان آباد شد، ديگر مرکزِ عالَم نيست! خب! روان‌کاوی می‌گويد شما ديگر مرکزِ خودتان نيستيد، چراکه سوژه‌ی ديگری درون‌تان هست: ناخودآگاه. اين خبر اوايل خيلی پذيرفته نشد. همان عقل‌ستيزیِ کذايی برای معرّفیِ فرويد به کار می‌رفت! درحالی‌که قضيه برعکس است: او نه فقط تمامِ چيزهايی را که تا پيش از او دربرابرِ عقلانی‌شدن مقاومت می‌کردند عقلانی کرد، که همچنين نشان داد در عمل يک فرايندِ تعقّل نيز در کار است؛ منظورم چيزی است که بدونِ آگاهیِ سوژه برهان می‌آورد و به‌طورِ منطقی عمل می‌کند. از نگاهِ کلاسيک اين‌ها يکسره در حوزه‌ی امرِ غيرعقلانی قرار می‌گيرند، بياييد اسم‌اش را حوزه‌ی شوق (passion) بگذاريم. اين درست همان چيزی است که او به خاطرش بخشيده نشد. انگاره‌ی نيروهای جنسی‌ای که بدونِ هيچ هشدار، يا منطقی، زمامِ سوژه را به دست می‌گيرند، تأييد می‌شد؛ ولی اين‌که سکسواليته جای کلام است، اين‌که روان‌رنجوری مرضی است که سخن می‌گويد، اين‌ها عجيب‌وغريب بود، و حتّا شاگردانِ او هم ترجيح می‌دهند درباره‌ی موضوعِ ديگری حرف بزنيم. به يک روان‌کاو نبايد مثلِ يک «مهندسِ روح» نگاه کرد؛ روان‌کاو پزشک نيست، او با بهره‌گيری از روابطِ علّت‌ومعلولی پيش نمی‌رود؛ علمِ او خواندن است، خواندنِ معنا (sense). به همين خاطر است که، بی‌شک، بدونِ اين‌که بدانند پشتِ درِ اتاق‌اش واقعاً چه خبر است، عموماً او را يک ساحر و حتّا کسی بالاتر از ديگران به حساب می‌آورند.

و چه‌کسی به اين رمز و رازهای وحشتناک پی برده است؟

بهتر است سرشتِ اين رازها را توضيح دهيم. اين‌ها رازهای طبيعت نيستند، که به‌دستِ علومِ زيست‌شناختی و فيزيکی کشف شوند. اگر روان‌کاوی برخی واقعيت‌های مربوط به سکسواليته را روشن می‌کند، اين روشن‌گری را با نشانه‌رویِ آن‌ها در واقعيتِ خودشان، در تجربه‌ی زيست‌شناختی، انجام نمی‌دهد.

ولی فرويد همان‌طور که کسی قارّه‌ی جديدی را کشف می‌کند، قارّه‌ی جديدی را در حياتِ روانیِ انسان کشف کرد، که آن را «ناخودآگاه» يا چيزی ديگر می‌نامد؟ فرويد کريستف کلمب است!

اگر دل‌تان تشبيه می‌خواهد، فرويد بيش‌تر شامپوليون است! [ژان فرانسوا شامپوليون، 1832-1790، مصرشناسِ فرانسوی که سنگِ رزتا را رمزگشايی کرد، م.] اگر بتوان اين را گفت، تجربه‌ی فرويد آن‌ها را با تلاش در نيرويی ثانوی کشف می‌کند. فرويد با اين آثارِ غريزی در نيروی اوّليه‌شان برخورد نمی‌کند. آنچه تحليل‌پذير است به اين خاطر چنين است که پيشاپيش در آنچه بيان شده است که يکتايیِ تاريخِ سوژه را می‌سازد. مادامی‌که روان‌کاوی اجازه‌ی انتقالِ اين بيان را می‌دهد، سوژه می‌تواند خود را در آن بازشناسد. به عبارتِ ديگر، وقتی سوژه «واپس می‌راند»، بدان معنا نيست که سوژه از کسبِ آگاهی از چيزی نظيرِ يک غريزه سر باز می‌زند، مثلاً غريزه‌ی جنسی‌ای که خود را در شکلی همجنس‌خواهانه آشکار می‌کند-- نه، سوژه از همجنس‌خواهی‌اش سر باز نمی‌زند، او کلام را واپس می‌راند که اين همجنس‌خواهی در آن نقشِ يک دال را دارد. می‌بينيد، اين چيزِ مبهم و مشکوکی نيست که واپس رانده می‌شود؛ اين يک‌جور نياز يا تمايل نيست که می‌توانسته بيان شود (و بنابراين نمی‌تواند بيان شود چون واپس رانده شده است)؛ اين گفتاری است که پيشاپيش بيان شده است و در يک زبان شکل گرفته است. همه‌چيز آن‌جاست.

شما می‌گوييد که سوژه گفتاری را واپس می‌راند که در يک زبان بيان شده است. با اين حال، وقتی با شخصی که مشکلاتِ روانی دارد روبه‌رو می‌شويم، مثلاً يک شخصِ ترسو يا وسواسی، احساس نمی‌کنيم آن‌جا هستيم. رفتارِ آن‌ها پوچ و بی‌ربط به نظر می‌آيد؛ و اگر بخواهيم معنای آن‌ها را حدس بزنيم هم نادرست خواهد بود، صدای لرزانی که در سطحی پايين‌تر از سطحِ زبان حس می‌شود. و فرد، وقتی حس می‌کند به‌دستِ نيروهای پنهانی که ما روان‌رنجورانه می‌ناميم است، اين نيروها خودشان را دقيقاً درقالبِ اعمالِ غيرعقلانی، همراه با بيم و پريشانی، به نمايش می‌گذارند.

آن علامت‌هايی (symptoms) که مطمئن‌ايد تشخيص‌شان می‌دهيد، به اين دليل به نظرتان غيرعقلانی می‌آيند که آن‌ها را جدا و تک‌افتاده در نظر می‌گيريد و می‌خواهيد به‌طورِ مستقيم و سرراست تفسيرشان کنيد. مثلاً هيروگليفِ مصری را در نظر بگيريد. تا زمانی که به‌دنبالِ معنای مستقيمِ کرکس‌ها، جوجه‌ها، مردانِ ايستاده، نشسته يا متحرّک باشيم، نوشته کشف‌ناشدنی باقی می‌ماند. نشانه‌ای مثلِ «کرکس»، اگر تنهايی در نظر گرفته شود، معنايی ندارد؛ فقط وقتی ارزشِ معنايی پيدا می‌کند که در بافتِ مجموعه‌ی نظامی که از آن است در نظر گرفته شود. خب، تحليل با اين نظامِ پديدارها سر و کار دارد. آن‌ها به نظامِ زبان ("langagier" به فرانسه) تعلّق دارند. روانکاو مکتشفِ قارّه‌ای شناخته‌نشده، يا اعماقِ دست‌نيافته، نيست؛ بلکه زبان‌شناس است. او ياد می‌گيرد تا نوشته‌ای را که زيرِ چشمان‌اش و درمعرضِ ديدِ همه است رمزگشايی کند؛ با اين حال، اگر قوانين و کليدهای آن نوشته را نداشته باشيم، کشف‌ناشدنی باقی می‌ماند.

شما می‌گوييد نوشته «در معرضِ ديدِ همه» است. با اين حال، اگر فرويد چيزِ نويی گفته باشد، اين بوده که ما در حياتِ روانی بيماريم چون پنهان می‌کنيم، چون بخشی از خودمان را مخفی می‌کنيم و واپس می‌رانيم. ولی نشانه‌های هيروگليف واپس رانده نشده بودند، آن‌ها روی سنگ نوشته شده بودند. بنابراين تشبيه‌تان نمی‌تواند تمام‌وکمال باشد؟

برعکس، آن را بايد سرراست در نظر گرفت. آن‌چه در تحليلِ روانی بناست کشف شود در تمامِ مدّت آن‌جاست، و از همان اوّل حاضر است. شما درباره‌ی سرکوب و واپس‌رانی صحبت می‌کنيد، و چيزی را از ياد می‌بريد. همان‌طور که فرويد اشاره کرده است، واپس‌رانی از پديده‌ی «بازگشتِ واپس‌رانده» جدانشدنی است. چيزی به عمل ادامه می‌دهد، چيزی به سخن‌گفتن در جايی که واپس رانده شده بوده ادامه می‌دهد. ما به لطفِ اين می‌توانيم مکانِ سرکوب و واپس‌رانی و بيماری را پيدا کنيم و بگوييم «اين‌جاست». فهمِ اين مفهوم دشوار است چون وقتی از واپس‌رانی حرف می‌زنيم بی‌درنگ يک‌جور فشار را در ذهن تصوّر کنيم. فشاری مانندِ توده‌ای مبهم و ناشناس که همه‌ی وزن‌اش را بر دری می‌اندازد که از بازکردن‌اش سر باز می‌زنيم. حالا، در روان‌کاوی، واپس‌رانی واپس‌راندنِ يک‌چيز نيست، بل‌که واپس‌راندنِ يک حقيقت است. پس وقتی می‌خواهيم حقيقتی را واپس برانيم، چه رخ می‌دهد؟ تمامِ تاريخِ خودکامگی می‌تواند به اين پرسش پاسخ دهد: [آن حقيقت] جايی ديگر، در زبانی رمزی و مخفی، بيان شده است. خب، اين دقيقاً همان چيزی است که با آگاهی توليد می‌شود.

حقيقت، امرِ واپس‌رانده، پابرجا خواهد ماند، گو اين‌که به زبانی ديگر، زبانِ روان‌رنجوری، انتقال پيدا کند. گذشته از اين ما ديگر نمی‌توانيم بگوييم که در حالِ حاضر سوژه‌ی سخن‌گو کيست؛ ولی «آن» سخن می‌گويد، آنی که به سخن‌گفتن ادامه می‌دهد. گاهی‌اوقات اين يکسره فهميدنی است به همان شکلی که ما فهميدنی هستيم، که يعنی، اين نوشته‌ای گم‌شده است، که خالی از مشکل نيست.

حقيقت نابود نشده است، به درونِ مغاکی نيفتاده است. هنوز حاضر و داده‌شده است، ولی به ناخودآگاه درآمده است. سوژه‌ای که حقيقت را واپس رانده ديگر سَرور نيست، او ديگر مرکزِ گفتارش نيست؛ چيزها تنهايی عمل می‌کنند و گفتار خودش را بيان می‌کند، ولی «بيرونِ سوژه». و اين مکان، اين «بيرونِ سوژه»، دقيقاً همان چيزی است که ما ناخودآگاه می‌ناميم. به‌روشنی می‌توانيد ببينيد که آن‌چه از دست داده‌ايم حقيقت نيست؛ بل‌که کليدِ زبانِ جديدی است که حقيقت از آن پس در آن بيان می‌شود.

آيا اين تفسيرِ خودِ شما نيست؟ به نظر می‌آيد اين از آنِ فرويد نيست؟

تفسيرِ رؤياها را بخوانيد، آسيب‌شناسیِ روانیِ زندگیِ روزمره را بخوانيد، لطيفه‌ها و رابطه‌شان با ناخودآگاه را بخوانيد. کافی است اين کتاب‌ها را ورق بزنيد، هر صفحه‌ای را که بخوانيد همين چيزی را که درباره‌اش حرف می‌زنم به‌روشنی پيدا خواهيد کرد. مثلاً اصطلاحِ «سانسور» را در نظر بگيريد. چرا فرويد، حتّا در سطحِ تفسيرِ رؤياها، بلافاصله اين نام را برای اشاره به اين پافشاریِ بازدارنده، اين نيروی سرکوب‌گرانه، انتخاب می‌کند. همان‌طور که می‌دانيم، سانسور همين بيهوشی است، اجباری که با استفاده از يک قيچی کار می‌کند. و روی چه چيزی عمل می‌کند؟ نه هر چيزی که در هوا پر می‌زند، بل‌که آن‌چه می‌تواند چاپ شود، در يک گفتار، گفتاری که در يک زبان بيان می‌شود.بله، روشِ زبان‌شناختی در هر صفحه از کارِ فرويد حاضر است؛ او هميشه مرجع‌ها، تشبيه‌ها، و جناس‌هايی به کار می‌برد. و بعد، در پايان، در روان‌کاوی، شما فقط يک‌چيز از بيمار می‌خواهيد، فقط يک چيز، و آن اين‌که حرف بزند. اگر روان‌کاوی وجود دارد، و اگر ثمربخش است، فقط در دامنه‌ی اعتراف و کلام است. با اين حال، برای فرويد، و همين‌طور برای من، زبانِ انسانی برای انسان‌ها مثلِ آبِ چشمه بيرون نمی‌جهد. دقّت کنيد که چگونه، در حالتِ عادّی، طرزِ کسبِ تجربه توسطِ يک کودک برای ما بازنموده می‌شود: او انگشت‌اش را به ماهی‌تابه می‌چسباند، و خودش را می‌سوزاند. از آن لحظه که او با گرم و سرد، خطر، روبه‌رو می‌شود، تنها کاری که برای او می‌ماند استنتاج است، اين‌که تمامِ تمدّن را بازسازی کند.

مسخره است. او پس از اين‌که خودش را می‌سوزاند، با چيزی روبه‌رو می‌شود که بسيار مهم‌تر از کشفِ گرما و سرماست. به‌واقع، او خودش را می‌سوزاند و بعد هميشه کسی هست که در اين مورد سخنرانیِ کاملی برايش می‌کند. در حقيقت، ورود به اين گفتارِ زبان‌شناختی که کودک را در آن غرق کرده‌ايم برای او بسيار دشوارتر از آموختنِ دوری‌جستن از ماهی‌تابه‌ی داغ است. به عبارتِ ديگر، کسی که به دنيا می‌آيد اوّل با زبان سروکلّه می‌زند؛ اين يک داده است. او حتّا پيش از تولّدش گرفتارِ آن است. آيا او شأنی مدنی ندارد؟ بله، نوزادی که به دنيا می‌آيد پيشاپيش، سرتاپا، گرفتارِ اين ننوی زبان است که او را می‌پذيرد و توأمان زندانی‌اش می‌کند.

آن‌چه پذيرشِ ربطِ علامت‌های روان‌رنجوری به زبانی کاملاً رسا را دشوار می‌کند اين واقعيت است که ما نمی‌دانيم آن‌ها خطاب به چه کسی هستند. اين علامت‌ها برای همه نيستند، چراکه بيمار، به‌طورِ خاص، خودِ بيمار، آن‌ها را نمی‌فهمد، و يک متخصّص لازم است تا آن‌ها را رمزگشايی کند! هيروگليف‌ها شايد فهم‌ناپذير شده‌اند، ولی آن‌وقت که به کار می‌رفته‌اند، برای رساندنِ پيامی خاص به افرادی خاص ساخته شده بوده‌اند. ولی اين زبانِ روان‌رنجور چيست؟ اين فقط زبانی مرده نيست، فقط زبانی خصوصی نيست، چراکه برای خودِ فرد فهميدنی نيست. و بعد هم، زبان چيزی است که از آن استفاده می‌کنيم. اين يکی برعکس زيرِ پا گذاشته می‌شود. مثلاً بيمارِ وسواسی به‌حتم از خدايش است که از شرِّ فکرِ ثابت‌اش، از دامی که گرفتارش است، خلاص شود.

اين‌ها درست همان پارادوکس‌هايی هستند که بناست کشف شوند. و با اين همه، اگر زبان خطاب به يک «ديگری» (Other) نبود، به‌مددِ يک ديگری در روان‌کاوی نمی‌توانست فهميده شود. باقی مسئله‌ی تشخيصِ چيستی‌اش است، و برای اين کار، لازم است آن را در يک مورد جا دهيم؛ گسترشِ اين نيازمندِ زمانی طولانی است؛ وگرنه آشِ درهم‌جوشی فهم‌ناپذير خواهد بود. با اين حال، اين آن‌جاست، جايی که در موردش حرف می‌زنم می‌تواند به‌روشنی پديدار شود: به‌نحوی که گفتارِ واپس‌رانده‌ی ناخودآگاه در قالبِ علامت [يا سمپتوم] ترجمه می‌شود. و می‌بينيد که اين تا چه حد دقيق است. شما به فردِ وسواسی اشاره کرديد. بررسیِ فرويد با عنوانِ «موش‌مرد» (Ratman) را در کتابِ «پنج [گفتار دربابِ] روان‌کاوی» دنبال کنيد. موش‌مرد يک وسواسیِ تمام‌عيار بود. جوانی با تحصيلاتِ عالی که در وين به ديدنِ فرويد رفت تا به او بگويد که از وسواس‌هايی رنج می‌برد. گاهی‌اوقات اين‌ها نگرانی‌هايی شديد درموردِ معشوق‌اش هستند، و گاهی ميل به انجامِ اعمالِ تکانشی (impulsive)، مثلِ بريدنِ گلويش، يا برای خودش درموردِ چيزهای بی‌اهميت ممنوعيت‌هايی قرار می‌دهد.

و سکسواليته چه‌طور؟

در اين‌جا خطايی درموردِ اين اصطلاح وجود دارد! وسواسی لزوماً به‌معنای وسواسِ جنسی، يا حتّا وسواس برای فلان و بهمان چيزِ خاص نيست؛ وسواسی‌بودن يعنی خود را گرفتارِ يک سازوکار يافتن، گرفتارِ دامی که هر دم طاقت‌فرساتر و بی‌پايان‌تر می‌نمايد. او بايد کاری را به انجام برساند، يک وظيفه؛ دلواپسیِ خاصّی فردِ وسواسی را در بر می‌گيرد. آيا او می‌تواند آن را به انجام برساند؟ يک‌بار که آن کار را می‌کند، از نيازِ زجرآوری به بازبينیِ آن رنج می‌برد، ولی جرأت نمی‌کند چون می‌ترسد مثلِ ديوانه‌ها ظاهر شود، چون همان‌موقع به‌خوبی می‌داند که آن را به انجام رسانده است؛ اين او را به حلقه‌های بزرگ‌تر و بزرگ‌تری از بازبينی، احتياط و توجيه وارد می‌کند. او که در اين مسير طعمه‌ی گردبادی درونی می‌شود، به‌هيچ‌رو نمی‌تواند به يک حالتِ آسودگی و رضايت دست يابد. با اين حال، وسواسیِ شديد با هذيان‌گويی فاصله‌ی زيادی دارد. او هيچ اعتقادی ندارد، فقط يک‌جور ضرورتِ کاملاً مبهم، که او را به‌طرزی باورنکردنی خوشحال، معذّب، نااميد می‌کند و گرفتارِ اصرارِ توضيح‌ناپذيری که از درون‌اش برمی‌آيد و او آن را نمی‌فهمد. روان‌رنجوریِ وسواسی رايج است و ممکن است موردِ توجّه قرار نگيرد، اگر ما مواظبِ نشانه‌های کوچکی که به او خيانت می‌کنند نباشيم. کسانی که از اين بيماری رنج می‌برند جايگاه‌های اجتماعی‌شان را خوب پر می‌کنند، گو اين‌که زندگی‌شان از رنج‌کشيدن و گسترشِ اين روان‌رنجوری فرسوده و ويران شده باشد. من کسانی را می‌شناسم که سِمت‌های مهمّی مثلِ رهبری دارند، کسانی که مسئوليت‌های بزرگ و گسترده‌ای بر عهده دارند، که آن‌ها را کاملاً گردن نهاده‌اند، ولی تمامِ طولِ روز به‌هيچ‌رو کم‌تر گرفتارِ طعمه‌ی وسواس‌هايشان نبوده‌اند. اين موردِ موش‌مرد بود، که پريشان و گرفتار از بازگشتِ علامت‌هايش به مشاوره با فرويد در وين رفت، حال‌آن‌که موش‌مرد در عمليات‌های نظامیِ مهمّی به‌عنوانِ يک مقامِ رسمیِ ذخيره‌ی ارتش شرکت می‌کرد. او درموردِ داستانِ ملال‌آورِ قرضی که بابتِ فرستادنِ يک عينک به اداره‌ی پست داشت از فرويد مشورت خواست، داستانی که توالی‌اش را از دست می‌داد. اگر او را لفظ‌به‌لفط و در مسيرِ شک‌هايش دنبال کنيم، در سناريويی که سمپتوم‌اش ساخته و به چهار نفر مربوط است، همان رويدادهايی را پيدا می‌کنيم که به ازدواجی که او ثمره‌اش بوده منتهی می‌شوند، و بدونِ اين‌که سوژه به چيزی شک کند، درقالبِ مجموعه‌ای وسيع از اطوارها درآمده‌اند.

چه داستان‌هايی؟

بدهیِ کلاهبردارانه‌ی پدرش، مردی نظامی، بالا می‌گيرد. پدر درجه‌ی نظامی‌اش را به‌خاطرِ ارتکابِ به يک جنايت از دست می‌دهد؛ وامی هست که به او اجازه می‌دهد قرض‌اش را پس بدهد، و سويه‌ی ناروشنِ بازگرداندنِ پول به دوستی که به کمک‌اش می‌آيد، و دست‌آخر عشقی بربادرفته از ازدواجی که به او منزلت می‌بخشد. موش‌مرد در دورانِ کودکی‌اش اين داستان‌ها را شنيده بود، بعضی‌هاشان شاد و بعضی ديگر پنهان. نکته‌ی جالبِ توجّه اين است که آن‌چه از امرِ واپس‌رانده بازمی‌گردد رخداد يا ترومايی خاص نيست؛ بلکه منظومه‌ای دراماتيک است که بر تولّد و پيشاتاريخ‌اش حاکم است. او زاده‌ی گذشته‌ای افسانه‌ای است. اين پيشاتاريخ ازخلالِ علامت‌هايی دوباره پديدار می‌شود که آن پيشاتاريخ را در شکلی تشخيص‌ناپذير بازنمايی می‌کنند، که آن را درقالبِ اسطوره درمی‌آورند، که توسطِ سوژه‌ی بدونِ آگاهی بازنمايی می‌شود. از آن‌جا که مثلِ يک زبان يا يک نوشته تغيير يافته، شايد به زبانی ديگر با نشانه‌هايی ديگر نيز تغيير بيابد؛ اين بدونِ تغييروتحوّلِ روابط بازنويسی شده است؛ مثلِ شکلی هندسی که خود را به شکلی ديگر تبديل می‌کند.

پس، وقتی اين داستان به‌روز می‌شود، بعد چه اتّفاقی می‌افتد؟

خوب گوش کنيد... من نگفتم که درمانِ يک روان‌رنجوری با اين به انجام می‌رسد. خيلی خوب می‌دانيد که در درمانِ موش‌مرد چيزِ ديگری هست که نمی‌توانم اين‌جا درموردش حرف بزنم. اگر يک پيشاتاريخ برای خاستگاهِ آگاهی بس بود، همه روان‌رنجور می‌بودند. اين به طرزِ برخوردِ سوژه در گردن‌گرفتنِ چيزها بستگی دارد، که آن‌ها را بپذيرد يا واپس براند. و چرا افرادی خاص چيزهايی خاص را واپس می‌رانند؟ به هر حال، وقت بگذاريد و موش‌مرد را به‌کمکِ اين کليد بخوانيد که آن را، جزء به جزء، تغيير می‌دهد؛ تغيير به زبانِ مجازیِ ديگری، به‌تمامی درک‌ناشدنی توسطِ سوژه، از چيزی که فقط درمقامِ يک گفتار قابلِ فهم است.

ممکن است که حقيقتِ واپس‌رانده، همان‌طور که گفتيد، در گفتاری با آثارِ ويرانگر بيان شود. ولی کسی که پيشِ شما می‌آيد به‌دنبالِ حقيقت نيست. کسی است که به‌شدّت رنج می‌برد و می‌خواهد از رنج‌اش خلاصی يابد. اگر داستانِ موش‌مرد را درست به ياد بياورم، فکر می‌کنم يک فانتزی درباره‌ی موش‌ها هم در کار بود.

به عبارتِ ديگر،  در همان حالی که شما نگرانِ حقيقت‌ايد، کسی هست که دارد رنج می‌کشد. به هر رو، قبل از استفاده از يک ابزار، مهم است که بدانيد چيست و چه‌طور ساخته شده است! روان‌کاوی ابزارِ  کارامدی است، و چون هرچه می‌گذرد اين ابزار حيثيتِ بيش‌تری پيدا می‌کند، ما اين خطر را می‌کنيم و آن را با هدفی که برای آن ساخته نشده به کار می‌بريم، و از اين جهت شايد تنزّل‌اش می‌دهيم. از اين‌رو لازم است که از اصل‌واساس آغاز کنيم: اين شگرد چيست، هدف‌اش چيست، آثارش کدام‌اند، آثاری که کاربردِ ساده و سرراست‌اش دارد؟ خب!‌ پديده‌های مختصِ روان‌کاوی از آنِ نظامِ زبان‌اند. يعنی، تشخيصِ کلامیِ عناصرِ اصلیِ تاريخِ سوژه، تاريخی که گسسته و منقطع شده و در سطحِ زيرينِ گفتار فروافتاده است. در ارتباط با آثاری که ما وابسته به تحليل می‌دانيم، آثارِ تحليلی، همان‌طور که می‌گوييم -آثارِ مکانيکی يا تحليلی- سرشتِ آثارِ تحليلی بازگشتِ گفتارِ واپس‌رانده است. می‌توانم به شما اطمينان بدهم که همان آنی که سوژه را روی تخت می‌خوابانيد و نقشِ تحليل را به خلاصه‌ترين شکلِ ممکن برايش توضيح می‌دهيد، سوژه پيشاپيش واردِ ساحتِ جست‌وجوی حقيقت‌اش شده است. بله، صرفِ واقعيتِ ضرورت به سخن‌گفتن، دربرابرِ ديگری، سکوتِ ديگری -سکوتی که نه تأييدگر و نه ردکننده، که بيش‌تر باتوجّه است- او آن را چشم‌داشتی حس می‌کند، که چشم‌داشتِ حقيقت است. و همين‌طور، او حس می‌کند هدايت‌اش به‌دستِ پيش‌داوری‌ای است که پيش‌تر بدان اشاره کردم: اعتقاد به اين که اين ديگری، کارشناس، روانکاو، چيزی درموردِ او می‌داند که خودِ او از آن بی‌خبر است؛ حقيقت در حالتِ تلويحی حضوری پررنگ می‌يابد. بيمار رنج می‌برد ولی درک می‌کند که راهی که برای فرارفتن و بهبودبخشيدنِ رنج‌اش لازم است طی کند، راهِ نظامِ حقيقت است: بيش‌تر دانستن و بهتر دانستن.

بنابراين، انسان وجودی زبانی است؟ اين تصوّرِ جديدی از انسان است که آن را مديونِ فرويدايم؛ انسان موجودی است که حرف می‌زند؟

آيا زبان جوهرِ انسان است؟ اين پرسشی است که به آن بی‌علاقه نيستم، و از اين بيزار نيستم که کسانی که به آن‌چه گفتم علاقه دارند، به‌واقع، به اين هم علاقه‌مندند، ولی اين علاقه‌ای از مرتبه‌ای متفاوت است، و همان‌طور که گاهی می‌گويم، رخدادِ جانبی است. من از خودم نمی‌پرسم «چه کسی حرف می‌زند؟»؛ من تلاش می‌کنم پرسش را به شکلی متفاوت، و صورت‌بندیِ دقيق‌تری، مطرح کنم. من می‌پرسم « از کجا حرف می‌زند؟» به عبارتِ ديگر، اگر تلاش کرده‌ام تا چيزی را شرح دهم، آن‌چيز نه نظريه‌ای متافيزيکی که يک نظريه‌ی بيناسوژگی بوده است. از فرويد به بعد، ديگر مرکزِ انسان آن‌جايی که فکر می‌کرديم نيست؛ بايد از آن‌جا ادامه داد.

اگر آن‌چه به حساب می‌آييد حرف‌زدن و يافتنِ حقيقتِ خود ازخلالِ کلمات و اعتراف است، آيا تحليل [روانی] به جايگزينی برای اعترافِ دينی بدل نمی‌شود؟

من صلاحيتِ صحبت‌کردن درموردِ مسائلِ مذهبی را ندارم، ولی بايد بگويم که اعتراف آيينی است که برای ارضای نيازی مشخّص به اعتمادکردن نيست... پاسخِ يک کشيش، حتّا اگر تسکين‌دهنده و دل‌گرم‌کننده و حتّا اگر آمرانه باشد، وانمود نمی‌کند که اعتراف کافی است.

از ديدگاهِ اصولِ اعتقادی، حرفِ شما بی‌شک صحيح است. با اين حال، اعتراف، دست‌کم در طولِ زمانی متمادی که البته تمامِ دورانِ مسيحيت را شامل نمی‌شود، به همان چيزی مربوط است که ندای وجدان ناميده می‌شود. آيا اين به حوزه‌ی روان‌کاوی مربوط نيست؟ اين‌که کسی را وادار کنيم به اعمال و مقاصدش اعتراف کند، تا روحی که دنبالِ حقيقت‌اش می ‌گردد را هدايت کند؟

ندای وجدان به شيوه‌هايی متفاوت به‌دستِ خودِ افرادِ معنوی موردِ قضاوت قرار گرفته است. حتّا در مواردِ خاصّی می‌بينيم که اين می‌تواند سرچشمه‌ی ترکيبی از اعمالِ بدخواهانه باشد. به عبارتِ ديگر، اين به عهده‌ی اعضای نظام‌های دينی است که جا و معنايی را که برای وجدان قائل‌اند تعيين کنند. ولی گمان نمی‌کنم فنّی که هدف‌اش افشای حقيقت است هشداری برای هيچ جور هدايت‌گرِ وجدانی باشد. من ديده‌ام که چه‌طور اعضای شايسته‌ی اجتماعاتِ مذهبی در مسائلی حسّاس و ظريف، که  شرف و ناموسِ خانواده در خطر بوده، موضع‌گيری کرده‌اند. هميشه آن‌ها را ديده‌ام که انتخاب می‌کنند که پنهان‌نگاه‌داشتنِ حقيقت پيامدهايی ويران‌گرانه دارد. و تمامیِ هاديانِ وجدان به شما می‌گويند که زهرِ مهلکِ وجودشان اشخاصِ زياده وسواسی‌اند؛ واقعاً نمی‌دانند چه‌طور با آن‌ها برخورد کنند: هرچه بيش‌تر تلاش می‌کنند آن‌ها را آرام کنند، بدتر می‌شوند؛‌ هرچه بيش‌تر تلاش می‌کنند تا توضيح دهند و دليل بياورند، مردم بيش‌تر با سؤالاتِ احمقانه سراغ‌شان می‌روند...

با اين حال، حقيقتِ تحليلی آن‌قدر مرموز يا پنهانی نيست که نگذارد ما ببينيم که مردمی که توانايیِ هدايتِ وجدان‌ها را دارند بی‌اختيار حقيقت را می‌بينند. من درميانِ مردمِ مذهبی کسانی را می‌شناختم که فهميده بودند که توبه‌کننده‌ای که به‌خاطرِ ناخالصی از نيازهايش شکايت می‌کرد و بايد به سطحی ديگر می‌رفت: آيا او با فرزند و همسرش به عدالت رفتار می‌کرد؟ و آن‌ها ازخلالِ اين يادآوریِ وحشيانه، به نتايجی شگفت‌انگيز و باورنکردنی می‌رسند. به عقيده‌ی من، هاديانِ وجدان نمی‌توانند نقصی در روان‌کاوی بيابند؛ آنان چه‌بسا حتّا ايده‌های کارسازی در آن پيدا کنند.

شايد، امّا آيا روان‌کاوی درست درک می‌شود؟ در حوزه‌ی دين روان‌کاوی بيش‌تر علمی شيطانی پنداشته می‌شود.

من فکر می‌کنم زمانه عوض شده. بی‌شک روان‌کاوی بعد از اين‌که توسطِ فرويد ابداع شد، تا مدّتی طولانی علمی ويران‌گر و رسوايی‌برانگيز دانسته می‌شد. مسئله اعتقاد داشتن يا نداشتن به آن نبود. مردم به‌شدّت با آن مخالف بودند، آن هم با اين بهانه که کسانی که روان‌کاوی می‌شوند به تمامِ اميالِ طغيان‌گرشان اجازه‌ی بروز خواهند داد و هر کاری خواهند کرد. چنان‌که امروزه روان‌کاوی، خواه علم به حساب بيايد يا نه، به عاداتِ ما نفوذ کرده و مواضع برگشته‌اند: وقتی کسی رفتارِ عادی از خود نشان نمی‌دهد، وقتی در حلقه‌ی اجتماعی‌اش رسوا شمرده می‌شود، از اين حرف می‌زنيم که او را پيشِ يک روانکاو بفرستيم! تمامِ اين‌ها به اصطلاحِ زياده فنّیِ «مقاومت دربرابرِ روان‌کاوی» ربطی ندارد، بلکه بيشتر «مخالفتی توده‌ای» است. ترس از ازدست‌دادنِ اصالتِ خويش، از فروکاسته‌شدن به سطحی همگانی، نيز رايج است. بايد گفت که با مفهومِ «سازش» آموزه‌ای از طبيعت ساخته شده تا آشفتگی و ازآن‌پس دلواپسی را توليد کند. نوشته‌اند که آرمانِ روان‌کاوی سازشِ سوژه است، نه دقيقاً با محيطِ پيرامون‌اش، زندگی‌اش يا نيازهای واقعی‌اش؛ اين بدين معناست که تصديقِ يک تحليل بدل‌شدن به پدرِ تمام‌عيار، شوهرِ نمونه، شهروندِ ايده‌آل، و به‌طورِ خلاصه، کسی است که هيچ چيزِ قابلِ بحثی ندارد. تمامِ اين‌ها کاملاً غلط است. همان‌قدر غلط که پيش‌داوریِ نخست که روان‌کاوی را وسيله‌ای برای رسيدن به آزادیِ تام‌وتمام می‌داند.

فکر نمی‌کنيد آن دسته از افراد که بيشتر می‌ترسند، که با روان‌کاوی حتّا پيش از آن‌که آن را علم بدانند يا نه مخالف‌اند، درحقيقت به ازدست‌دادنِ بخشی از خودشان، به اصلاح‌شدن، خطر نمی‌کنند؟ اين نگرانی همان‌طور که پيداست کاملاً به‌جاست. گفتنِ اين‌که بعد از روان‌کاوی هيچ تغييری در شخصيت پيش نمی‌آيد بيشتر به يک لطيفه می‌ماند. اين ادّعای دشواری است که در آنِ واحد که ما نتايجِ دل‌خواه‌مان را ازطريقِ روان‌کاوی می‌گيريم، شايد به چيزی نرسيم، يعنی شخصيت‌مان دست‌نخورده باقی بماند. به هر حال، مفهومِ شخصيت نيازمندِ روشن‌گری يا حتّا تفسيرِ دوباره است.

اساساً تفاوتِ ميانِ روان‌کاوی و شگردهای روانشناختیِ ديگر اين است که روان‌کاوی فقط به راهنمايی يا مداخله‌ی کورکورانه قانع نيست، روان‌کاوی درمان می‌کند...

چيزی را درمان می‌کند که قابلِ درمان است. کوررنگی يا حماقت را درمان نمی‌کند، حتّا اگر کوررنگی و حماقت درنهايت ربطی به روان داشته باشند. فرمولِ فرويد را می‌دانيد، «آن‌جا که آن هست، من بايد باشم»؟ سوژه بايد بتواند در اين جا سکونت کند، اين جايی که ديگر در آن نيست، و با کلمه‌ی مستعاری جابه‌جا می‌شود که آن را «آن» می‌ناميم.

آيا در ديدگاهِ فرويد، علاقه‌ای به درمانِ شمارِ زيادی از مردم که مريض نيستند وجود دارد؟ به عبارتِ ديگر، علاقه‌ای به روان‌کاوی همه ديده می‌شود؟

مالکيتِ يک ناخودآگاه مختصِّ روان‌رنجوری نيست. کسانی هستند که آشکارا رنجِ سنگينی نمی‌کشند، کسانی که به‌خاطرِ حضورِ سوژه‌ای ديگر بازداشته نشده‌اند -ولی چه‌کسی چيزی از دست می‌دهد اگر بيشتر درباره‌اش بدانند. زيرا روان‌کاوی‌شدن با دانستنِ سابقه‌ی فرد هيچ فرقی ندارد.

اين درموردِ آفرينندگان هم صحيح است؟

اين پرسشِ جالبی است که بدانيم آيا آن‌ها علاقه‌ای دارند گفتاری را که از بيرون به آن‌ها حمله می‌کند ادامه دهند يا پنهان کنند (اين درموردِ آن‌چه سوژه را در روان‌پريشی و در الهامِ آفرينش‌گرانه بازمی‌دارد نيز همين‌طور است). آيا علاقه‌ای به ادامه‌دادنِ راهِ روان‌کاوی به‌سوی حقيقتِ سابقه‌ی سوژه وجود دارد، يا مثلِ گوته، کنارگذاشتنِ راهی مهم که چيزی جز يک روان‌کاوی عظيم نيست؟ چون اين در گوته آشکار است: آثارِ او به‌تمامی انکشافِ گفتارِ ديگری است. او مثلِ يک نابغه عمل می‌کند. آيا اگر او موردِ روان‌کاوی قرار می‌گرفت چيزِ ديگری می‌نوشت؟ به نظرِ من آثارِ او چيزِ ديگری می‌بودند، ولی فکر نمی‌کنم از دست می‌رفتند.

و درموردِ کسانی که آفريننده نيستند ولی مسئوليت‌های مهمّی بر عهده دارند، کسانی که با قدرت سروکار دارند، فکر می‌کنيد روان‌کاوی برای آن‌ها الزامی است؟

در حقيقت، نبايد در اين ترديد کنيم که اگر کسی رئيسِ مجلس است، به اين خاطر است که در سنِّ  مناسب روان‌کاوی شده است، اين سن همان جوانی است، منتها جوانی گاهی‌اوقات خيلی طولانی می‌شود.

مراقب باشيد! چه‌کسی می‌تواند به آقای گای موله (Guy Mollet) ايراد بگيرد که موردِ روان‌کاوی قرار گرفته است. اگر او حقِّ مصونيت‌بخشيدن دارد حال آن‌که مخالفان‌اش ندارند؟

من در اين‌باره چيزی نمی‌گويم که  اگر آقای موله روان‌کاوی می‌شد چه سياستی پيشه می‌کرد! دل‌ام نمی‌خواهد کلمه‌ای در اين‌مورد بشنوم که يک روان‌کاوی جهان‌شمول می‌تواند منشاءِ حلِّ تمامِ تناقضات باشد؛ اين‌که اگر تمامِ انسان‌ها را روان‌کاوی کنيم، هيچ تضادِّ طبقاتی يا جنگی در کار نخواهد بود، من رسماً عکسِ اين را می‌گويم. تمامِ توقّعِ ما می‌تواند اين باشد که نمايش‌های بشری کمتر آشفته باشند. خطای آن‌چه اندکی پيش گفتيد را می‌دانيد: اين‌که از ابزاری استفاده کنيم بدونِ اين‌که بدانيم چه‌طور ساخته شده است. درزمره‌ی فعّاليت‌هايی که در گوشه‌وکنارِ جهان به نامِ روان‌کاوی انجام می‌شوند، ميلِ فزاينده‌ای به پوشاندن وناکامی در بازشناختن ديده می‌شود، به پنهان‌کردنِ نخستين نظمی که فرويد جرقّه‌اش را در آن زد. تلاشِ اکثرِ قريب‌به‌اتّفاقِ مکاتبِ روان‌کاوی همان چيزی بوده که آن را کوشش برای فروکاستن می‌نامم: در جيب گذاشتنِ آزاردهنده‌ترين وجهِ نظريه‌ی فرويد. سال‌هاست که شاهدِ اين تأکيد بر تنزّل‌ايم، چنان‌که در ايالاتِ متّحده به صورت‌بندی‌هايی رسيده‌اند که با الهامِ فرويد در تناقضِ کامل‌اند. دليلِ اين قضيه اين نيست که روان‌کاوی عميقاً معتقد است که روانکاو بايد ملاحظات‌اش را پذيرفتنی‌تر و رنگارنگ‌تر کند، و تشبيه‌هايی از علومِ همجوار وام بگيرد.

اين خيلی دل‌سردکننده نيست که اين را درموردِ روان‌کاوی‌شونده‌های بالقوّه در نظر بگيريم؟

اگر کلماتِ من ناراحت‌تان کرده، خيلی بهتر است. از نقطه‌نظرِ عموم، آرزوی من اعلامِ يک نشانه‌ی هشدار است، به‌نحوی که در زمينه‌ای علمی نيازِ صريحی به آموزشِ روانکاوان احساس می‌شود.

آيا اين پيشاپيش آموزشی بسيار طولانی و جدّی نيست؟

آموزشِ روان‌کاوی، آن‌طور که امروزه رايج است -مطالعاتِ پزشکی و بعد يک روان‌کاوی، تحليلی آموزشی به‌همراهِ يک روانکاوِ شايسته- چيزی اساسی کم دارد، که بدونِ آن شک دارم کسی بتواند خودش را روان‌کاوی آموخته به حساب بياورد: مطالعه‌ی زبان‌شناسی و اصولِ تاريخی، تاريخِ اديان و ازاين‌دست. فرويد، در روشن‌گریِ تفکرش درموردِ آموزش، اصطلاحی قديمی را دوباره زنده می‌کند که من لذّت می‌برم به آن اشاره کنم: «universitas literarum»مطالعاتِ پ زشکی برای فهميدنِ آن‌چه روان‌کاوی می‌گويد آشکارا ناقص‌اند، يعنی برای مثال، تفاوت‌گذاریِ معنای نمادها در يک گفتار، حضورِ اسطوره‌ها، يا صرفاً فهمِ معنای آن‌چه بيمار می‌گويد، درست مثلِ دريافتِ معنای يک متن.دست‌کم در حالِ حاضر، مطالعه‌ی جدّیِ آموزه‌ی فرويد با پناه‌گاهِ ايمنِ استاد ژان ديلی از کلينيکِ بيماری‌های ذهنی و التهابِ مغز ممکن است.

به نظرِ شما اين خطر وجود دارد که روان‌کاوی، ابداعِ فرويد، به‌دستِ افرادِ ناصالح از دست برود؟

امروزه، روان‌کاوی بيش‌ازپيش دارد به يک اسطوره‌شناسیِ پريشان بدل می‌شود. می‌توانيم نشانه‌هايی خاص را نقل کنيم: محوِ عقده‌ی اوديپ، تأکيد بر سازوکارهای پيشا-اوديپی، اختگی، جابه‌جاشدنِ اصطلاحِ دلواپسی با ترس. ولی اين‌ها به اين معنا نيست که فرويديسم، نخستين درخششِ فرويدی، به‌هيچ‌رو پيشرفت نمی‌کند. ما جلوه‌های بسيار روشنی از اين پيشرفت و گسترش را در تمامِ علومِ انسانی می‌بينيم. دارم به آن‌چه دوست‌ام کلود لوی-استراوس تازگی‌ها به من گفت فکر می‌کنم، درموردِ توجّهِ قوم‌شناسان به عقده‌ی اوديپ، کسانی که عقده‌ی اوديپ را آفرينشِ اسطوره‌ایِ عميقی زاده‌ی زمانه‌ی ما می‌دانند. چيزی بسيار برجسته و شگفت‌انگيز وجود دارد که زيگموند فرويد، مردی تنها، به نتايجِ خاصّی می‌رسد که پيش‌ازاين هرگز تنها نبوده‌اند، و آن‌ها را در شبکه‌ای هماهنگ وارد می‌کند، و توأمان علمی را ابداع و حوزه‌ای را برای کاربستِ آن انتخاب می‌کند. ليکن، در رابطه با اين اثرِ بزرگِ فرويد، که مثلِ يک شعله‌ی آتش از اين قرن می‌گذرد، کارِ ما عقب افتاده است. اين را با اعتقادِ راسخ می‌گويم. و ما پيشرفتی نخواهيم کرد مگر آن‌که به‌قدرِ کافی افرادی آموخته داشته باشيم که رسالتِ فنّی يا علمیِ موردِ نياز را انجام دهند: پس از سکته‌ی نابغه، ارتشی از کارگران محصولات را درو می‌کنند.

 

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385 ساعت 14:4 توسط مهران معمارزاده |


چندی پیش به اتاق جادویی حمید سمیع عادل رفتم و فیلمی از پولانسکی بر صفحه کامپیوترش ادامه داشت.استادروانشناسی هم حاضر .بحث های جالبی رد و بدل شد.من بر این باورم که تنها بحث است که می ماند.حمید با ژرفکاوی ویژه اش ،پرده از نگاه رومن پولانسکی به دون کیشوت برداشت.دون کیشوت از سروانتس ،بزرگترین نوشته ادبی کشور اسپانیاست و یکی از بزرگترین های ادبیات غرب.داستایوسکی که از نظر فروید ،رمان برادران کارامازوفش ،بزرگترین نوشته است درباره دون کیشوت چنین می گوید :

the ultimate and most sublime word of human thinking

بن گوریون ،نخست وزیر اسراییل ،خواندن دون کیشوت را پیش نیاز سیاستمدار شدن می دانست.او حتا زبان اسپانیایی فرا گرفت تا این کتاب را به زبان اصلی بخواند.سروانتس در سده ۱۶ میلادی می زیست.پدرش جراح و مادرش یهودی بود که به کاتولیک گرویده بود.میگوئل در مادرید درس خواند و سپس به رم رفت.در انجا با ادبیات ایتالیایی اشنا شد.او سرباز هم بود و در شمال افریقا با مسلمانان می جنگید.کشتی او در بازگشت به اسپانیا مورد یورش ترک ها قرار گرفت و برادرانش به اسیری افتادند.

خود وی هم ۵ سال زندانی بود.در ۱۶۱۶ دو مرد بزرگ درگذشتند،شکسپیر و سروانتس.سروانتس بر بسیاری از نویسندگان چون چارلز دیکنز ،جیمز جویس ،بورخس ،داستایفسکی ،گوستاو فلوبر ،هرمان ملویل و سر والتر اسکات تاثیر نهاده است.سرنوشت سروانتس با انتشار اولین قسمت داستان دون کیشوت در ۱۶۰۵ تغییر کرد.این داستان در ان زمان بسیار پرطرفدار بود.دون کیشوت از اشراف پیراسپانیاست که فکر می کند شوالیه ای قرون وسطایی است.توهم های دون کیشوت گرفتاریهایی برایش ایجاد می کند.دشمنی و نبردش با اسیاب بادی که می اندیشد اژدهایی است و تلاشش برای نجات یک دختر روستایی که فکر می کند شاهزاده ای است ،قسمت های زیبای کتاب است.یکی از رعایای اسپانیایی به نام سانچو پانزا او را درسفرش همراهی می کند.پانزا واقع گراست و دون کیشوت با  ارمانگرایی بیهوده و غیر عملی است.

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385 ساعت 10:37 توسط مهران معمارزاده |


پارلمان ایران

با سپاس ویژه از دوست خوبم سینا از ایالت تگزاس

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385 ساعت 9:50 توسط مهران معمارزاده |